امروز جمعه 08 مهر 1401

مکاتب جامعه شناسی آمریکائی

0

مکتب مهم آمریکا (هاروارد):
ظهور جامعه شناسی در هاروارد با ورود " سوروکین " به این دانشگاه آغاز شد.
او آثار زیادی از خود به جای گذاشت که از همه مهمتر " پویایی اجتماعی و فرهنگی " در چهار جلد از معروفترین آنها هستند. وی از نظریه های تکاملی در باره دگرگونی اجتماعی اعراض کرده و نظریه ای چرخه ای را ابراز داشته که جوامع بشری میان سه گونه ذهنیت (حسی، مفهومی،آرمانگرایانه) درنوسان است. در گونه ی اول جوامع برای درک واقعیت بر حواس تاکید میورزند، در جوامع گونه دوم شیوه های متعالی تر و مذهبی تر فهم واقعیت وجود دارد و جوامع مبتنی بر ذهنیت آرمانگرانه از نوع گذاری اند که اغلب تعادل میان دو گونه ی قبلی را برقرار می سازند.
(ا لبته نظریه ی تکاملی چرخه ای را در جوامعی که دارای شناخت هستند نمی توان صحیح دانست چون با شناخت انسانها جلوی خطاهای گذشته را می گیرند)
سوروکین محرک دگرگونی اجتماع را در منطق درونی هر یک از این جوامع جستجو می کند به این معنی که جوامع بشری برای گسترش شیوه تفکرشان به آخرین حد منطقی اش، تحت فشار داخلی هستند.

پارسونز:
درنخستین سالهای تدریس در هاروارد تاثیر زیادی روی دانشجویان کارشناسی ارشد گذاشت (از جمله مرتون). او در سال 1937 نظریه کارکرد گرایی را به نگارش درآورد که به چهار دلیل برای جامعه شناسی در آمریکا مهم بود:
1- نظریه پردازان بزرگ اروپایی (دورکیم، وبر، پارتو) را به قشر وسیعی از مخاطبان آمریکایی معرفی کرد.
2- تقریباً هیچ توجهی به مارکس نکرد و همین موجب شد که نظریه مارکسیسم در آمریکا مشروعیت نداشته باشد
3- نظریه پردازی جامعه شناسی را فعالیتی مشروع و مهم نمایاند.
4- از نظریه های ویژه ای در جامعه شناسی دفاع کرد که بعدها تاثیر عمیقی بر این رشته گذاشت.
پارسونز روی ساختارها ی جامعه و روابطشان با همدیگر تاکید داشت و معتقد بود که اینها به سوی توازنی پویا حرکت دارند تاکید پارسونز بیشتر بر حفظ نظم در میان عناصر گوناگون جامعه بود
کار پارسونز پیامدهای منفی داشت:
1- تفسیرهایش از جامعه شناسی آلمان چندان درست نبود.
2- بی توجهی اش افکار و نظریه های مارکس را در حاشیه جامعه شناسی نگه داشت.
3- نظریه هایش دارای چندین ضعف جدی است.

جورج هومنز:
از ثروتمندان بوستون بودولیسانسش را از هاروارد گرفت.او با انتشار درآمدی به پارتو، وی به جرگه ی جامعه شناسان پیوست.پس از بازگشت از جبهه جنگ جهانی دوم به گروه اجتماعی پارسونز در هاروارد پیوست و کم کم به صورت معتقدین پارسونز درآمد.

جامعه شناسی های خلاق:
دهه های 1960 و 1970 شاهد یک شکوفایی در چندین چشمنداز نظری بود که " مونیکا موریس " همه آنها را تحت عنوان جامعه شناسی " خلاق " یک کاسه کرد.

