امروز چهارشنبه 12 بهمن 1401

دلایل و رویکردهای ازخود بیگانگی اجتماعی

0

چکیده

ازخودبیگانگی اجتماعی حالتی است که فرد خود را در مرکز عالم به حساب نمی آورد و خالق اعمال خود نیست،بلکه اعمال و نتایج حاکم بر او هستند، از آن اطاعت می کند و یا حتی آن را ستایش می کند.این مسئله در طول تاریخ بسیار موردتوجه دانشمندان بوده است؛ اما امروزه به شکل تازه ای بروز نموده وتوجه صاحب نظران داخلی و خارجی بسیاری را به خود جلب نموده است. این پژوهش با هدف شناسایی دلایل از خودبیگانگی ضمن بررسی تاریخچه و انواع رویکردهای روانشناختی و جامعه شناختی به بررسی دیدگاه ها و نظرات مختلف در این زمینه پرداخته و به این نتیجه رسیده است که جامعه شناسان در بروز از خودبیگانگی به واقعیت های اجتماعی نظر دارند و علل آن را تضاد میان ازادی و عقل,ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ,تاثیرات تقسیم کار,مالکیت خصوصی و تسلط تولیدات بشر بر وی می داند؛ در واقع آنان ریشه از خودبیگانگی را در اجتماع جستجو کرده و آن را امری تحمیلی از جانب جامعه بر فرد می دانند. ولی روانشناسان به واقعیت اجتماعی توجه چندانی ندارند بلکه معتقدند که دلایل روانشناختی در بروز آن موثر است واز خودبیگانگی را به شخصیت ,مزاج و نیروهای درونی فرد مرتبط می سازد و آن را عاملی درونی می دانند.

1- مقدمه

مسئله امروزی انسان دور شدن از خود حقیقی است که در جامعه شناسی با مفهوم از خودبیگانگی مطرح می شود. از خود بیگانگی نمایشی از بیگانگی انسان نسبت به خود و دور شدن از مقام و جایگاه خویشتن است و زمانی رخ می دهد که ساختار اجتماعی یا محیط ایجاد شده توسط انسان خود او را در سیطره می گیرد که در نهایت انسان را مبدل به عروسک های خیمه شب بازی می کند. از خود بیگانگی در جامعه شناسی به معنای تجربه ای است خاص که موجب می شود شخص خود را همچون بیگانه حس کند و یا آنکه در اجزای شخصیت و من وی تجزیه حاصل شود،این بیگانگی به دو صورت متجلی می شود:

الف: بیگانگی با محیط

ب: بیگانگی با خود. (1)

از خود بیگانگی دارای ابعاد مختلفی از جمله؛ از خود بیگانگی فرهنگی، از خود بیگانگی از کار، از خود بیگانگی سیاسی و از خود بیگانگی اجتماعی است. و در میان این ابعاد، به نظر می رسد از خود بیگانگی اجتماعی نمود بیشتری دارد. در از خود بیگانگی اجتماعی به رابطه دو جانبه میان فرد و جامعه توجه می شود و بریدگی از هنجارهای فرهنگی و انفصال یا جدایی از دیگر مردمان مدنظر است. از خود بیگانگی اجتماعی نوعی احساس انفصال،جدایی و نداشتن پیوند ذهنی و عینی میان فرد وجامعه است.(2)

از خود بیگانگی از مفاهیم کلیدی مارکس است(3) که آن را همزمان با پیدایش جامعه طبقاتی می داند و چنین تعریف می کند: " از خود بیگانگی از هم گسیختگی بستگیهای متقابل طبیعی میان مردم و نیز بین مردم و آنچه تولید می کنند است"(4). مارکس معتقد است ازآن زمان که تقسیم طبقاتی به وجود آمد و جامعه برده داری پدیدار گشت از خود بیگانگی نیز ریشه گرفت که در آن انسان با از دست دادن کنترلش بر تولیدات مادی و تسلیم شدن بر نظام های سیاسی با فرامین مذهبی انسانتیتش را از دست می دهد تا حدی که به نظام اقتصادی و سیاسی مشروعیت می بخشد و در این میان برای به دست آوردن نظارت از دست رفته اش به دین روی می آورد.(5)

2- تاریخچه از خود بیگانگی:

متفکران در تارخ بیگانگی اختلاف نظر دارند. برخی نظیر آدرنو، اتزیونی، لوکاس و میلز معتقدند که که الیناسیون پدیده ای خاص جوامع صنعتی و فوق صنعتی است. گروهی دیگر از متفکران نیز چون فیوئر، فروم، مزاروس،مارکوزه،پاپنهام و گافمن آن را نه به عنوان ابداعی نو و واژه ای جدید، که به صورت پدیده ای کهن و تاریخی فرض کرده اند. به نظر این متفکران، ریشه های بیگانگی به نخستین دوره های تاریخ منظوم بر می گردد و آثار اولیه آن در بخش هایی از تاریخ فلسفی، مذهبی،اسطوره ای و ادبیات کهن مشهود است. به اعتقاد فروم،تاریخ بیگانگی به دوره پیامبران عهد عتیق، زمانی که بت پرستی رایج بود برمی گردد. با وقوع نهضت پروتستان،بیگانگی معنای جدیدی به خود گرفت و مترادف با مرگ روحی یا معنوی، به معنای جدایی انسان از خدا به کار برده شد. لیشتهایم معتقد است که مفهوم بیگانگی در افکار فلسفی یونان به خصوص در اندیشه های پلوتینوس مطرح بود. پلوتیینوس، بیگانگی را نوعی فقدان یا غیب معرفت می پنداشت. به نظر او درک هستی و تصور وجودی از خود،محصول عقل و خرد است. انسان اگر تابع عقل خود باشد می تواند در جهان زندگی کند. به نظر وی جایگاه هستی فرد دقیقا در میزان تلاش وی در رسیدن به تصور وجودی از خود ارتباط مستقیم دارد. چنین تلاش فکری، فرد را از بیگانگی و جهل می رهاند و این نقطه پایان بیگانگی و سرآغاز خودآگاهی است. (6)

