امروز چهارشنبه 12 بهمن 1401

اندیشه جورج زیمل

0

برداشت ارگانیستی جامعه بر تجانس بنیادی طبیعت و جامعه تاکید داشت. از این دیدگاه، فراگرد اجتماعی از نظر کیفی همانند فراگرد زیست شناختی پنداشته می شد، البته با پیچیدگی بیشتر.

سنت فلسفی ایده آلیسم آلمان با نظر ارگانیستی مخالفت شدیدی داشت. این سنت، علم طبیعی را دارای کیفیتی متفاوت از علم اخلاقی یا انسانی می دانست. برابر با این سنت، قوانین طبیعی نمی بایست در بررسی فرهنگ بشری جایی داشته باشند، چرا که این فرهنگ در قلمرو آزادی می پوید. به نظر آن ها، روش متناسب برای بررسی پدیده های بشری، روش idiographic است که با پدیده های منحصر به فرد سروکار دارد و روش nomothetic که به استقرار قوانین کلی می پردازد، برای چنین کاری متناسب نیست.

هواداران سنت ایده آلیستی آلمان استدلال می کردند که جامعه شناسی فاقد یک موضوع بررسی واقعیت است و اصطلاح جامعه برچسب مبهمی است که گرچه برای برخی منظورها مناسب دارد، اما از هر گونه جوهر یا واقعیتی بی بهره است. آزادی بشری، بی همتایی، برگشت ناپذیری رویدادهای تاریخی و جدایی بنیادی طبیعت از ذهن، هر کوششی در جهت بنیانگذاری علم جامعه شناسی را به یک خیال باطل و حتی رسوایی آمیز بدل می سازد. جامعه شناسی حتی یک علم نیست، تا چه رسد به آن که برترین علم باشد.

زیمل هر دو مکتب ارگانیست و ایده آلیست را رد کرد. به نظر او، جامعه بافت پیچیده ای از روابط گوناگون افرادی است که پیوسته در کنش متقابل با یکدیگرند. جامعه، همان نامی است برای تعدادی از افراد که از طریق کنش متقابل به یکدیگر پیوسته شده اند.

زیمل استدلال می کرد که داعیه های بلندپروازانه کسانی که می خواهند جامعه شناسی را به برترین علم درباره هر چیز انسان تبدیل سازند، خود به خود محکوم به شکست اند. علم باید ابعاد یا جنبه هایی از پدیده ها را مورد بررسی قرار دهد و نه جامعیت های جهانی را. موضوع شایسته جامعه شناسی توصیف و تحلیل صورت های ویژه کنش های متقابل بشری و تبلور آن ها در ویژگی های گروهی است. جامعه شناسی می خواهد بداند که چه بر سر انسان ها می آید و قواعد رفتار آن ها چیست. جامعه شناسی نمی خواهد وجود فردی انسان ها را در جامعیت شان کشف کند، بلکه می خواهد بداند که آن ها چگونه گروه هایی را تشکیل می دهند و رفتار آنان بر اثر کنش متقابل گروهی چگونه تعیین می شود.

گرچه زیمل ساختارهای نهادی بزرگتر را موضوع شایسته بررسی های جامعه شناختی می دانست، اما باز ترجیح داده بود که بیشتر کارش را به بررسی پدیده هایی اختصاص دهد که خود آن ها را «کنش های متقابل اتم های جامعه» خوانده بود.

جامعه شناسی مورد نظر زیمل مدعی غصب موضوع های اقتصاد، علم اخلاق، روانشناسی یا تاریخ نبود، بلکه توجهش معطوف بر صورت هایی از کنش متقابل بود که مبنای رفتارهای سیاسی، اقتصادی، مذهبی و جنسی را می سازد. به نظر زیمل، یک رشته پدیده های انسانی جداگانه را می توان با ارجاع به یک مفهوم صوری واحد ادراک کرد.

تاکید زیمل بر صورت های کنش متقابل اجتماعی به عنوان پهنه ویژه تحقیق اجتماعی، پاسخی بود به تاریخنگاران و سخنگویان دیگر علوم انسانی که منکر آن بودند که علم جامعه هرگز بتواند به حالت نو به نو، بازگشت ناپذیر و بی همتای پدیده های تاریخی دست یازید. اگر کسی از زاویه خاص جامعه شناس به تاریخ بنگرد، نیازی به آن ندارد که به بی همتایی این رویدادها بپردازد، بلکه باید یکنواختی های حاکم بر این رویدادها را جستجو کند.