1- جامعه شناسی پدیده شناختی:
نظریه پردازش " شوتس " می باشد. این نظریه بسیار انتزاعی و پیچیده و گهگاه ناهمخوان است.این مکتب بر آگاهی تاکید دارد. به این ترتیب که شوتس در سطح فردی از آگاهی کنش گران یعنی شیوه ای که انسانها واقعیت اجتماعی را می سازند و رابطه آن با اندیشه و کنش فردی بحث می کند. از بحث او می توان به این نتیجه رسید که کنشگران برای ساختن هر واقعیتی که بخواهند آزادی عمل دارند ولی در قلمرو فرهنگی کنشگران ملزم به رعایت هنجارها و ارزشهای جامعه اند و یا گاهی تحت نظارت آنها قرار دارند.
1- روش شناسی مرد م نگارانه:
آفریننده این نظریه کارفینگل بود. او جهت گیری پارسونز (کارکرد گرایی ساختاری) را با جهت گیری شوتس (پدیدار شناسی) درآمیخت. از جهت جغرافیایی این روش نخستین فرآورده نظری ساحل غربی آمریکاست و تا امروز نیز در همین منطقه متمرکز مانده است. این روش در اصل به بررسی دانش عقل سلیم ویک رشته رویه ها اختصاص دارد که افراد عادی جامعه با توسل به آنها عقلشان را به کار می اندازند و چاره جویی می کنند و در شرایطی که خودشان را در آن می یابند عمل می کنند.
وابستگان به این مکتب روش شناسی مردم نگارانه به بررسی زندگی روزانه در سطح فردی بسیار گرایش داشته اند گرچه به جنبه های ذهنی پهن دامنه زندگی اجتماعی همچون ارزشها،هنجارها و فرهنگ نیز به شدت علاقه مند بوده ه اند.
3- جامعه شناسی وجودی:
این مکتب به خاطر علاقه اش به کنشگران و اندیشه ها و کنشهایشان با دو رهیافت دیگر وجه مشترک دارد. جامعه شناسی وجودی به پیچیدگیها ی زندگی فردی و شیوه های برخورد کنشگران با این پیچیدگیها تاکید دارد این جامعه شناسی علاقه ویژه ای به احساسات تعلقات و خود انسانها دارد. جامعه شناسی وجودی خود را بیشتر از جامعه شناسیهای دیگر درگیر جهان واقعی میداند اما همچنان در حاشیه باقی مانده است.

چکیده ای از نظریه ى کارکرد گرایان و نظریه ی کشمکش:
1)جامعه ى ایستا یا دست کم در حالت متغیر
2) بر ساماندهى جامعه تآ کید مى ورزند
3) همه ى عناصر جامعه در استوارى آن دخیل اند
4) نظم جامعه بطور غیر رسمى بوسیله ى هنجارها و اخلاقیات مشترک صورت مى گیرد
5) انسجام و یکپارچگى ناشى از ارزشهاى جامعه است
نظریه ى کشمکش:
1) جامعه در هر مقطعى دستخوش فرا گرد دگرگونى است
2) عدم توافق و کشمکش را در هر نقطه از جامعه مى بینند
3) بسیارى از عناصر اجتما عى را در از همگسیختگى دخیل مى دانند
4)هر گونه نظم را ناشى از اعمال زورسران مىدانند
5)نقش قدرت در حفظ نظم جامعه دخیل است
کارکردهاى کشمکش به نظر گئورگ زیمل و کوزر:
1) ترمیم جامعه اى که در حال گسیختن است(جنگ ایران و عراق)
2) استوار کردن جامعه اى با ارائه ى دشمن ذهنی(ایران و آمریکا)
3) کشمکش سبب ائتلاف برخى گروهها می شود
4) کشمکش مى تواند بعضى از اعضاى جامعه را به فعالیت وا دارد
5) کشمکش کارکرد ارتباطى دارد(یعنى مواضع و مرز میان گروهها روشن می شود)

