امروز دوشنبه 04 مهر 1401

روش شناسی ماکس وبر

0

روش طبیعت گرا و روش تاریخی

زمینه تفکر معرفت شناختی و بر را مجادله روش شناختی ای تشکیل می داد که در اواخر قرن نوزده دانشگاه های آلمان را دو گروه تقسیم کرده بود. نوبت به نوبت اقتصاد آنان (شمولر، منگلر) روان شناسان (وونت) تاریخ شناسان (لامپدخت، ا، مایر، فون بلوف)، لغت شناسان (وسلر) فیلسوفان (دیلتای، ویندلباند، ریکرت) و در این مناظره روش شناختی شرکت جستند هدف بگو مگو پایگاه علوم انسانی (که آن را علوم تاریخی، علوم اجتماعی، علوم روح، علوم فرهنگ و... نیز می نامیدند) بود. آیا باید علوم را همان طور که اثبات گرایان می خواستند، چونان علوم طبیعت در نظر گرفت یا برعکس، استقلال آن ها را مورد تاکید قرار داد طبیعتاً مناظره به سرعت به سوی مباحثه ای در باره طبقه بندی علوم منحرف شد و در این خصوص هواداران استقلال علوم انسانی با یکدیگر اختلاف نظر پیدا کردند برخی از آنان از جمله دیلتای عقیده داشتندکه اساس طبقه بندی را تفاوت موضوع آن ها بر پایه تفکیک چیرگی طبیعت و چیرگی روح یا تاریخ تشکیل می دهد برخی از جمله ویندلباند و ریکرت تقسیم واقعیت به بخش های مستقل را رد کرده وآن را یگانه و یکپارچه می دانستند و برای طبقه بندی علوم، اساس منطقی پیشنهاد می کردند، علوم از راه های متفاوت به مطالعه واقعیت می پردازد به نحوی که گوناگونی روش ها اصل طبقه بندی را تشکیل می دهند: دانشمند سعی می کند یا روابط عمومی پدیده ها را بشناسد یا پدیده ای را در فردیتش، بدین سان دو گونه روش اصلی خواهیم داشت، یکی تعمیمی، دیگری تفریدی و وبر ضمن تایید تفکیک میان روش تعمیمی و روش تفریدی، مجادله های ویندلباند و ریکوت را بر سر تقسیم علوم، برمبنای تفاوت روش شناختی نمی پذیرد. به عقیده وی هیچ دلیلی وجود ندارد که مثلا روان شناسی را در رده علوم طبیعت قرار داد و نه در رده علوم فرهنگ هیچ شیوه ای نامعقول تر از این نیست که یکی از این روش ها را به یک دسته از علوم اختصاص دهیم، و دیگری را به دسته ای دیگر. به اقتضای ضرورت ها و راهنمایی تحقیق، جامعه شناسی یا روان شناسی از روش تعمیمی یا روش استفاده می کنند، همین طور، زیست شناسی یا اخترشناسی سعی می کنند یا قوانین را بشناسند یا یک پرده را در فردتیش مطالعه کنند. هیچ یک از این دو روش (تعمیمی و تفریدی) مزیتی یا برتری نسبت به دیگری ندارد. و بر، که به روح معرفت شناختی کانتی وفادار است، نمی پذیرد که شناخت بتواند یک باز تولید یا یک رونوشت برابر اصل از واقعیت باشد، چه در معنای تفسیر و چه در معنای تفهم. واقعیت بی پایان و احاطه نشدنی است. بنابراین، مسئله اساسی نظریه ی شناخت عبارت است از مسئله میان قانون تاریخ، میان مفهوم و واقعیت.

روش تعمیمی به موجب هدفی که دارد. واقعیت را در تمامی ابعاد را در تمامی ابعاد و محتمل و منفرد بررسی می کند و ضمن آن، تفاوتهای کیفی را به کمیت های قابل اندازه گیری دقیق ودرخود تشکیل یک قضیه کلی ظاهراً موجه، تقلیل می دهد. روش تفریدی عناصر نوعی پدیده ها را نادیده گرفته و تو جهش را منحصراً به خصلت های کیفی و منفرد آنها معطوف می کنند در این معناء هر دو روش به دلیل ضرورت مفهوم سازی، از واقعیت دور می شوند و بدون این مفهوم سازی نیز شناخت علمی میسر نمی گردد. بنابراین هیچ دلیلی در دست نداریم که در مقابله با واقعیت بگوییم، یکی از این روش ها نسبت به دیگری معتبرتر، درست تر یا کامل تر است نمی توان پیش از تجربه گفت که فلان روش بهتر از روش دیگر است. بنابراین و بر با هرگونه جزم گرایی به مقابله بر می خیزد: نقش یک روش پیش بردن دانش است نه وفادار ماندن به یک اصطلاح آرمان شناخت به عقیده ی و بر به همان اندازه که در بررسی یک مسئله دیدگاههای ویژه وجود دارد، می توان علم وجود داشته باشد و هیچ قرینه ای نداریم که به ما اجازه دهد تا فکر کنیم که همه ی دیدگاههای ممکن را آزموده ایم. هر علمی به موجب اصول موضوع ویژه اش مستقل است وهیچ علمی نمی تواند برای علوم دیگر الگو باشد.