تاکید زیمل بر تجرید از محتواهای عینی و تمرکز بر صورت های زندگی اجتماعی، باعث شده است که رهیافت جامعه شناختی او با عنوان جامعه شناسی صوری مشخص گردد. جامعه شناسی صوری او صورت را از محتواهای گوناگون اجتماع بشری جدا می سازد. در تحلیل صوری، ویژگی های خاصی از پدیده های عینی که جز از طریق روش های جامعه شناسی صوری به آسانی مشاهده پذیر نیست، از واقعیت بیرون کشیده می شوند. همین که این کار با موفقیت انجام گرفته باشد، آنگاه مقایسه پدیده هایی امکانپذیر خواهد شد که شاید از نظر محتوای عینی یکسره متفاوت از هم باشند ولی از جهت تنظیم ساختاری اساساً همسانی داشته باشند.

در اینجا باید از یک سوء تفاهم در مورد زیمل پرهیز کرد: او نمی خواست بگوید که صورت ها وجودی جدا و متمایز از محتواها دارند، بلکه برعکس، پذیرفته بود که صورت ها به محتواها چسبیده اند و نمی توانند واقعیتی مستقل از محتواها داشته باشند. نظر زیمل با نظر افلاطونی در مورد ذات ها، یکسره بیگانه بود. او تاکیدش بر این بود که پدیده های عینی را می توان از چشم اندازهای گوناگون به بررسی کشید و تحلیل یک رشته صورت های اجتماعی از طریق انتزاع از محتواهای گوناگون اجتماعی، می تواند در مورد زندگی اجتماعی بصیرتی با ما بخشد که از دسترس ان هایی که کارشان منحصر به توصیف واقعیت های عینی است، بدور می باشد.

به نظر زیمل، صورت هایی که در واقعیت اجتماعی پیدا می شوند، به هیچ روی صورت های ناب نیستند، هر پدیده اجتماعی شامل انواع عناصر صوری است. عناصر همکاری و کشمکش، فرمانبری و فرماندهی، نزدیکی و دوری، همه می توانند در یک رابطه زناشویی یا یک ساختار دیوانسالاری دخیل باشند. صورت های مورد نظر زیمل، تعمیم هایی در مورد جنبه های واقعیت اجتماعی نیستند، بلکه این صورت ها چندان واقعیت مورد بحث را دخل و تصرف می کنند تا به شکل ها و روابطی دست یابند که مبنای واقعیت را تشکیل می دهند، اما در واقعیت عینی عملاً تحقق پیدا نمی کنند.

زیمل انواع سنخ های اجتماعی را برای تکمیل صورت های اجتماعی مورد نظرش ترسیم کرد. او علاوه بر سنخ «بیگانه»، سنخ های گوناگون دیگری چون «میانجی»، «فقیر»، «ماجراجو»، «مرد وسط» و «مرتد» را دقیقاً و جزء به جزء توصیف کرد. زیمل هر سنخ اجتماعی ویژه ای را محصول واکنش ها و توقعات دیگران می داند. هر سنخی از رهگذر رابطه با کسان دیگری پدید می آید که پایگاه ویژه ای به او می دهند و از او انتظار دارند که به شیوه خاصی رفتار کند. ویژگی های هر سنخی به سان صفات ساختار اجتماعی نگریسته می شوند.

سنخ بیگانه و فقیر مانند سنخ های دیگر زیمل، پایگاه های اجتماعی شان را تنها از رهگذر روابط متقابل و خاص اجتماعی به دست می آورند. آن ها آفریدگان اجتماعی اند و باید نقش های محوله شان را ایفاء کنند. این سنخ ها از نظر شخصیتی به قهرمان داستان راندل جارل همانندند، یعنی همان کسی که «هرگز روشنفکر به معنایی که روشنفکران در نظر می گیرند نبود، بلکه دیگران یادش داده بودند که او یک روشنفکر است؛ او ناچار شده بود که تاوان پیامدهای خطای دیگران را بپردازد.

