امروز شنبه 09 مهر 1401

اصول مارکسیسم ساختاری و نقد ها

0

مارکسیسم های ساختاری به بررسی ساختارهای پنهان ولی مسلط بر جامعه سرمایه داری گرایش دارند. هرچند آنها به ساختارهای «واقعی» کمتر توجه دارند، اما معتقدند که ساختارهایی واقعی در جهان وجود دارد که آنچه را کنشگران می اندیشند و انجام می دهند تعیین می کنند و یا آنها را ملزم به چنین اندیشه و عملی می کنند. با آنکه مارکسیستهای ساختاری اهمیت اقتصاد را می پذیرند، اما به ساختارهای گوناگون دیگر به ویژه ساختارهای سیاسی و ایدئولوژیک نیز توجه دارند. وانگهی، گرچه آنها این فکر را می پذیرند که اقتصاد در آخرین مرحله تعیین کننده است، اما ساختارهای دیگر را صرفاً بازتابهای ساختار اقتصادی نمی دانند. این مارکسیستها نه تنها اهمیت نظام سیاسی وایدئولوژیک ممکن است راههای تحول مستقلی را در پیش گیرند و در هر لحظه ای از زمان می توانند به صورت نیروهای مسلط بر جامعه پدیدار شوند. (ریتزر1382ص218).

مارکسیستهای ساختاری بر هر ساختاری بر هر ساختاری که تأکید ورزند، باز معتقدند که کنشگران انسانی صرفاً جایگاه هایی را در این ساختارها پر می کنند، به این معنا که، کنشگران بیشتر تحت الزام این ساختارها به سر می برند. با وجود دلالت های انفعالی یک چنین دیدگاهی، این ساختارگرایان به عنوان مارکسیستهای عملگرا، نمی خواهند نتیجه گیری کنند که آدم ها فقط بنشینند و در انتظار از هم گسیختگی نهایی نظام ساختاری صبر کنند به گفته پولانزاس، «اگر ما تنها سیاست صبر و انتظار را در پیش بگیریم، هرگز «آن روز» بزرگ را نخواهیم دید، بلکه فقط شاهد رژه تانک ها در نخستین ساعات صبح خواهیم بود. (1976. ص 133).

تصور فروریختگی ساختارهای جامعه بر علاقه عمده دیگر مارکسیستهای ساختاری دلالت می کند – تناقضهای درونی نظام. آنها به تأکید بر تناقض های میان ساختار ها بیشتر گرایش دارند تا تناقض هایی که کنشگران با آن روبرویند.

مارکسیستهای ساختاری بر اهمیت تحقیق نظری بیشتر تأکید می ورزند تا تحقیق عملی. از آنجا که ساختارها به چشم در نمی آیند، ناگزیر فرض را بر این می گیرند که تنها می توان از طریق نظری این ساختار ها را تشخیص داد؛ پس حتی بیشترین تحقیق تجربی هم نمی تواند این ساختارها را آشکار سازد.

تا اندازه ای به همین دلیل، مارکسیستهای ساختاری بر جامعه معاصر تأکید می ورزند. آنها برای داده های تاریخی یا تحقیق تاریخی چندان یهایی قائل نیستند. این مارکسیستها معتقدند که باید به بررسی ساختارهای ایستا و نه فرا گرد های تاریخی اولویت داد؛ تاریخ تنها زمانی به شناخت در خواهد آمد که ساختار معاصر را خوب درک کرده باشیم)) (ریتزر. 1382.ص 218).