اندیشه های روسو در رساله درباره نابرابری، شاید نخستین سرچشمه مفهوم دقیق از خود بیگانگی در غرب باشد. در واقع روسو جز اولین متفکرانی است که مفهوم بیگانگی و از خودبیگانگی در اندیشه هایش مستتر می باشد. از نظر وی طبیعت انسان بالفطره پاک و آزاد است. با وجود این نگرش مثبت به ناهیت انسان، روسو در باره جامعه دید بدبینانه ای دارد. به اعتقاد وی، همین انسان آِاد توسط جامعه و نهادهای اجتماعی موجود در آن به غل و زنجیر کشده می شود. بنا بر این انسان طبیعی از نظر او آزاد است ولی به محض ورود به جامعه دچار نوعی از خود بیگانگی می گردد. نخستین اندیشمندی که مفهوم از خود بیگانگی را در فلسفه غرب پیش آورد و به توصیف و تعریف آن پرداخت، هگل است. از نظر هگل تاریخ انسان تاریخ بیگانگی اوست. وی از خود بیگانگی را عینیت یافتن اندیشه ازلی در جهان جسمانی تعبیر می کند و نماینده آن را آگاهی همه افراد انسانی در سراسر زمان می داند. به اعتقاد وی بیگانگی، واقعیتی فکری و ناشی از بیگانگی انسان از آگاهی است که راه رهایی از آن رسیدن به معرفت است. بعد از هگگل، پیروان وی همچون هس و مارکس، مسیرش را ادامه دادند. اما آن ها برخلاف هگل به جای توجه به دنیای ذهن به دنیای واقعی توجه نمودند و زمینه های اقتصادی و اجتماعی را مد نظر قرار دادند. از نظر هس، پول مهم ترین عامل بیگانگی انسان می باشد، که موجب بیگانگی در زندگی اجتماعی انسان می گردد. مارکس مفهوم از خود بیگانگی را از هگل و فویر باخ گرفت و آن را در معنای وسیع تری به کار برد. مارکس همانند همفکران هگلی خویش تاریخ بشر را از تاریخ خود بیگانگی می دانست. مارکس در نوشته های اقتصادی و فلسفی خود، خود بیگانگی را جوهر نظم سرمایه داری دانست. از نظر او مالکیت فردی، محصول ناگزیر کار از خود بیگانه و رابطه خارجی کارگر با طبیعت و خود اوست. آدم از خود بیگانه، خویشتن را نه مانند یک عامل، بلکه به صورت یک بیمار، نه مثل یک خالق بلکخ مانند یک مخلوق، نه در اختیار خویشتن بلکه در اختیار دیگران تجربه می کند. بررسی این مفهوم بعد مارکس نیز ادامه یافت و دیدگاهها و مکاتب متفاوت و گاه متضادی در حوزه های جامعه شناسی، روانشناسی و روانشناسی اجتماعی پدید آمد. (7)

3- تعاریف و مفاهیم از خود بیگانگی:

مفهوم از خود بیگانگی به طور گسترده در علوم انسانی جهت تبیین برخی از انواع کنش ها، واکنش ها، فرایندها و حقایق پیرامون و فشارهای روانی و اجتماعی به کار می رود. (8)

واژه(Alienation) در زبان فارسی به صورت از خودبیگانگی، ناهمبستگی، بی خویشتنی،بیزاری، خود فراموشی،بیگانگی،بیگانه کردن،جدایی چیزی از چیز دیگر، دیگری را به جای خود پنداشتن و خود دیگر پنداری، تعبیر شده است. ریشه این اصطلاح کلمه لاتین (Alius) به معنای دیگر می باشد. پسوند en در زبان لاتین صفت ساز است.بنا براین،Alien به معنای منسوب به دیگری است. از صفت Alien فعلAlienate ساخته شده است که به معنای «از آن شخص دیگر کردن» یا به عبارت واضح تر،«انتقال به غیر» می باشد. سپس از این کلمه، اسم فعلAlienation، به معنای «انتقال به غیر» ساخته شده است.با توجه به پیشینه و گستردگی این اصطلاح، به تعاریف مختلف ارائه شده می پردازیم:

3-1- از خودبیگانگی اجتماعی عبارتند از:

حالتی است که فرد از خود بیگانه خود را در مزکز عالم به حساب نمی آورد و خالق اعمال خود نیست،بلکه اعمال و نتایج حاکم بر او هستند، از آن اطاعت می کند و یا حتی آن را ستایش می کند. (9)

احساس جدایی یا بیگانگی از برخی نهادها، اشخاص، ارزش ها و یا جامعه به طور کلی است. (10)

اشاره به توسعه روابط منفی فرد با افراد دیگر و تمایل به قطع یا حداقل ارتباط با آنان دارد.(11)

از دست دادن کنترل بر کار و تولیدات حاصله و متارکه کارگر از کار و همکاران (12)

با توجه به تعاریف فوق می توان اظهار داشت که از خود بیگانگی در واقع نوعی جدایی و انزوا گزینی از کار، همکاران و دیگر افراد و جامعه می باشد؛ همچنین نوعی خود فراموشی نیز به شمار می رود که در آن فرد خویش را تسلیم آن چیزی می کند که خود خلق کرده است.

4- نظریات از خود بیگانگی اجتماعی:

4-1- رابرت مورتون:

یکی از شناخته ترین و مشهورترین تئوری های جامعه شناختی که به بررسی اوضاع بیگانه کننده انسان می پردازد تئوری ساخت اجتماعی و آنومیای مورتو است. مورتون بیگانگی را با آنومی در نظر می گیرد و از دیدگاه او عامل اصلی ناهنجاری و بیگانگی انسان؛عدم ارتباط و هماهنگی معقول بین اهداف و وسایل نهادینه شده در جامعه است و عقیده دارد که آنومی اجتماعی اثرات متقابل بر افراد با توجه به موقعیت هایی که آنها در ساختار اجتماعی اشغال کرده اند می گذارد وقتی جامعه کاملا بر فرد کنترل دارد، نوعی احساس ضعف، قدرت ِمانی که هر دو هدف و هنجار از دید فرد پوچ و بی محتواست، نوعی احساس جدایی و انزوای اجتماعی و زمانی که فرد، ارزش ها و هنجارهای اجتماعی را نپذیرد دچار نوعی احساس بی هنجاری است.(13)

4-2- ملوین سیمن:

سیمن، بی شک در زمره نخستین روانشناسانی است که کوشیده مفهوم بیگانگی روانی را در قالبی منظم و منسجم تدوین و تعریف نماید. وی بدوا بر این پندار از بیگانگی که معلول علتی واحده است خط بطلان می کشد. به نظر وی واژه بیگانگی امروزه چنان عمومیت دارد که در تبیین هر چیزی به آن رجوع می شود. او در اشاره به رواج و توسعه این مفهوم در جامعه معاصر این نکته را متذکر می شود که ساختار بروکراسی جامعه مدرن شرایطی را ایجاد و ابقا کرده است که در آن انسان ها قادر به فرایند نحوه و چگونگی کنترل عواقب و نتجه اعمال و رفتارهای خود نیستند. نحوه کنترل و مدیرت جامعه بر سیستم پاداش اجتماعی به گونه ای است که فرد ارتباطی بین رفتار خود و پاداش ماخوذه از جامعه نمی تواند برقرار کند و در چنین وضعیتی است که احساس بیگانگی بر فرد مستولی گردیده و او را به کنش منفعلانه ناسازگارانه در قبال جامعه سوق می دهد. سیمن کوشیده ضمن ارائه تعریفی مفهومی از بیگانگی و مشخص نمودن تیپولوژی انیلاسیون، صور و انواع تظاهرات رفتار بیگانه گونه را در پنج نوع قابل تمیز داد که به نظر وی از رایج ترین و متداول ترین صور کاربرد مفهوم واژه در ادبیات جامعه شناسی و روانشناسی است:

4-2-1- احساس بی قدرتی:

عبارت است از احتمال و یا انتظار متصوره از سوی فرد در قبال بی تاثیری عمل خویش و یا تصور این باور که رفتار او قادر به تحقق و تعیین نتایج مورد انتظار نبوده و وی را به هدفی که بر اساس آن کنش او تجهیز گردیده رهنمون نیست. سیمن معتقد است که این مفهوم از بیگانگی بیش از صور دیگر آن در ادبیات معاصر کاربرد دارد.