او در سراسر کارهایش بر بستگی ها و نیز تنش های میان فرد و جامعه تاکید می ورزد. زیمل افراد را به عنوان محصولات جامعه و حلقه های پیوند فراگرد اجتماعی در نظر می گرفت، با این همه، محتوای کلی زندگی را با وجود آن که ممکن است کاملاً متاثر از پیشینه ها و کنش های متقابل اجتماعی باشد، باید از جنبه انفراد آن نیز در نظر گرفت، یعنی همان جنبه ای که معطوف به تجربه فردی است. به نظر زیمل، فرد اجتماعی شده پیوسته در ارتباط دوگانه با جامعه باقی می ماند، یعنی این که از یک سوی در جامعه عجین شده است و از سوی دیگر در برابر آن می ایستد. از یک سوی جامعه فرد را متعین می سازد و از سوی دیگر، خود فرد، تعیین کننده است. از یک بعد جامعه روی او عمل می کند و از بعد دیگر، خود محرک عمل خودش است.

تاکید زیمل بر رابطه دیالکتیکی همه جایی میان فرد و جامعه، تمامی اندیشه جامعه شناختی او را تحت تاثیر خود دارد. عجین شدن در شبکه روابط اجتماعی، سرنوشت گریزناپذیر زندگی بشر است، اما در ضمن، از تحقق نفس او نیز ممانعت می کند. جامعه هم پیدایش فردیت و خودمختاری انسان را روا می دارد و هم از آن جلوگیری می کند.

از دیدی زیمل، اجتماع همیشه با هماهنگی و کشمکش، جذب و دفع، عشق و نفرت همراه است. او روابط بشری را سرشار از ایهام می دید. درست همان کسانی که روابط نزدیکی با هم دارند، شاید که علاوه بر احساسات مثبت، احساساتی منفی نیز نسبت به یکدیگر داشته باشند.

زیمل استدلال می کرد که یک گروه یکسره هماهنگ، به تجربه نمی تواند وجود داشته باشد. چنین گروهی نمی تواند در هر گونه فراگرد زندگی سهمی داشته باشد و نمی تواند تحول و دگرگونی را پذیرا شود. زیمل با تاکید یادآور شده بود که ساده انگارانه است اگر نیروهایی را که به ستیز می انجامند، منفی و نیزوهای معطوف به توافق را مثبت انگاریم.

زیمل میان نمودها و واقعیت های اجتماعی تمایز قایل بود. گرچه یک رابطه ستیزآمیز ممکن است به نظر دو طرف دعوا و یا یک ناظر خارجی یکسره منفی به نظر آید، اما تحلیل دقیق همین رابطه، جنبه های مثبت پنهانی آن را آشکار می سازد. تنها رویگردانی از یک رابطه را می توان عنصری یکسره منفی تلقی کرد. زیمل می گفت که تشخیص این نکته ضرورت دارد که کشمکش اجتماعی ضرورتاً مستلزم عمل دوجانبه است و بنابراین، مبتنی بر اشتراک اجتماعی است تا یک عمل یک جانبه.

زیمل هرگز یک جهان اجتماعی بدون درگیری و جامعه ای بدور از برخورد را تصور نکرده بود که در آن، کشمکش میان افراد و گروه ها برای همیشه محو شده باشد. به نظر او، ستیز در ذات زندگی اجتماعی نهفته است و نمی توان ان را از زندگی اجتماعی ریشه کن کرد. یک جامعه خوب، جامعه بدون کشمکش نیست، بلکه برعکس، چنین جامعه ای سرشار از انواع درگیری های متقاطع میان اعضایش است. پس تمایز قایل شدن میان جامعه شناسی نظم و جامعه شناسی بی سامانی و تفکیک الگوی هماهنگی از الگوی درگیری، کار درستی نیست. زیرا این ها در واقعیت امر جدا از هم نیستند، بلکه تنها جنبه های صوری متفاوتی از یک واقعیت اند.

زیمل در سراسر کارهایش، کنش های اجتماعی فرد را نه جداگانه بلکه در ارتباط با کنش های افراد دیگر و ساختارها یا فراگردهای خاص مورد بررسی قرار می دهد. عمل یک فرد را تنها با ارجاع به عمل دیگران می توان تحلیل کرد، زیرا این دو بخش هایی از یک نظام کنش متقابلند که بر عمل هر دو طرف حاکم است. هر کوششی در جهت تحلیل کنش اجتماعی بدون چنین ارجاعی، به عنوان نمونه های بارز آنچه که خود زیمل سفسطه جدایی نامیده بود، می بایست از سوی او رد شده باشد.