نقدها:

مارکسیسم ساختاری را مارکسیسم های دیگر مورد انتقاد قرار داده اند. نخست آن که از این گونه مارکسیسم به خاطر غیر تاریخی بودن آن انتقاد کرده اند. تاریخ نگار مارکسیست سر شناس، ای. پی. تامسون (1978)، آلتوسر را (که به عنوان موضوع بحث خود برگزید) دقیقاَ به خاطر حمله به آن چه که خودش از بابت آن شهرت یافته است یعنی تحقیق و تجربی مارکسیستی، به باد انتقاد گرفته است. تامسون استدلال می کند که موضع آلتوسر این است که تاریخ از جهت علمی و سیاسی بی ارزش است:

نه تنها از نوشته هایش چنین بر می آید که انسان ها هرگز در تاریخ شان را نساخته اند» و (تنها... ناقلان تعیینهای ساختاری خارجی اند). بلکه این کار را از همان آغاز بیهوده می داند، زیرا به نظر او، تاریخ «واقعی» را نمی توان باز شناخت و نمی توان گفت وجود دارد. (ریتزر، 1382:ص233).

تامسون موضوع التوسر را مضحک می داند. او می گوید ساختارگرایان تحولات تاریخی را در نمی یابند و از همین روی نمی توانند تناقض ها، مبارزه طبقاتی دگرگونی اجتماعی رابررسی کنند. به نظر تامسون، ساختارگرایان حتی نتوانسته اند به هدفشان که وفاداری به مارکس است، دست یابند: «ساختارگرایی آلتوسر، ساختارگرایی توازن است که روش تاریخی مارکس بسیار فاصله دارد». در پایان تامسون آلتوسر را روشنفکر خطرناکی می انگارد که محبوب روشنفکران بورژوا شده چون که درست از گفته هایش سر در نمی آورند. آنها به خاطر پیچیدگی تصنعی نوشته هایش و نیز برای آن که از این روشنفکران نمی خواهد که خودشان را آلوده ی جهان واقعی مبارزه طبقاتی کنند، جذب آثارش شدند. (ریتزر، 1382 ص234 ).

به همین سان وال، برسیس می گوید که مارکسیستهای ساختاری این واقعیت را نمی بینند که به نظر مارکس، تحلیل ساختار ها در محدوده ی یک دوره معین تاریخی امکان پذیر است. برای همین، آنها ساختارهای خاص تاریخی را به غلط به عنوان «اصول جهانی سازمان اجتماعی» نشان می دهند.

دیگر آن که مارکسیستهای ساختاری را به خاطر حمایت کورکورانه از عملگرایی مورد انتقاد قرار داده اند. در زمانه ای که علم یکی از ابزارهای اصلی مشروع سازی نظم اجتماعی به شمار می آید، از ما خواسته می شود که اعتقادی به علم داشته باشیم... اقتدار جزمی از جبهه های گوناگون قد علم کرده است)) (ریتزر، 1382: ص 232 تا 235).

زیگمرند فروید: دسته دوم آنهایی اند که بر ساختارهای گسترده تر و نامرئی جامعه تأکید می کنند و این ساختارها را تعیین کننده اعمال انسان ها و نیز کل جامعه می انگارند. گهگاه مارکس را از جمله کسانی می دانند که با یک چنین ساختار گرایی عمل کرده است، زیرا بر ساختار اقتصادی نادیده ی جامعه ساختارگرایی عمل کرده است. زیرا بر ساختار اقتصادی نادیده ی جامعه ی سرمایه داری تأکید می ورزد. گروه دیگری نیز هستند که ساختارها را چنان الگوهایی در نظر می گیرند که برای جهان اجتماعی می سازند. سر آنجام، شماری از ساختارگرایان نیز وجود دارند که رابطه دیالکتیکی میان افراد و ساختارهای اجتماعی می پردازند. آنها میان ساختارهای ذهن و ساختارهای جامعه پیوندی را می بینند. کلود لوی استراوس انسان شناس را غالباَ وابسته به این دیدگاه می دانند. (ریتزر، 1382: ص 104).