4-2-2-احساس انزوای اجتماعی:

واقعیتی فکری است که در آن فرد عدم تعلق و وابستگی و انفصال تامه ای را با ارزش های مرسوم جامعه احساس می کند. در این حالت، فرد همچنین دارای اعتقاد و باور نازلی نسبت به مکانیزم ارزش گذاری و سیستم پاداش اجتماعی است و با هر آنچه که از نظر جامعه معتبر و ارزشمند است خود را هم عقیده و همسو نمی بیند. احساس انزوای اجتماعی از نظر سیمن به مفهوم فقدان قابلیت سازگاری فرد با زمینه اجتماعی خویش نبوده، بلکه چنین انفکاک فکری فرد از استاندارد های فرهنگی است.

4-2-3-احساس بی هنجاری:

به عقیده سیمن احساس بی هنجاری چون احساس بی قدرتی، وضعیتی فکری و ذهنی است که در آن فرد این احتمال را به حد مفرطی بر خود مفروض و متصور می داند که تنها کنش های فرد را به حوزه های هدف نزدیک می سازد که مورد تائید جامعه نیست.

4-2-4- احساس بی معنایی:

این شکل از نظر سیمن زمانی مشهود است که فرد در باور و عقیده خود دچار شک و تردید و ابهام است،یعنی نمی تواند که به چیزی اعتقاد داشته باشد. در تصمیم گیری ها عقیده خود را با استانداردهای موجود در جامعه خویشتن نمی تواند تطبیق دهد. به عبارتی وی در تخمین و پیش بینی بالنسبه دقیق رفتار دیگران و نیز بر آورد عواقب و نتایج رفتار خود با دشواری رو به رو است.

4-2-5- احساس تنفر از خویشتن:

سیمن میزان و درجه هر رفتاری را بر اساس پاداش های مورد انتظار و آتی می بیند و چون مارکس معتقد است پاداش منحصرا در خود عمل نهفته نیست بلکه نسبت به کار امری خارجی است. به نظر سیمن در دنیای صنعتی انسان در بسیاری از حرف و مشاغل در روابط تولیدی خاص واقع می شود که در آن، کار و تولید فرد را دیگر به هدف و تعالی مورد نظر رهنمون نیست.او کار می کند بدون اینکه به ارزش واقعی کار خود واقف باشد و از نتایج کار خویش محفوظ و متمتع گردد. نتیجه زوال و از دست رفتن مفهوم واقعی کار و آغاز نفی خود در تولید است. در چنین وضعیتی فرد، شانس و فرصت لازم را جهت خلق و تولید محصولی که او را راضی و خرسند سازد نیست و به نوعی احساس انزجار از روابط اجتماعی تولید گرفتار است.(41)

4-3- ماری لوین:

ماری لوین با الهام از طبقه بندی ملون سیمن کوشیده است تا ضمن مطالعه ای تحربی که در مورد یکی از انتخابات بوستون آمریکا انجام می دهد، چهارنوع از انواع بیگانگی و انفعال را تعریف عملیاتی کند. او،نخست، ضمن ارائه تعریفی مفهومی از بیگانگی سیاسی، اجتماعی؛ صور چهارگانه بیگانگی و انفعال را مشخص کرده است و موجبات آنها را بررسی می کند. به نظر لوین، بیگانگی سیاسی – اجتماعی[*] ممکن است به صورت احساس بی قدرتی، بی معنی بودن،بیگانه شدن از فعالیت اجتماعی و بی هنجاری بروز کند. بی قدرتی، احساس فرد است مبنی بر اینکه کنش و شرکت او هیچ تاثیری در تعیین سیر وقایع ندارد. کسانی که احساس بی قدرتی می کنند عقیده دارند که رای آنها یا هر عمل دیگری انجام می دهند، نمی تواند به نتیجه دلخواه آنان منجر شود. احساس بی قدرتی آنها ناشی از این عقیده است که اجتماع را رای دهندگان کنترل نمی کند بلکه اقلیتی قدرتمند و با نفوذ که به رغم نتایج انتخابات در موضوع کنترل باقی می ماند اداره می کند و احساس بی قدرتی نیز متقابلا این عقیده را تقویت می کند. از خود بیگانگی اجتماعی نیز حالتی است که در آن فرد احساس رضایت نمی کند به عبارتی فرد از انجام وظایف اجتماعی شهروندیش خشنود نیست. در مطالعه لوین اقلیت ها و کم درآمدها دارای احساس بی قدرتی بیشتری هستند. بی معنایی در تحصیل کرده ها بیش تر احساس می شود. بازرگانان و ثروتمندان بیش از دیگران دچار بی هنجاری می شوند و کم درآمدها دارای مسئولیت اجتماعی، بیشتر احساس از خود بیگانگی سیاسی می کنند. هر چه سن افراد بیشتر باشد احساس بیگانگی اجتماعی بیشتر است. احساس بیگانگی اجتماعی را می توان از طریق عملگرایی عقلانی، کناره گیری، فرافکنی و یا انطباق با یک رهبر فرهمند توضیح داد. این ساز و کار ها آگاهانه هستند که ممکن است فرد از طریق آنها با احساس بیگانگی اجتماعی مواجه شود.(42)

4-4- ساموئل هانتیگتون:

هانتیگتون تلاش دار تا بین مشارکت و نوسازی رابطه برقرار کند. او معتقد است که در نوسازی جامعه لازم است نیروهای اجتماعی تکثر شود و به گروه بندی های خویشاوندی، نژادی و مذهبی،گروه بندی های شغلی طبقاتی و تخصصی نیز افزوده شوند. اساسی ترین ایده او این است که مشارکت سیاسی بدون نهادمندی ابزار سیاسی امکان پذیر نیست. از نظر هانتیگتون میزان توسعه سیاسی یک نظام زمانی افزایش می یابد که یم نظام از سادگی به پیچیدگی، از انعطاف ناپذیری به انعطاف پذیری، از وابستگی به استقلال و از پراکندگی به بیگانگی

گرایش یابد؟ فرایند توسعه که تنوع و تمایز ساختاری و تخصصی شدن کارکردی و نهایتا پیچیدگی ساختاری به وجود می آید. به مشارکت مردم برای ایفای نقش جدید نیاز هست. هانتیگتون و نلسون؛ مشارکت سیاسی را دارای اشکال متنوعی می دانند که اهم آن ها بدین قرار است:

1- فعالیت در انتخابات

2- اعمال نفوذ

3- فعالیت سازمانی

4- ایجاد روابط فردی با مقامات قدرتمند

5- خشونت (برای تاثیرگذاری بر تصمیمات دولت). (14)

5- سه رویکرد اجتماعی بیگانگی:

در نظریه های جامعه شناختی، بیگانگی در سه رویکرد اجتماعی قابل بحث است:

5-1- رویکرد ستیز:

در این رویکرد، بیگانگی علل ساختاری دارد. یعنی در ساختارهای اقتصادی، فرهنگی و اجتماعی منشا دارد. جورج لو کاچ نیز مانند هگل معتقد است که بیگانگی زمانی در جامعه به عنوان یک فرایند اجتماعی ظاهر می گردد که انسان به ابزار تبدیل شود.