2- کمیت سنجی و تجربه واقعی

برمبنای این ملاحظات، و بر دو مفهوم کمیت سنجی و تجربه واقعی را که در عصر او برای اجرای بررسی های علمی چه در تاریخ، چه در روان شناسی یا در جامعه شناسی، متناقض به نظر می رسیدند. موضوع یک مطالعه انتقادی جدی قرار می دهد کمیت سنجی و اندازه گیری چیزی جز فنون روش شناختی نیستند و بدین عنوان نمی توانند هدف علم را تشکیل دهند زیرا هدف علم حقیقت است برای تمام کسانی که خواهان حقیقت هستند. بدین ترتیب و بر، از یک سو به اعتباری که ریاضی دانان در نظریه سنتی علوم برخوردارند حمله می کند و از سوی دیگر به ساده اندیشی برخی از دانشمندان و جامعه شناسان که فکر می کنند با برگرداندن مشاهدات گوناگون به زبان اعداد و معادلات به انجام یک اثر علمی توفیق یافته اند در واقع روش ریاضی نیز چون هر روش دیگری انتخابی میان وجوه واقعیت نامتناهی به عمل می آورد بنابراین روش ریاضی نه یک روش عام است ونه یک روش نمونه. در اینکه قضایای عددی دقیق هستند و کاربرد فنی شان ثمربخش است، حرفی نیست اما با این وصف، نباید علوم دیگر را زیر دست آن ها قرار داد. در واقع این که ادعا می شود دقت مفهومی منحصراً از راه دقت عددی به دست می آید، صحیح نیست زیرا ممکن است همین دقت از راه تفکر انتقادی، تعقل منطقی، صحت مشاهدات یا از تیز بینی شهودی به دست آمده باشد از نظر و بر، هر روشی که کارایی داشته باشد بدین معنا که تحقیق را پیش ببرد خوب است. بنابراین او هیچ مغایرتی نمی بیند که در جامعه شناسی از روش اندازه گیری کمی، به شرط بارور بودن آن، استفاده شود. گروه دیگری از نظریه پردازان علوم در جهت مخالفت گام می نهد و می پندارندکه می توان جامعه شناسی و سایر علوم مجاور آن را برپایه شهود بنا نهاد خواه در معنای همدلی، خواه در معنای احیای تجربیات واقعی. ایراد و بر به این شیوه این است که شهود از مقوله احساس است و بدین عنوان یک شناخت علمی نیست زیرا چنین شناختی، نه تنها مستلزم آماده سازی و ساختن یک بنای مفهومی است بلکه این مفاهیم باید دقیق نیز باشند چرا که تجربه واقعی به امری شخصی، انتقال ناپذیر و کنترل شدنی است و به دلیل و برهان تن نمی دهد در اساس نظریه کمیت سنجی، چون در نظریه تجربه واقعی، پیش داوری یگانه ی را باز می یابیم: فرآیند فیزیکی عقلانی تر از فرآیند روانی یا انسان است. تنها نتایجی که از این پیش داوری در دو حالت گرفته می شود متفاوت هستند در حالت نخستین (کمیت سنجی) ارزیابی می شود که غیر عقلانی بودن انسان قابل چشم پوشی است و مناسبتری می داند که حتی المقدور همه عناصر رفتار انسانی به شیوه علوم طبیعت بررسی شوند.