کارکرد گرایی ساختاری:
کارکردگرایان ساختاری برای اجزای نظام در تداوم عملکرد کل نظام نقش مثبتی قایل اند و کارکردگرایان ساختاری با رابطه ی یک جزء نظام با اجزای دیگر نیز سرو کار دارد. آنها اجزای نظام ونیز کل نظام را در یک حالت توازن در نظر می گیرند چندانکه دگر گونی دریک جزء به دگرگونی در جزء دیگر می انجامد.دگرگونی در یک جزء ممکن است چنان با دگرگونی دراجزای دیگر تعادل یابد که گویی هیچگونه دگرگونی درکل نظام پدید نیامده است.اما اگر این تعادل برقرار نشود سراسر نظام دگرگون می شود هر چند که کارکرد گرایی ساختاری یک چشم انداز توازنی را می پذیرد اما لزوماً یک دیدگاه ایستا به شمار نمی آید، در این توازن نظام اجتماعی، دگرگونیها به شیوه ای سامانمند رخ می دهند و نه انقلابی.در نظریه ی کارکردگرایی ساختاری، دو اصطلاح ساختاری و کارکردی را لزوماً نباید با هم به کار برد، هر چند که معمولاً این کار را انجام می دهند ساختارهای یک جامعه را بدون توجه به کارکرد آن برای ساختارهای دیگر می توان بررسی کرد، به همین ترتیب نیز کارکردهای انواع فرآیندهایی را که ممکن است ساختاری به خود نگیرد، می توان به تنهایی بررسی کرد.
بسیاری بر این باورند که کارکرد گرایی ساختاری بر نظریه جامعه شناسی مسلط بوده است ‏‏‏‏،با این همه ولی اکنون به عنوان یک نظریه جامعه شناسی اهمیت خود را از دست داده است،اما افرادی همچون دمرات و پیترسون موضع مثبت تری دارند و می گویند که کارکرد گرایی ساختاری یک هوس زود گذر نیست و می پذیرند که ممکن است به صورت نظریه جامعه شناسی دیگری تکامل یابد همچنان که خود آن از دل ارگانیسم ما قبل خود تکامل یافته است.
مارک آبراهامسون استدلال می کند که این نظریه ماهیت یکپارچه ای ندارد و سه نوع کارکردگرایی را بر می شمارد:
کارکرد گرایی فرد گرایانه:
که بر نیاز های کنشگران وانواع ساختار های بزرگی که به عنوان پاسخی به این نیازها پدیدارمی شوند تاکید دارد.(هوادار عمده ی آن ما لینو فسکی)
2- کارکرد گرایی فیمابینی:
که بر روابط اجتماعی، بویژه مکانیسمهایی که برای سازگاری با فشارهای موجود در این روابط بکار برده می شودسرو کار دارد.(هوادار عمده ی آن رد لکیف بروان)
3- کارکرد گرایی اجتماعی:
اکثر جامعه شناسان پیرو این نظریه اند و این بیشتر به ساختارهای اجتماعی و نهادهای پهن دامنه جامعه،روابط داخلی میان آنها و تاثیرات آنها روی کنشگران توجه دارد.
ریشه های تاریخی کارکرد گرایی ساختاری:
سه جامعه شناس بر جسته ی قدیمی کنت،اسپنسر و دورکیم بر کارکرد گرایی ساختاری از همه بیشتر تا ثیر داشته اند.
کنت:
از جامعه ی خوب برداشتی هنجار مند داشت و همچنین برداشتی از توازن در داخل جامعه داشت،به هر حال مهمترین مفهوم کار او گرایش به مقایسه جوامع بشری با ارگانیسمهای زیست شناختی بود.او نظامهای اجتماعی را به سان نظام
ارگانیکی می انگاشت که درست به همان گونه ارگانیسم های زیست شناختی کار می کنند.از جمله قیاس های کنت، مقایسه ی ارگانیسم سلولها با خانواده ها، بافت های زیستی با طبقات و کاستهای اجتماعی و مقایسه اعضای بدن با شهرها و اجتماعات بود.
اسپنسر:
او نیز ارگانیسم را پذیرفته بود،ولی این نظریه در جامعه شناختی او به گونه ناخوشایندی با فلسفه فایده گرایانه همراه بود.
این فایده گرایی باعث شده بود که بر کنشگران خود محور تاکید ورزد.اسپنسر میان ارگانیسم های اجتماعی و زیستی همانندی هایی می دید:
1- هر دو ارگانیسم (اجتماعی و فردی) رشد و توسعه می یابند.
2- در هر دو ارگانیسم افزایش در حجم به افزایش در پیچیدگی و تمایز منجر می شود.
3- تمایز در ساختارها در هر دو ارگانیسم به تمایز در کارکرد منجر می شود.
4- اجزای هر دو ارگانیسم به هم وابسته اند،به طوری که هر گونه دگرگونی در جزء به دگرگونیها در اجزای دیگر می انجامد.
5- سرانجام اینکه خود هر یک از اجزا ی پدیده های فردی و اجتماعی را می توان به عنوان یک ارگانیسم در نظر گرفت.
دورکیم:
درکل باید گفت که علاقه دورکیم به واقعیت های اجتماعی،در واقع علاقه اش را به اجزای ارگانیسم اجتماعی و روابطشان و نیز تاثیر آنها بر کل جامعه منعکس می سازد.مهمترین کار دورکیم این بود که میان مفهوم ((علت اجتماعی)) ومفهوم((کار کرد اجتماعی)) تمایز قائل بود.
در بررسی علت های اجتماعی: باید توجه کرد که یک ساختار معین چگونه بوجود آمده و چرا یک چنین صورتی را به خود گرفته است.
اما در بررسی کارکرد های اجتماعی: باید توجه کرد که یک ساختار معین چه نیازی را برابر یک نظام گسترده تر برآورده می سازد.
در کل می توان گفت که کارکرد گرایان ساختاری:
1- برای اجزای نظام در تداوم عملکرد کل نظام نقش مثبتی قایلند.
2- آنها اجزای نظام وکل نظام را در حالت توازن در نظر می گیرند،چنانکه دگرگونی در یک جزء به دگرگونی در اجزای دیگر می انجامد.
3- تغییرات دراین نظام سامانمند است.
4- این دیدگاه هر چند چشم انداز توازن را می پذیرد،اما لزوما یک دیدگاه ایستا به شمار نمی رود.
5- در این نظریه،دو اصطلاح((کار کرد))و ((ساختار))را لزوما نباید با هم بکار برد.چونکه ساختار یک جامعه را می توان بدون توجه به کار کرد آن برای ساختار دیگر بررسی کرد وبر عکس.