تاکید زیمل بر عوامل ساختاری تعیین کننده کنش اجتماعی، در رساله خلاقانه اش با عنوان «جنبه های کمی گروه»، به بهترین وجه نمودار است. او در این رساله با تاکید بر انتزاعی ترین ویژگی گروه، یعنی صرف تعداد اعضای گروه، به تحقق هدف خود که همان تنظیم برنامه ای برای زندگی اجتماعی بود، بسیار نزدیک می شود. زیمل صورت های فراگرد گروهی را در ارتباط با تنظیم ساختاری آن می آزماید و این تنظیم را بر پایه روابط کمی محض گروه می نهد.

گروه دو نفره مبتنی بر هر یک از دو عنصر سازنده اش است، چندان که فقدان هر یک از آن ها می تواند گروه را نابود کند، اما این حالت در مورد به وجود آمدن گروه مصداق ندارد، زیرا پیشدایش یک چنین گروهی به وجود هر دو عضو آن بستگی دارد، اما برای نابودی اش، نبود یکی از اعضاء کافی است.

زمانی که گروه دو نفره به گروه سه نفره تبدیل می شود، همین عامل به ظاهر بی اهمیت دخالت یک عضو تازه، در عمل دگرگونی کیفی مهمی را به بار می آورد. در گروه سه نفره مانند همه تجمع های بیش از دو نفر، فردی که عضو گروه است با امکان طرد اکثریت روبرو می شود.

گروه سه نفره ساده ترین ساختاری است که در قالب آن، کل یک گروه می تواند بر اعضای ترکیب کننده اش تسلط یابد. این گروه چهارچوبی اجتماعی را فراهم می آورد که اعضای گروه را ملزم به تعقیب مقاصد گروهی می سازد. بدین سان، گروه سه نفره تناقض اجتماعی ای را که بر سراسر زندگی اجتماعی حاکم است، یعنی همان دیالکتیک آزادی و الزام، خودمختاری و تابعیت را به ساده ترین شکل به نمایش می گذارد.

با ورود عضو سوم به یک گروه دو نفره، فراگردهای گوناگونی امکانپذیر می شوند که پیش از این نمی توانستند رخ دهند. عضو سوم می تواند نقش داور را در میان دو عضو پیشین ایفاء کند و از این طریق، تنش هایی که ممکن است گروه را از هم گسیختگی تهدید کنند، تخفیف دهد. از سوی دیگر، او می تواند به عنوان سوم شخص ذینفع عمل کند و از عدم توافق دو عضو دیگر به سود خویش بهره برداری کند. او می تواند با اجرای استراتژی تفرقه بینداز و حکومت کن، به منظور توفق بر اعضای دیگر و یا منظورهای دیگر، درگیری هایی را میان دو عضو دیگر به عمد ایجاد کند.

در گروه های کوچک، اعضاء فرصت آن را دارند که مستقیماً بر همدیگر تاثیر گذارند. همین که گروه از حجم به نسبت محدودش پافراتر گذارد، یک چنین تاثیر متقابلی باید به میانجی تنظیم های صوری انجام پذیرد. یک گروه بزرگتر برای آن که از پس پیچیدگی فزاینده روابط میان افراد بیشتر برآید، باید ارگان های ویژه ای را بیافریند تا کنش های متقابل میان اعضایش را آسانتر سازد. هرچه گروه کوچکتر باشد، تعلق گروهی اعضای آن عمیقتر است، زیرا کنش متقابل میان چند تن از همان کنش میان بسیاری از افراد، دست کم به دلیل تماس نزدیکتر و گسترده تر، شدیدتر است. برعکس، هر چه گروه بزرگتر باشد، مشارکت اعضای آن ضعیفتر است.

بحث زیمل درباره تفاوت های میان گروه ها کوچک و بزرگ و اختلاف شدت تعلق گروهی در میان افراد گروه نخستین با فاصله، سستی تعلق و وابستگی جزیی افراد در گروه های بزرگتر، رهیافت دیالکتیکی کلی او را نسبت به رابطه آزادی فردی با ساختار گروهی آشکار می سازد.