5-2- رویکرد کارکردگرایی:

در این رویکرد، بیگانگی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ناشی می شود و آن را پدیده ای تحمیلی می داند که ثبات نظام اجتماعی را مختل می سازد. دورکهایم و مرتون نیز علت های بیگانگی را در ساختارهای اجتماعی و فرهنگ می داند؛ اما هریک از نقطه نظر خاص خود به این مسئله می نگرند. به این معنا که دورکیم به رابطه فرد و جامعه توجه و مساله نابسامانی را مطرح می کند که در زمان انتقال جوامع از انسجام اجتماعی-مکانیکی شتاب گرفته و سبب تضعیف ارزش ها می شود.. پیامدهای این امر می تواند به گسترش اخلاق فردی به جای اخلاق جمعی و در نهایت به بیگانگی ختم شود. محور بحث در این دیدگاه، ارزیابی کارکرد نهادها در جهت حفظ و گسترش تعادل و نظم اجتماعی است. بدین معنا که هر گونه بحرانی می تواند باعث بروز مشکلات جدی در تعادل نظام گردد.

5-3- رویکرد تفهمی:

اندیشمند بارز آن ماکس وبر است. اصطلاح مفهوم نزد او بیانگر شکل عینی موقعیت های رفتاری و کنشی است. از دیدگاه این متفکر آلمانی، تنها جهان که به مفهوم تغییر یابنده در برابر ما قرار می گیرد؛ جهانی تغییر پذیر و دگرگون شده است. (15)

6- عوامل بیگانه ساز:

با توجه به اهمیت مبحث از خودبیگانگی لازم است عواملی که انسان را از خودبیگانه می سازد شناسایی شده و مورد بررسی قرار گیرد. بنا بر این در ذیل چند نمونه از این عوامل بیان می گردد:

6-1- تکنولوژی:

تکنولوژی عبارتست از مجموعه ای متشکل از ابزارها،تکنیک ها و اطلاعات مربوط به استفاده از منابع محیطی به منظور رفع ضرورت ها و نیازمندی های بشری. نکنولوژی از دو طریق بر انسان تسلط می یابد: ابتدا از طریق مبدل ساختن انسان به مصرف کننده چیزهای بیهوده که نتیجه آن جز تیره روزی، جنگ، ویران،آوارگی و خشونت نمی باشد؛ وسپس از طریق نابود ساختن تفکر،تدبر و قدرت تجزیه و تحلیل در مسائل زندگی. انسان متمدن امروز، به ظاهر بر طبیعت مسلط گشته است، اما این انسان مسلط بر طبیعت، برده و بیچاره ای بیش نیست؛ او اختیار زندگی خود را ندارد و هرگز نخواهد توانست در برابر فشارهای تکنولوژی که او را از خود بیگانه کرده است، ایستادگی کند.

6-2- ماشین:

گسترش و پیچیدگی غول آسای ماشین که در آغاز، ابزاری در دست اراده انسان بود، رفته رفته چنان حاکمیت و استقلال یافت که انسان را ابزار خویش کرد و او را تحقیر نمود. به قول موریاک: ماشین بیش از انسان ارزش دارد زیرا ماشین دقیق است و بازدهی بیشتری دارد. انسان وقتی بیشتر ارزش پیدا می کند که همانند ماشین شود، سعادت او مطرح نیست.انسان در اثر تسلط ماشین به موجود بی ارزشی تبدیل می شودو هویت انسانی خود را فراموش می کند. او اینک در اختیار تولید، توزیع و اقتصاد مبتنی بر بازار است و باید بیش از توانایی خود، کار کند تا بتواند نیازمندیهای نادرست خود را تامین نماید.

6-3- عشق:

برای تبیین این مبحث لازم است معنای دقیق عشق را فهمید. تقریبا اهل لغت در معنای عشق، اتفاق نظر دارند و آن عبارتست از اینکه انسان در دوست داشتن محبوب خود، افراط کرده از حد بگذرد و هر آنچه در محبوب خود می بیند زیبایی و جمال است. پیوند عاشقانه به صورتی که از نظر روانشناسی بروز می کند آن است که عاشق به راستی در معشوق خود محو می شود و وجود خویش را از یاد می بردو اراده ها، نیازها، تمایلات و تمام ابعاد وجودی اش در معشوق نفی می شود. (16)

6-4- پول:

«هس» در اثر خود تحت عنوان جوهر پول، معتقد است که پول موجب از خود بیگانگی انسان ها می شود. وی می گوید:«پول نمایانگر توانایی های بشر است که از او بیگانه شده است. پول، محصول دو جانبه انسان بیگانه و روابط مبتنی بر بیگانگی است که در عین حال، خود به عامل بیگانگی در زندگی انسان تبدیل شده است.». مارکس نیز معتقد است که پول مهم ترین عامل از خود بیگانگی انسان است. به نظر او، به هم ریختگی و وارونه شدن تمام ویژگی های انسانی و طبیعی،‌اخوت ناممکن ها و قدرت الهی پول ریشه در خصلت آن دارد که با فروش خویش، خویشتن را بیگانه می سازد. در واقع انسان الینه شده توسط پول، پول را تمام زندگی خود می داند نه ابزار زندگی خود و در نهایت خود ابزار پول می گردد. (17)

6-5- نظام طبقاتی:

مردم هر جامعه ای در مناسبات متقابلی که با دیگران دارند در موقعیت های بالا و پایین، فرا دست و فرو دست طبقه بندی می شوند. هر طبقه با سطح معینی از قدرت، ثروت و منزلت اجتماعی از دیگران متمایز می گردد. هر عامل تقسیم کننده ای انسان را الینه می کند. نظام طبقاتی، انسان را به استثمار کننده و استثمار شونده، ارباب و رعیت و....... که هیچ کدام انسان کامل نیستند تبدیل می کند. مطابق نظر مارکسیست ها، مهم ترین ویژگی زندگی انسان ها در یک جامعه طبقاتی از خود بیگانگی است؛ چون اگر در طبقه استثمار شده باشد، خود و امکاناتش را کمتر از انسان های سالم می پندارد؛ و در صورتی که طبقه استثمار کننده باشد، قدرت هایی که پایگاه و طبقه اجتماعی اش به وی بخشیده اند را جزو قدرت های ذاتی خود به حساب آورده و خصوصیاتش را بیشتر از حد واقعی خود در می یاب. در واقع انسان در این نظام از هر طبقه ای باشد، خودش را به درستی درک نمی کند و خود را کمتر یا بیشتر از آنچه هست احساس می کند. بنا بر این فرایند از خودبیگانگی همه اعضا نظام طبقاتی را در بر می گیرد، ولی نحوه ابتلا و اثرات آن بر حسب وابستگی افراد به طبقات متفاوت فرق می کند.(18)

7- مراحل و انواع بیگانگی کارگران:

به اعتقاد مارکس همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری دچار از خود بیگانگی می باشند. پس انسان در تمام نهادهایی که گرفتارشان شده است، با از خود بیگانگی رو به روست. اما از نظر مارکس , از خود بیگانگی در محیط کار از اهمیت بیشتری برخوردار است؛ چرا که در صورت بروز از خود بیگانگی در محیط های کاری، فرد به کار به عنوان فعالیتی پر زحمت و نفرت انگیز می نگرد و تا سر حد امکان سعی می کند از آن دوری جوید. در حالی که مارکس انسان را موجودی آفریننده و خلاق می داند که خود را از طریق کار کردن از سایر جانداران جدا می کند. بنا براین جامعه سرمایه داری به دلیل ماهیت ساختاری اش، چهار شکل کلی از بیگانگی را در کارکنان ایجاد می کند که همه آن ها در قلمر. کار می توانند یافت شوند:

7-1- بیگانگی از محصول کار:

کارگران از کالاهایی که تولید می کنند بیگانه می شوند. محصول کار کارگران، نه به خودشان، که به سرمایه داران تعلق دارد و ایشان هر کاری بخواهند با آن ها می کنند. یعنی سرمایه داران برای دستیابی به سود، این محصولات رابه فروش می رسانند. کالایی که کارگران تولید می کنند از آنان بیگانه می شود. آنان محصول تولیدیشان را دریافت نمی کنند، بلکه در عوض دستمزد می گیرند. (19)

7-2- بیگانگی از فرایند تولید:

در نظام سرمایه داری علاوه بر بیگانگی کارگران از محصول تولید شده، آن ها همچنین از فرایند تولید نیز بیگانه می شوند. در واقع رابطه کارگر با فعالیت تولیدی خویش در حکم فعالیتی بیگانه می باشد؛ چرا که آنان فعالانه در فرایند تولید شرکت نمی کنند. به این معنا که کارگران برای رفع نیاز خود کار نمی کنند بلکه برای سرمایه داران کار می کنند. بنا براین چنین کار یکنواخت و کسل کننده ای که کارگران با انجام آن نه احساس رضایت می کنند و نه نتیجه ای جز خستگی برایشان به همراه دارد، از عوامل بیگانگی آنان به شمار می رود. کار برای کارگر امری بیرونی می شود، یعنی جزیی از طبیعت او به شمار نمی آید؛ در نتیجه او خود را با کار راضی نمی بیند؛ بلکه خود را نفی می کند. کار برای او اجباری است، فقط ابزاری برای تامین نیازهای دیگر است. (20)

7-3- بیگانگی از خود:

همان طور که کارگران از کار و محصول تولیدی بیگانه می شوند، از خود نیز بیگانه می گردند. تخصصی شدن کارها موجب می شود که کارگران نتوانند مهارت ها و توانایی های خود را به طور کامل شکوفا ساخته و یا افزایش دهند. در نتیجه از خود بیگانه نیز می شوند؛ چرا که امکان اظهار نظر و بیان کامل عقایدشان را ندارند. وجود نوعی آدمی، ویژگی معنوی او را به وجودی بیگانه و به ابزاری در خدمت حیات فردی اش تبدیل می سازد و بدینسان آدمی را از کالبد خود و نیز از طبیعت خارجی و ذات معنوی او یعنی وجود انسانی اش بیگانه می سازد. (21)

7-4- بیگانگی اجتماعی (از دیگران):

کارگران در نهایت، از همکاران خود و اجتماع بشری، یعنی ازنوع انسان نیز بیگانه می شود. فرض مارکس این بود که انسان اساسا برای دستیابی به آنچه که در طبیعت برای بقایش لازم است، خواهان و محتاج همکاری با دیگران است , در نظام سرمایه داری، این همکاری مختل می شود و در واقع ,کارگران خود را جدا از دیگران، یا بدتر از آن، در رقابت با همدگر می بینند. انزوا ورقابت در کارگران، در نظام سرمایه داری موجب آن می شود که آنان از سایر کارگران بیگانه شوند. (22)

8- رویکرد های نظری:

به طور کلی بر اساس حیطه تفحص و تتبع حوزه مطالعاتی، می توان نظریه های بیگانگی را دو قلمرو نظری جامعه شناسی و روانشناسی قرار داد. در قلمرو جامعه شناسی، آرا و نظریات جامعه شناسان در باب بیگانگی عمدتا در دو حوزه فکری و نظری یعنی نظم اجتماعی و نظریه انتقادی متمرکز است. در قلمرو روانشناسی نیز دو رویکرد روان پویایی و نظریه ساز و کار دفاعی مد نظر است.(23)

8-1- نظریه نظم اجتماعی:

این نظریه، جامعه را دستگاهی متشکل از اجزای هماهنگ با ارزش های همرنگ در نظر می گیرد که به طور مستمر محدوده خود را حفظ و نگه داری می کند و در حالت تعادل و توازن مداوم قرار دارد. از این رو ماهیت مسائل اجتماعی در این نظریه بی هنجار به نظر می رسد. بی هنجاری یعنی پریشانی و سرگشتگی انسان در برابر قواعد، قوانین و هنجارهای اجتماعی که در نتیجه آن فرد نمی تواند جهت رفتار خودش را تعیین نماید. (24)

8-2- نظریه انتقادی:

این نظریه، نظام اجتماعی را عرصه ای از تضادها و کشاکش های دائمی میان گروه ها و طبقاتی می داند که دارای منافع، اهداف و آرمان های متفاوت هستند. نظم اجتماعی، حاصل تحمیل منافع و آرمان های طبقه بالادست بر طبقه زیردست است. در مدل مارکسیستی، ایدئولوژی و کارکردهای اجتماعی آن فقط از دیدگاه طبقه مسلط تعریف شده است. به این صورت که ایدوئولوژی عبارتست از به رسمیت شناختن موقعیت طبقه مسلط از سوی دیگر طبقات اجتماعی. بنا بر این ایدئولوژی، برای دیگر طبقات در حکم افیون است؛ زیرا باعث از خودبیگانگی و اضمحلال انرژی انقلابی می شود. (25) پس باید گفت ایئولوژی در خدمت طبقه بالادست و در جهت منافع آنان حرکت می کند. یعنی نهادهایی که اکنون تبلور یافته اند، بالاتر از افرادی تصور می شوند که اتفاقا آن ها را در همین لحظه مجسم می سازد. به عبارت دیگر نهادها به عنوان پدیده هایی که واقعیتی از خودشان ندارند به تجربه در می آیند. واقعیت هایی تصور می شوند که همچون یک پدیده خارجی و الزام آور، در برابر فرد قرار می گیرند. به بیانی دیگر، فرد ساخته های بیگانه از خویش را به درون خود می برد و از آن خویش می سازد. (26)

نظریه انتقادی، نظام اجتماعی موجود را اساسا بیمارگونه می پندارد و بر این باور است که معیار ها و سنجه های تعریف سلامت اجتماعی امکانات نهفته عینی هستند که چنانچه شکوفا شوند و تحقق پیدا کنند، جامعه ای سالم پدید خواهد آمد. (27)

8-3- دیدگاه هگل:

هگل را می توان نخستین اندیشمندی به حساب آورد که به صورت جدی به بحثی فلسفی و گسترده در باره مفهوم از خود بیگانگی پرداخته است. هگل جهان هستی را با همه جدایی ها و پراکندگی هایش جلوه ای از یک حقیقت می داند و بر این باور است که انسان در جهان خارج در اصل از یک گوهرند؛ ولی انسانی که از این معنا آگاه نباشد جهان را مجموعه ای از چیزهای بیگانه از خود می پندارد. هگل مفهوم از خود بیگانگی را در حوزه های مختلف از جمله حوزه دین به کار می برد؛ و با توجه به سخنانش به نظر می رسد که وی دین را عامل از خود بیگانگی در بعد منفی آن می داند. وی می گوید: دو نوع قانون داریم: یکی قانون طبیعی و دیگری قانون وضعی. از نظر وی , دین متشکل از مجموعه ای از قضایاست که از ناحیه مرجعی وضع شده و افراد ملزم به پیروی کردن از آن ها هستند و پایه و اساس چنین دینی , اعتبار و اقتدار آن مرجع می باشد نه تشخیص عقل. هگل پذیرفتن دین را بریدن یا فصل شدن انسان از طبیعت خود می داند؛ زیرا در این حالت دیانت انسان که تعیین کننده رفتار اوست از طبیعت او نمی جوشد , بلکه از بیرون بر او تحمیل می شود. هگل به از خود بیگانگی در اقتصاد هم توجه نموده است. به نظر او تسیم و تنوع کار مانع از آن می شود که انسان نیازهای خود را تامین نموده و به آنچه تولید می کند نیازمند باشد و در نهایت موجب اعتماد انسان به غیر خود و پیدایش نیرویی برتر از انسان و حاکم بر او می شود که از حیطه قدرت او خارج است و آن موجود بیگانه بر او مسلط می شود. وی عصر روشنگری را پایان از خود بیگانگی می داند که حقایق تقویت کننده ا. خود بیگانگی کاهش می یابند، دولت و سازمان دینی، دیگر حقایق هراس انگیز و اضطراب آفرین نیستند، بلکه بخشی از عالم مادی هستند که مورد تحقیق علمی قرار می گیرند و به این طریق وجود مطلق خدا صرفا یک موضوع خالی خواهد بود. زیرا از طریق بررسی علمی در امور مادی هیچ وصفی نمی توان برای آن یافت و کشف کرد. بدین ترتیب خدا رخت برمیبندد و ذات انسان، مرکز امور و یگانه حقیقت مهم و حاکم می شود. (28)

هگل معتقد است بیگانگی و ستیز میان روح انسان و جهان نمی تواند حالتی ابدی داشته باشد و دیر یا زود باید از میان برخیزد. اقتضای همه انواع هستی در نظر هگل همین است که تا زمانی که بر تضادهای درونی خود چیره نشده اند بر یک حالت باقی نمانند , بلکه چنین تغییر پذیرند تا سرانجام به آشتی و ساش کامل با حقیقت خود برسند. این دگرگونی چیزها پیرو نظمی معین است و مبداش تضاد درونی چیزها و غایتش زوال چیزها وبازگشت عقل کل به اصی خویش است. این همان معنای دیالکتیک هگلی است. روح انسان نیز به حکم ضرورت دیالکتیک باید در رفع جدایی خود از جهان خارج بکوشد. دستیار روح در این کوشش آگاهی یا دانش است. بنا بر این در فلسفه هگل، دست یافتن به دانش حقیقی و مطلق به معنای باز یافتن خویش است. وی نیز مانند فلوطین معتقد است که دانش یه معنای یگانگی داننده و دانسته است، اما به اعتقاد او این یگانگی با پیوستن انسان به خویشتن خویش حاصل می شود، نه با بیرون آمدن از خویش.جذب دانسته در داننده بدین معناست که داننده دانسته را بشناسد و از آنچه درون آن می گذرد سر در آورد. بدین ترتیب، اسراری باقی نمی ماند؛ نتیجه روش فلسفی یا تحلیلی توضیح اسرار است و در نتیجه؛ نفی اسرار. این محور مرکزی اختلاف فلسفه هگل با تفکر شهودی است و گردش مفهوم بی خویشتنی از قدیم به جدید و از مثبت به منفی بر این محور صورت می گیرد. (29)

8-4- مارکس:

کارل مارکس نیز نخستین بار در خلال مطالعاتش در مورد آرا هگل به این عقیده برخورد کرده بود. به نظر مارکس فرایند بیگانگی مشابهی در قلمرو کار انسان در نظام سرمایه داری به وقوع می پیوندد. مارکس تاریخ نوع بشر را جنبه ای دو گانه می داند. یعنی از یکسو، تاریخ، نظارت انسان بر طبیعت است و از سوی دیگر، تاریخ، از خود بیگانگی هر چه بیشتر انسان است؛ در نتیجه از خود بیگانگی به وضعی اطلاق می شود که در آن انسان ها، تحت چیرگی نیروهای خود آفریده شان قرار می گیرند و این نیروها به عنوان قدرت های بیگانه در برابرشان می ایستند. این مفهوم در کانون نوشته های نخستین مارکس، جای دارد و در نوشته های بعدیش نیز البته نه دیگر به عنوان یک قضیه فلسفی، بلکه به عنوان یک پدیده اجتماعی، همچنان جای مهمی را به خود اختصاص می دهد. به عقیده وی همه نهادهای عمده جامعه سرمایه داری , از دین و دولت گرفته تا اقتصاد سیاسی، دچار از خود بیگانگی اند و این جنبه های از خود بیگانگی به هم وابسته اند. (30)

مارکس از خود بیگانگی را اینگونه توضیح می دهد: هر چه کارگر ثروت بیشتری تولید می کند و محصولاتش از لحاظ قدرت و مقدار بیشتر می شود، فقیرتر می گردد. هر چه کارگر کالای بیشتری می آفریند، خود به کالای ارزان تری تبدیل می شود. به این معنا که محصول کار در مقابل کارگر به عنوان چیز بیگانه و قدرتی مستقل از تولید کننده قد علم می کند. محصول کار، کاری است که در یک شی تجسم یافته و به ماده ای تبدیل شده است. عینیت یافتن به صورت از دست دادن شی، بندگی در برابر آن و تصاحب محصول به شکل جدایی یا بیگانگی با محصول پدیدار می گردد. تمامی این پیامدها از این واقعیت ریشه می گیرد که رابطه کارگر با محصول کار خویش؛ رابطه با شی بیگانه است. بر اساس این پیش فرض، هر چه کارگر از خود بیشتر در کار مایه بگذارد، جهان بیگانه، اشیایی که می آفریند بر خود و ضدش قدرتمند تر می گردد و زندگی درونی اش تهی تر می گردد و اشیا کمتری از آن او می گردد. (31)

8-5- دید گاه فائور باخ:

فوئرباخ، که در حقیقت واسطه فکری میان هگل و مارکس است، از خود بیگانگی هگل را در دین مطرح کرده است. فوئر باخ که یک فیلسوف ماتریالیست است، دین را عامل بزرگ از خود بیگانگی می داند. وی معتقد بود که آدمی , حق، محبت و خیر را می خواهد و چون نمی تواند آن ها را تحقق بخشد، آن ها را به موجودی برتر، یعنی نوع انسان که آن را «الله» می نامد، نسبت می دهد و در وجود، خدایی با این صفات مسجم می سازد و به این طریق از خود بیگانه می شود. به همین دلیل، وی دین را مانع پیشرفت مادی، معنوی و اجتماعی انسان تلقی می کند. وی معتقد است که انسان در سیر خود برای رهایی از دین و به تعبیری از خود بیگانگی، سه مرحله را گذرانده و باید بگذراند:

در مرحله نخست، خدا و انسان در دامن دین به هم آمیخته بودند؛ در مرحله دوم، انسان از خدا کناره می گیرد تا روی پای خود بایستد و مرحله سوم که فائور باخ همه را به سوی تحقق بخشیدن به آن فرا می خواند، مرحله علم انسانی است که انسان، ماهیت خود را می یابد، مالک جوهر خویش می شود، نوع انسانی خدای انسان، می گردد و به جای رابطه خدا و انسان، رابطه نوع انسانی و انسان مطرح می شود. (32)