الگوی کارکردگرایی ساختاری:
مرتون شاگرد پارسونز‏‏‏‏‏‏‏ ‏‏‏‏‏‏‏‏‏،کسی است که تنها بیانیه مهم را در باره ی کارکرد گرایی ساختاری در جامعه سناسی نوشته است و آن در باره ی (قواعد تحلیل کارکردی در جامعه شناسی) است.
بینش های او مشهور است و انتقاد مشهورش از 3 اصل مسلم و بنیادی تحلیل کارکردی است:
1- اصل وحدت کارکردی جامعه را قابل تعمیم به جوامع بزرگتر و پیچیده تر نمی داند.
2- مشمول عام کارکرد گرایی را نیز شامل همه صورت های فرهنگی و اجتماعی نمی شناسد. (مثلاَ می گوید ملیت گرایی افراطی (شونیزم) در جهان که روز به روز برسلاحهای اتمی اش افزوده می شود،می توان کارکردی بسیار منفی داشته باشد.)
3- اصل گریز ناپذیری کارکردهای که مبنی بر ضرورت داشتن کارکرد در ساختار موجود در جامعه است، دست کم باید پذیرش این واقعیت را داشته باشیم که انواع دیگر شقوق ساختاری و کارکردی گوناگونی را می توان در جامعه پیدا کرد.
به نظر مرتون انگیزه های ذهنی افراد را نباید با کارکردهای ساختارها یا نهادها اشتباه گرفت، در این جا کارکردها عبارتند از عملکردهایی که تطبیق و سازگاری یک نظام اجتماعی را امکان پذیر می سازد و تطبیق و سازگاری نشانگر قبول گرایش ایدئولوژیک است.
یاد آوری این نکته مهم است که یک واقعیت اجتماعی می تواند برای واقعیت اجتماعی دیگر پیامدهای منفی داشته باشند،مرتون برای تصحیح این چشم پوشی مفهوم (کژکارکرد) را مطرح ساخت درست همچنانکه ساختارها یا نهادها می توانند به حفظ بخش های دیگر نظام کمک کنند می توانند پیامد منفی هم داشته باشند. (برای مثال برده داری در ایالات متحده پیامد های مثبتی چون نیروی کار ارزان،کمک به اقتصاد پنبه و…..داشت، اما کژ کارکردهایی همچون وابسته ساختن شدید جنوبی ها به اقتصاد کشاورزی و در نتیجه عدم آمادگی برای صنعتی شدن را در پی داشت)
مرتون همچنین،مفهوم (بی کارکرد) را که برای یک نظام دردی را دوا نمی کند مطرح ساخت. از جمله ی آنها صورتهای اجتماعی (به جا مانده) از دوران تاریخی پیشین می باشد، که در جامعه معاصر هیچ اثر مهمی ندارند.
مرتون همچنین برای توضیح غلبه ی کارکردهای مثبت بر منفی،مفهوم تعادل خاص را مطرح ساخت، سودمندی این مفهوم از اینجا ناشی می شود که جامعه شناسان را به مسأله اهمیت نسبی کارکردها سوق می دهد0مثلا ً آیا برده داری برای جنوب کارکرد بیشتر داشت یا کژکارکرد)
مرتون همچنین برای پاسخگویی به مسائل گوناگون ناشی از عملکرد سازمانها و نهادها و گروهها، مفهوم سطح تحلیل کارکردی را مطرح کرد.
مرتون همچنین مفهوم کار کردها پنهان و آشکار را مطرح ساخت، کارکرد آشکارآنهایی هستند که با قصد قبلی صورت می گیرند و پنهان آنهایی است که بدون قصد قبلی صورت می گیرد.(مثلاً کارکردآشکار برده داری داری افزایش بازدهی اقتصادی جنوب بود، اما کارکرد پنهان ایجاد یک طبقه محروم)
همه ساختارهای اجتماعی گریز ناپذیر نیستند و برخی از نظام های اجتماعی مان را می توان حذف کرد.

[ اسماعیل محمود نیا ] مجله اینترنتی فصل نو