به نظر زیمل، روند تاریخ جدید، آزادی فزاینده فرد را از بندهای وابستگی شدید اجتماعی و شخصی نشان می دهد، ضمن آن که فرآورده های فرهنگی ساخته انسان، بیش از پیش بر انسان چیرگی می یابند. و او استدلال می کرد که در جوامع پیشین، انسان نوعاً در یک رشته محدودی از حلقه های اجتماعی به نسبت کوچک زندگی می کرد. کل شخصیت فرد در این زندگی گروهی تحلیل رفته بود. اما اصل سازمانی در جهان نوین با اصل سازمانی جوامع پیشین تفاوت بنیادی دارد: یک فرد عضو بسیاری از حلقه های به خوبی مشخص است، اما هیچیک از این حلقه ها تمامی شخصیت او را در بر نمی گیرند و بر او نظارت تام ندارند.تعلق های خانوادگی فرد نوین، از فعالیت های شغلی و مذهبی او جدایند؛ به این معنی که هر فردی در شبکه ای از حلقه های متقاطع اجتماعی پایگاه مشخصی را اشغال می کند. هر چه که شماره ترکیب های امکان عضویت بیشتر باشد، فرد بهتر می تواند در پهنه اجتماعی موقعیت منحصر به فردی پیدا کند.

وابستگی چندگانه به انواع حلقه های اجتماعی، به خودآگاهی بیشتر می انجامد. همین که فرد از چیرگی حلقه کوچکی که شخصیت اش را در چهارچوب محدوده هایش اسیر می سازد رهایی می یابد، از یک نوع ادراک رهایی آگاه می شود.

در جهان نوین، صورت های فرماندهی و فرمانبری نیز خصلت تازه ای به خود می گیرند. در اینجا دیگر هیچ فردی تحت چیرگی نام دیگران در نمی آید؛ سلطه ای که در این جهان برجای می ماند، کارکرد ویژه ای پیدا می کند و به زمان و مکان خاصی محدود می شود. کارفرمای جدید برخلاف ارباب فئودال، نمی تواند بر تمامی شخصیت کارگران کارخانه اش چیره گردد، کارگران همین که از کارخانه بیرون می آیند، آزادند تا در انواع روابط و حلقه های دیگر اجتماعی شرکت کنند.

ذهن بشر انواع فرآورده هایی را می آفریند که وجودی مستقل از آفریننده شان دارند و نیز مستقل از کسانی که این آفریده ها را می پدیرند یا رد می کنند، عمل می کنند. فرد با جهانی از اعیان فرهنگی از دین و اخلاق گرفته تا رسوم و علم، پیوسته سروکار دارد که گرچه برای فرد درونی می شوند، اما باز به عنوان قدرت های بیگانه از او همچنان برجای می مانند. این فرآورده های فرهنگی صورت ثابت و انعطاف ناپذیری را به خود می گیرند و همچون پدیده ای دیگر از فرد نمایان می شوند.

زیمل در عبارت هایی که بیشتر جنبه ای سوزناک دارند تا برداشت تحلیلی، انسان نوین را در حلقه محاصره چیزهایی می بیند که نیازها و آروزهای او را تحت سلطه و در تنگنا قرار می دهند. تکنولوژی فرآورده های غیرلازمی را برای برآوردن نیازهای ساختگی انسان می آفریند. علم دانشی غیرضروری را فراهم می آورد که هیچ ارزش خاصی ندارد و صرفاً محصول توسعه خود به خودی فعالیت های علمی است.

بر اثر این روندها، انسان نوین خود را در یک موقعیت وخیم و پرسش برانگیز می یابد: انواع عناصر فرهنگی او را در محاصره گرفته اند، بی آن که ذاتاً و یا برای او معنایی در بر داشته باشند. این عناصر فرد را تحت فشار قرار می دهند، زیرا که او نمی تواند آن ها را کاملاً از آن خود سازد.اما از سوی دیگر، فرد نمی تواند این عناصر را بدور اندازد، چرا که آن ها دست کم به گونه ای بالقوه به پهنه تحول فرهنگی انسان تعلق دارد.

جهان فرهنگی با آن که ساخته انسان ها است، اما هر فردی چنین می پندارد که این جهان را هرگز نساخته است. بدین سان، پیشرفت در تکامل فرآورده های عینی فرهنگی، به بی مایگی هر چه بیشتر افراد آفریننده می انجامد، تولید کننده و مصرف کننده فرهنگ عینی، گنجایش های فردی شان کاستی می گیرد، هرچند که آن ها برای فرهیخته شدن به همین فرهنگ وابسته اند.

منبع: زندگی و اندیشه بزرگان جامعه شناسی لیوئیس کوزر