به طور کلی فائور باخ معتقد بود که دین ویژگی ها و قدرت های ویژه ای چون ترحم، قدرت ابتکار و خلاقیت , بخشندگی و از این قبیل موارد را به خدا نسبت می دهد. در واقع به نظر فائور باخ این ویژگی ها کمال خصائص و قدرت های مربوط به انسان می باشند که از او جدا و بیگانه شده و به خدایی افسانه ای نسبت داده شده اند. وی می گفت این انسان است که خدا را آفریده است. (33)

روانشناسان بیگانگی را در سطح فردی مطالعه می کنند و بیشتر متوجه آنومی رفتاری هستند. در آنومی روانی معمولا احساسات فرد در قبال خود سنجیده می شود. از این رو از خود بیگانگی و عوامل بیگانه موضوع بحث روانشناسان است. آنان با فرض علل روانشناختی بر بیگانگی و روابط آن بر شخصیت، مزاج یا نیروهای سرکش درونی، سرکوب های روانی و سرکوب های غرایز درونی توسط جامعه را مطرح ساخته و به چگونگی پرورش و رشد شخصیت، عامل رفتار، گرایش ها و خلقیات پدر و مادر، چگونگی اجتماعی شدن انگیزه ها، سرخوردگی دوران کودکی، تجارب نخستین دوران طفولیت، زمینه های طبقاتی و چگونگی باز بینی و کنترل اجتماعی در تبیین بیگانگی روانی توجه می کند. (34)

9-1- نظریه روان پویایی:

پیروان این نظریه در تبیین بیگانگی هم به انگیزه رفتار و هم به کنترل و باز بینی اجتماع عنایت دارند. فروم،لاک،فردینبرگ و دیگرانی که پیرو این نظریه هستند، بر تجربه فرد خصوصا تجارب دوران کودکی توجه خاصی مبذول داشته اند و معتقدند تبیین مساله بیگانگی به چگونگی تبیین نواقص و معایبی که در ساخت بازبینی اجتماع وجود دارد و نیز تشخیص این نواقص از طریق بررسی سرگذشت زندگی فرد مزبوط می گردد.

9-2- نظریه ساز و کار دفاعی:

روانکاوانی که این نظریه را مطرح نموده اند معتقدند که انگیزه های درونی به طور عمده عامل رفتار در بروز خود بیزاری است. در این نظریه، بیگانگی و خود بیزاری معلول عدم تجانس و ناسازگاری بین تمنیات و آرزوهای درونی فرد و شخصیت هستند. این ناسازگاری موجب پیدایش احساس گناه، دلهره، اضطراب و نگرانی در فرد می شود. رفتار بیگانه گونه در واقع وسیله ای است که شخصیت آدمی برای حفظ و صیانت خود در برابر احساس گناه یا دلهره بر می گزیند. از پیشروان این نظریه می توان از فیوئر و کنیستون نام برد.(35)

10- دیدگاه روانشناسان در زمینه از خود بیگانگی:

10-1- دیدگاه فروم:

فروم در زمینه از خود بیگانگی تا حد زیادی با نظریه مارکس مشابه است. اما در دو زمینه، دیدگاه وی از مارکس متفاوت است. نخست اینکه مارکس، با اشاره به بیگانگی انسان از ماحصل فعالیت و تولید خویش نشان می دهد که چگونه انسان از محصول کار خود بیگانه ای می سازد و خود را با آن چون دشمنی رویاروی می بیند. در مقابل، فروم سعی دارد که این دیدگاه مارکس را به جامعه بزرگ تر و دیگر صور روابط اجتماعی در جامعه مدرن تعمیم دهد. دوم اینکه مارکس یک جامعه شناس واقعیت گراست. او بیگانگی را امری تحمیلی می داند که ناشی از ساختارهای اجتماعی و فرهنگی است و فرد در انتخاب آن نقشی ندارد. حال آنکه فرویم یک روانشناس است که با روانشناختی کردن مفهوم بیگانگی، متوجه از خود بیگانگی و چگونگی انفصال ذهنی و فکری فرد از خویشتن خود تحت تاثیر نیروهای بنیادی جامعه و تجارب زندگی اجتماعی است از دیدگاه فروم، انسان های اولیه از طریق یکی دانستن خود با قبیله های اطراف و هماهنگی با مذاهب و روش های قبیله ای خویش سعی کردند با این احساس بیگانگی از طبیعت مقابله کنند و احساس تعلق به گروه را تقویت نمایند؛ اما بشر جدید چون از آگاهی و توانایی بیشتری جهت غلبه بر طبیعت برخوردار است مانند گذشتگان با طبیعت در نیامیخته است؛ در واقع از آن فراتر رفته، در نتیجه با اینکه در معرض قوانین طبیعی قرار دارد؛ نمی تواند آن ها راتغییر دهد و در حالتی از سرشکستگی و انزوا رها می شود.

10-2- دیدگاه سیمن:

سیمن در زمره نخستین روانشناسانی است که با رویکرد روانشناسی اجتماعی کوشد تا مفهوم بیگانگی را در قالبی منظم و منسجم تدوین و تعریف نماید. وی بر این پندار که بیگانگی معلول علتی واحده است خط بطلان می کشد. به نظر سیمن، واژه بیگانگی امروزه چنان عمومیت دارد که در تبیین هر چیزی به آن رجوع می شود. به نظر وی ساختار دیوان سالاری جامعه مدرن شرایطی را ایجاد کرده است که در آن انسان ها قادر به فراگیری نحوه کنترل عواقب و نتایج اعمال و رفتارهای خود نیستند. (36)

10-3- دیدگاه سلدین:

سلدین از خود بیگانگی را به عنوان یک سازه موقعیتی مربوط به رابطه مستقل بین افراد و محیطشان در نظر می گیرد. از نظر وی، بیگانگی ترکیبی است از بی قدرتی، بی هنجاری و انزوای اجتماعی. (37)

10-4- دیدگاه رایز من:

رایزمن، از خود بیگانگی فرد را ناشی ازالگوهای اجتماعی کننده جامعه می داند. وی معتقد است الگوهای اجتماعی کننده جامعه مدرن به گونه ای هستند که فرد را بیش از آنکه متوجه خود کند، تحت ارشادهای دیگران در می آورد. به این صورت که همواره به فرد توصیه می شود که برای رفتار و کرداری معقول و مطلوب به دیگران بنگرند، در چنین شرایطی است که فرد ارتباط بنیادین را با خویش گم کرده و دچار نوعی بحران هویت می شود. دیوید رایزمن، اندشمند ارتباطات اجتماعی، که خود از وضع کنندگان اصطلاح «جامعه مصرف» می باشد، معتقد است که در این نوع جوامع همه چیز از جمله علایق و نیازها توسط وسایل ارتباط جمعی تعیین می شوند و افراد استقلالی از خود نداشته و پیرو دیگران هستند؛ زیرا هرکس، همیشه تحت نفوذ افراد دیگر است و هر فرد می کوشد از رفتار دیگران اطلاع حاصل کرده، خود نیز این رفتارها را دنبال نماید. بنا براین در چنین جوامعی، وسایل ارتباط جمعی که منعکس کننده رفتار مصرفی دیگران می باشد، خود به کالای مصرفی مبدل می شود و حتی محتوای فرهنگی و سیاسی این وسایل نیز شکل مصرفی می یابد و ماهیت هدایت کننده و آموزش خویش را از دست می دهند. در این شرایط انسان به موجودی تبدیل می شود که از هر گونه فعالیت در راه تحول سیاسی جامعه روگردان شده و به امیال شخصی و مصرفی خود توجه می کند. زندگی افراد در این جامعه به جایی می رسد که همه دچار نوعی از خود بیگانگی می شوند، از هستی حقیقی و راستین تهی شده، شخصیت و ماهیت انسانی خود را از دست می دهند و افراد به جای اینکه به گذشته و آینده خود با دیده بصیرت بنگرند و با روش های صحیح عقلی راه تعالی برگزینند، فقط به پول، غذا، بازی و بیهودگی می اندیشند. (39).