در حالت دوم سعی می شود که غیر عقلانی حفظ شده و علمی با اصول و روش هایی ویژه ای بنا شود، هر چند که این اصول و روش ها با اصول و روش های علوم طبیعت در تناقض باشد برای چه و بر ایراد می گیرد که این دو دیدگاه از جوهر علم تخطی می کنند. از یک طرف علم قلمرو اختصاص – انحصاری ندارد و اصولا می تواند بر همه وجوه واقعیت ناظر باشد. بنابراین هیچ دلیلی نداریم که غیر عقلانی را از میزان بررسی اش خارج کنیم از طرف متناقض هم نمی توان داشت. هر تحلیل که مدعی عنوان شناخت علمی است، باید از قواعد کنترل، رسیدگی و آزمون که برای همه علوم اثباتی و تجربی یکسان اند تبعیت کند و اگر پذیرفته شود که فرآیند فیزیکی همان گونه عقلانی یا غیرعقلانی است که فرآیند روانی، دیگر آن جا سخن از نیت خیر خواهانه معرفت شناختی درمیان نخواهد بود.

3- علیت، ارجاع به ارزش ها و تفسیر

علمی وجود ندارد، جز در آنچه که هست بنابراین مسئله عبارت است از تبیین آنچه که هست عموماً از راه جست و جوی علل متاسفانه رابطه ی علمی تاکنون موجب اشتباهات بسیار شده است. مثلا عده ای علیت را با قانونمندی یکسان دانسته اند. و بر می گوید این خطاست یک نتیجه تصادفی به همان اندازه به علل بستگی دارد که یک پدیده به اصطلاح ضروری، و در اصل هر چیزی که در دنیا بروز می یابد، باید به همان شیوه ای که بروز یافته بروز یابد نه به شیوه ای دیگر به عبارت دیگر هر پدیده ای خواه تصادفی خواه ضروری همان است که باید باشد. به طور کلی هر آنچه بروز می یابد، به نوبه خود علت بروز کنشی می گردد. خلاصه آنچه را که از دیدگاهی اثر می بینیم، ممکن است به نوبه خود چونان علت عمل کند همین طور، آنچه علت نامیده می شود، ممکن است از دیدگاهی دیگر اثر به حساب آید. برحسب چه هست و چه می شناسیم دو شیوه نگرش علیت وجود دارد نخست مثالی از وبر عنوان کنیم، نامه های گونه به مادام اشتاین از یک لحاظ که نگاه کنیم خواندن نامه ها ما را کمک می کند تا به شیوه ای علمی، تاثیر واقعی ای که روابط با مادام اشتاین بر تحول افکار و آثار گونه اعمال کرده است در یابیم (علیت در این جا چونان دلیل هستی فهم می شود). این نامه ها ممکن است همچنین به ما فرصت دهند تا شخصیت گونه یا محافل فرهنگی آلمانی در این دوره را بهتر بشناسیم. دیگر حلقه ای واقعی از زنجیره علمی تحول تاریخی و واقعی گوته نیستند بلکه منحصراً وسیله شناختن یک سنخ مرد یا یک سنخ فرهنگ است. حقیقت این است که روش تعمیمی به گونه ای متفاوت از روش تفریدی از رابطه علیت استفاده می کنند در معنای اصیل و پر بار علیت شامل دو مفهوم اساسی است از یک سوء مفهوم یک کنش عقلانی نوعی پویایی میان دو پدیده ای که از لحاظ کیفی متفاوت اند و از سوی دیگر مفهوم التزام به یک قاعده عمومی روش تعمیمی می کند مفهوم کنش و در نتیجه مفهوم علت را بی رنگ سازد برعکس در روش تفریدی این مفهوم قاعده است که بی رنگ می شود تا یگانگی کیفی تحول به طور عام هیچ دلیلی در دست نداریم که به استناد آن اعلام کنیم که تحسین شیوه نگرش علیت معتبرتر از آن دیگری است یا این علیت در علوم تاریخی محلی ندارد یا این که تحلیل در این جا صبغه قانونی یا علمی کمتری دارد. اگر بخواهیم شناخت علمی کاملی از یک پدیده داشته باشیم باید کل تحول را بشناسیم، زیرا هر تحولی نهایتا در بروز اثر منفردی که موضوع تحلیل است، سهمی داشته است. ارجاع به ارزش ها هیچ سنخیتی با یک نظام عینی و جهان ارزش ها که مبین سلسله مراتبی و صریح قطعی باشد، ندارد. ارزش ها نباید به عنوان اساس دانش نظری تلقی شوند. ارجاع به ارزش ها، پایه پرسش هایی راکه ما برای واقعیت طرح می کنیم تشکیل می دهد اگر از یک تاریخ شناس سئوال شود، فی المثل، چرا به مطالعه ی انقلاب کبیر فرانسه یا به فلسفه فیخته علاقه نشان می دهد و از یک جامعه شناس سوال شود چرا مناسبات اجتماعی در یک شهر کارگری یا شرایط فعلی دانشجویان را مطالعه می کند پاسخی که خواهند داد کم و بیش این خواهد بود: برای اینکه جالب است یا برای اینکه مهم است ماکس وبر به این پاسخ مبهم راضی نشده و پرسش مناسبی طرح می کند چرا آن مهم است و در رابطه با چه بدیهی است پاسخی که به پرسش اول یا دوم داده می شود مستلزم مراجعه به ارزش هاست. ارزش هایی که جامعه شناس و تاریخ شناس واقعیت را به آن ها ارجاع می دهند طبیعتاً متغیر هستند و بر حتی از ارزش های ماسخن می گوید، در این معنا جامعه شناسی که مثلا به مطالعه آیین پور یتانیسم در یک دوره معین می پردازد، می تواند از راه مقایسه ارزش های مردم آن دوره با ارزش های ما چشم اندازهای نوینی از آیین مذکور و نقش آن باز نماید. هیچ جامعه شناسی توانایی آن را ندارد که شناخت کاملی از خود روشنایی تازه ای به مسئله می دهد مسائل تازه ای مطرح می سازد و چشم اندازهای نوینی کشف می کند از به هم پیوستن همه دیدگاه های ممکن است که می توانیم تصور حتی المقدور صحیحی از یک مسئله داشته باشیم. پس ارجاع به ارزش ها گشتاور ذهنی است که یک شناخت عینی محدود را ممکن می سازد به شرط آن که دانشمند پیوسته نسبت به این محدودیت اجتناب ناپذیر آگاهی داشته باشد معنای دیگر سخن این است که شخصیت جامعه شناس ضرورتا در کاری که انجام می دهند مداخله دارد علم، بدون وقفه بامسائل نوینی که از دیدگاه های نوین بررسی واقعیت بروز می یابند تازه می شود بنابراین ارجاع به ارزش ها نه تنها دامنه ی مطالعه رامحدود نمی کند بلکه برعکس افق آن را گسترش نیز می دهد کوتاه کلام اینکه ارجاع به ارزش ها خصلت نامعین تحقیق را بیان می کند.

نمونه مثالی:

وبر، برای این که مفاهیمی که در روش تاریخی به کار می روند، از دقت کافی برخوردار باشند مفهوم نمونه مثالی را ابداع کرده است او می گوید با تشدید یک سویه یک یا چند دیدگاه و با به هم پیوستن تعدادی پدیده های مجزا پراکنده وتودار که گاهی به تعداد زیاد می یابیم گاهی به تعداد کم وجابه جا هیچ که برحسب دیدگاه های یک سویه پیش انتخاب و برای تشکیل یک تابلوی فکری همگن مرتب شده اند یک نمونه مثالی ساخته می شود بنابراین نمونه مثالی در این معنا ناظر بر مجموع مفاهیمی است که متخصص علوم انسانی آنها را تنها به منظوراستفاده در تحقیق می سازد.

به عقیده و بر هیچ دستگاه فکری نمی تواند بی کرانی واقعیت را به طور کامل و هیچ مفهومی نمی تواند گوناگونی ژرفایی یک پدیده جزیی را باز تولید کند بنابراین هیچ شناخت صد در صد یقینی و قطعی وجود ندارد. نمونه مثالی برهه دیگری از انتخابی است که تاریخ شناس و جامعه شناس به ضرورت بررسی واقعیت از برخی دیدگاهها به تبع ارجاع به ارزش ها به عمل می آورد با اینهمه ارجاع به ارزش ها تنها مسیر تحقیق را مشخص کرده و آنچه را قابل انصراف است حذف می کند، لیکن هنوز دقت مفهومی لازم را به مسئله بررسی شده نمی دهد. این وظیفه را در واقع نمونه مثالی برعهده می گیرد که عبارت است از شیوه ساختن مفاهیم ویژه روش تاریخی یا تفریدی که می دانیم موضوع آن مطالعه واقعیت و پدیده ها در خصوصیات فردیشان است.