دیوید رایزمن می گوید نقش منفی وسایل ارتباط جمعی را در تبدیل میلیون ها انسان به یک توده بی شخصیت و جاهل که تحت تاثیر سود جویی ها و خود خواهی ها قرار گرفته، خلاقیت علمی و فرهنگی خود را از دست داده، مقام سازنده انسانی را در تحولات سیاسی رها کرده و به سازشکاری پرداخته است، نمی توان انکار کرد. باید دانست که وسایل ارتباطی، خود به وجود آورنده «توده خلق تنها» می باشند و موجب بیگانگی انسان ها از خود و دیگران می شوند. (40)

10-5- دیدگاه فیوئر:

فیوئر به بیگانگی جوانان اشاره می کند و آن را امری اتسالی و روانشناختی می داند. فیوئر، بیگانگی نسل جدید و بحران هویت آنها را ناشی از عوامل لاینحل ادیپی و هویت شناسی منفی با والدین می داند. همچنین وی مفهوم «ضمیر نا خود آگاه» را بیان می کند. طیبق این ضمیر، عواطف و احساسات ناخودآگاه ناشی از ستیز و گسستگی میان نسل هاست که خود را در جهات نامتعارف آشکار می نماید. در واقع وی معتقد است مهم ترین عامل بیگانگی انسان، ستیز نسلی است. به نظر وی، بیگانگی روانی، خود را در صور رفتارهای نابهنجار مثل وندالیسم، خشونت , میل به انتقام جویی و نظایر آن بروز می دهد. از این رو بیگانگی، ماهیتا امری نابهنجار و جرم زاست. این نوع برداشت در نقابل آن دسته نظریه های مارکسیستی قرار دارد که بیگانگی را امری طبیعی، مولد و آفریننده می بینند. (41)

11- نتیجه:

جامعه شناسان در بروز از خودبیگانگی به واقعیت های اجتماعی نظر دارند و علل آن را تضاد میان ازادی و عقل,ساختارهای اجتماعی و فرهنگی ,تاثیرات تقسیم کار,مالکیت خصوصی و تسلط تولیدات بشر بر وی می داند؛ در واقع آنان ریشه از خودبیگانگی را در اجتماع جستجو کرده و آن را امری تحمیلی از جانب جامعه بر فرد می دانند. ولی روانشناسان به واقعیت اجتماعی توجه چندانی ندارند بلکه معتقدند که دلایل روانشناختی در بروز آن موثر است واز خودبیگانگی را به شخصیت ,مزاج و نیروهای درونی فرد مرتبط می سازد و آن را عاملی درونی می دانند.

منابع:

1) ساروخانی،باقر(1385) دایره المعارف علوم اجتماعی،تهران،انتشارات کیهان

2) محسنی تبریزی،علیرضا(1376)،بررسی موردی رابطه بیگانگی و مشارکت سیاسی سرپرستان خانوار مناطق شهر تهران،موسسه مطالعات و تحقیقات اجتماعی دانشگاه تهران

3) کوز،لوئیس،(1389)،زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی،ترجمه محسن ثلاثی،تهران،انتشارات علمی

4) ریترز،جرج،(1386)جامعه شناسی در دوران معاصر،،ترجمه محسن ثلاثی،تهران،انتشارات علمی

5) توسلی،غلام عباس،(1385)،نظریه های جامعه شناسی،تهران،انتشارات سمت

7) فیوئر ,لوئیس(1347),سابقه از خودبیگانگی,ترجمه محمد پیروزکار

9) زکی,محمدعلی(1388),بیگانگی اجتماعی جوانان (مطالعه موردی: دانشجویان دختر و پسر دانشگاه اصفهان),پژوهش جوانان,فرهنگ و جامعه13)علمی، محمود،تقی لو، فرامرز،موسی زاده،‌رحیم (1389)، بررسی رابطه بیگانگی اجتماعی و مشارکت سیاسی دانشجویان دانشگاه آزاد اسلامی نقده، مجله مطالعات جامعه شناختی،سال دوم،شماره ششم

14) هانتیگتون (1373), درک توسعه سیاسی,انتشارات پژوهشکده مطالعات راهبردی,شماره اول

15) علمی،محمود،هاشم زاده،ابوالفضل،(1388)،بررسی بیگانگی اجتماعی دبیران دبیرستانهای متوسطه شهر تبریز،مجله جامعه شناختی،سال اول،شماره چهارم

16) رکنی پور,طاهره و سیادت ,(1392)علی,بررسی مفهوم ازخودبیگانگی ازمنظر جامعه شناسی و روانشناسی

17) مارکس,کارل(1382) , دست نوشته های اقتصادی و فلسفی,ترجمه حسن مرتضوی,تهران,انتشارات آگاه

19) دیلینی,تیم(1388),نظریه های کلاسیک جامعه شناسی,ترجمه بهرنگ صدیقی و وحید طلوعی,تهران,نی

23) محسنی تبریزی,علیرضا(1381),آسیب شناسی بیگانگی اجتماعی فرهنگی-بررسی انزوای ارزشی دردانشگاه های دولتی تهران,فصل نامه پژوهش و برنامه ریزی درآموزش عالی.26:182

26) ریترز ,جرج ,(1390),نظریه های جامعه شناسی و ریشه های کلاسیک آن,ترجمه خلیل میرزایی و علی بقایی سرابی,تهران,انتشارات جامعه شناسان

28) رجبی,محمود,(1379),انسان شناسی,قم:موسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی

29) عنایت ,حمید,(1378),جهانی ازخودبیگانه(مجموعه مقالات),انتشارات تهران,فرمند

30) کوزر,لوئیس(1380),زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی,ترجمه محسن ثلاثی,تهران,علمی

33) گرب.ج. ادوارد(1381),نابرابری اجتماعی,دیدگاه نظریه پردازان کلاسیک معاصر,ترجمه سیاهپوش و احمدرضا غروی زاده,تهران ,معاصر

35) محسنی تبریزی ,(1381)آسیب شناسی جوانان ,بررسی انزوای ارزشی و مشارکت فرهنگی درمحیط های دانشجویی کشور,موسسه پژوهشی و برنامه ریزی آموزش عالی,تهران,ش34

36) بیگدلی,معرفت الله(1379),بررسی علل و تبعات ازخودبیگانگی و خودباوری دانشجویان ,مطالعه موردی:دانشجویان دانشگاه اصفهان

39) علی پور ملاباشی,یاور(1389),آگهی تبلیغاتی و از خود بیگانگی انسان؛ماهنامه علمی تخصصی انجمن روابط عمومی

41) محسنی تبریزی,علیرضا(1379).مبانی نظری و تجربی وندالیسم,مروری بر یافته های یک تحقیق