بنابراین در تشکیل یک نمونه مثالی، فراوانی یک عنصر اهمیت کمتری دارد خصوصیت ویژه و اصلی که فردیت و یکتایی چنین سازمان اقتصادی را تعیین می کند. افزوده بر این ها باید برمفهوم (تشدید)یک سویه تیر تاکید شود زیرا نمونه مثالی صراحت و برجستگی اش را از آن می گیرد چرا که آن شرط در عین حال تشدید صفات ویژه و آماده سازی تابلو فکری دریک مجموعه منسجم و نامتناقض است در مجموعه نمونه مثالی عبارت است از یک تجسم مفهومی و برآمده از یک کل تاریخی منفرد که از راه عقلانی کردن یوتوپیایی و تشدید یک سویه صفات ویژه و اصیل به منظور دادن معنایی صریح و منسجم به آنچه که در تجربه ظاهراً وجودی مبهم و آشفته می نماید.

نمونه مثالی را نباید با واقعیت در معنایی که بیانگر حقیقت «مسلم» است یکی دانست. برعکس نمونه مثالی به واسطه غیر واقعی بودنش ما را از واقعیت بالفعل دور می کند تا از لحاظ عقلی و علمی بهتر بر آن اشراف پیدا کنیم هر چند این اشراف ضرورتا عام وشامل نباشد وانگهی به هر اندازه هم که نمونه مثالی مفروض به ارجاع به ارزش ها باشد تصوری که ما به عنوان مثال از یک دوره، را از یک آیین عقیدتی به صورت نمونه مثالی فراهم می آوریم تا به فهم معانی شان نایل شویم، لزوما با تصوری که معاصران این دوره یا هوادران این آیین عقیدتی داشته اند متناظر نیست نمونه مثالی هیچ عنصر سرمشق قرار گرفتنی ندارد و نباید آن را به با یک مدل ارزش شناختی و نه با یک قاعده عملی برای کنش اشتباه کرد. تنها فضیلت آن فضیلت مطقی است نه اخلاق واز هر گونه ارزیابی مبر است. با آن که این شبهه فریبنده و رایج است دانشمندی که نمونه مثالی مسیحیت را برای مطالعه معنای فرهنگی آن می سازد نباید این دین را با تصوری از آنچه باید باشد از دیدگاه محفل ذهنی و شخصی اش دارد مقایسه کند برعکس ممکن است از تصوری که مسیحیت از آنچه باید باشد یا ازغایت آمالش دارد نمونه مثالی ساخت. نمونه مثالی جز ابزارها وسایل اکتشافی برای دادن صراحت و یکنواختی معنا دار به موضوع تحقیق چیز دیگری نستند. دقیق تر بگوییم آنها شیوه های خالصا تجربی هستند که دانشمند به میل و اختیار خود به مقتضای ضرورت تحقیق وضع می کند و اگر در عمل کارایی لازم رانداشتند به همان ترتیب رهایشان می کند بنابراین ارزش نمونه های مثالی منحصرا به وسیله کارایی و بازدهی شان در تحقیق تعیین می شود وقتی نمونه های مثالی ساخته شده با موضوع تحقیق در دست اجرا متناسب نباشد جامعه شناس مجاز است نمونه های مثالی دیگر که مناسب ترند بسازد لذا نمونه های مثالی فی نفسه نه در درستندو درنه نا درست بلکه جون هر ابزارفنی مفیدند یابی فایده همه این تذکرات با تصوری که وبر از علم دارد مرتبط هستند بنابر احتیاج دانشمند می تواند نمونه های مثالی متفاوتی از یک پدیده سازد درست به تعدادی که برای بهتر فهمیدن آن پدیده از تمامی دیدگاههای ممکن لازم تشخیص می دهد نه تنها می تواند از مسیحیت یک نمونه مثالی بسازد بلکه می تواند با پایه قرار دادن این مفهوم به مقتضای تحقیقش از مسیحیت ابتدایی سده های میانی مسیحیت ژزوئیتی گالیکانی، کاتولیکی یا پرتستانی بر حسب این که کدام صفت ویژه مسیحیت را مورد تشدید قرار دهد نمونه های مثالی بسازد هیچ مانعی او را از ساختن تعداد کثیری سازه هایی مثالی از گسترش مسیحیت به طور کلی یا از یکی از صورت های تاریخی اش باز نمی دارد. در واقع وبر ساختن نمونه مثالی یک تحول را رد نمی کند و بدین ترتیب نمونه مثالی به عنوان یک ابزار سنجش به کار می آید.

روش شناسی ماکس وبر مرضیه کهن کار

منبع: جامعه شناسی ماکس وبر، نوشته ژولین فروند، ترجمه عبدالحسین نیک گوهر