ادیت کورتسویل درباره ساختارگرایی فرانسوی گفته است که «در پاریس، عصر ساختارگرایی تقریباَ به سر آمده است» کورتسویل و دیگران از تحول «مابعد ساختارگرایی» و برخی دیگر از «نوساختارگرایی» سخن گفته اند. هر چند ممکن است که ساختارگرایی در فراگرد دگرگونی یا حتی دگرگونی ریشه ای قرار داشته باشد، اما هنوز برای نظریه جامعه شناختی اهمیتش را حفظ کرده و این نظریه به طرز نمایانی تحت تأثیر آن قرار دارد. (ریتزر، 1382: ص 543).

نه انگیزه (آن گونه که برای فروید)، نه معنا (آن گونه که برای وبر و جیرتس) و نه سود (آن گونه که در نظریه های انتخاب عقلانی مطرح است) از نظر گیدنز ویژگی اصلی بازیگر صحنه ی اجتماع به شمار نمی آید. انگاره نامتعارف گیدنز از فرد با این فرض شروع می شود که بازیگر صحنه ی اجتماع می داند که چگونه باید بازی و عمل کند. وی با استفاده از این انگاره سلسله مراتبی را برای کارها و فعالیت های بی اهمیت استنتاج می کند که خود آگاهی استدلالی در رأس، خود آگاهی عملی در میانه و ناخودآگاهی در قاعده قرار می گیرد. این سلسله مراتب موضوع اصلی نظریه وی درباره ی شخص عمل کننده است (استونر، 1382: ص 429).

منتقدان بر این نظرند که ساختار گرایی به یک نوع جهت گیری نخبه گرایانه می انجامد:

ساختارگرایی نوعی جزمگرایی «فرهیخته و پیچیده» است که با وجود همه ظرفیتهایش باز هم جزمگرایی است. دانشمندان و دیوانسالاران حزبی تنها کسانی اند که حقیقت را در اختیار دارند – تنها آنها هستند که نبض آثار مارکس، لنین و گرامشی را در دست دارند – و تنها آنان تاریخ را درک می کنند؛ آنها واقعیت های پنهانی و قوانین مسلط را آشکار می سازند و توده ها اطاعت می کنند (ریتزر، 1382: ص 234).

ساختارگرایی به خاطر چشمپوشی از کنشگران «آگاهی» آنتقاد شده است به گفته ایل بااوم، «در اینجا، ساختارگرایی سرانجام به هدف غایی اش رسیده است؛ زیرا از طریق فراموش کردن فرد خود آگاه به «علیت» دست یافته است.»

از ساختارگرایان به خاطر عدم توجه کافی به تحقیقات تجربی انتقاد شده است. این موضع را رالف میلی باند در پاسخ به حمله پولانزاس به اثرش اتخاذ کرده است:

هر چه باشد این خود مارکس بود که بر اهمیت اثبات (یا عدم اثبات) تجربی تأکید ورزید و چندین سال از عمرش را سر همین کار گذاشت؛ و از آنجا که یک لحظه هم فکر نمی کنم پولانزاس و آلتوسر و همکارانش از این واقعیت آگاهی نداشته باشند. به این نتیجه می رسم که آنها آنچنان که سزاوار است به این قضیه توجه نکردند(ریتزر، 1382: ص 234).

ساختارگرایی به خاطر جبرگرایی اش نیز مورد حمله قرار گرفته است میلی باند گفته است که:

اما تحلیل خودش ] پولانزاس [ به نظر من یکراست به یک نوع جبرگرایی ساختاری و یا فراجبرگرایی ساختاری می انجامد که توجه واقع بینانه به رابطه ی دیالکتیکی میان دولت و نظام را امکان ناپذیر می سازد. خطر سیاسی جبرگرایی ساختاری و یا فراجبرگرایی ساختاری به نظر من آشکار است زیرا اگر نخبگان دولتی، آن چنان که از گفته های آن بر می آید، کاملاَ اسیر ساختار های عینی باشند، پس نباید میان دولت تشکیل شده از بورژواهای طرفدار قانون اعم از محافظه کار یا سوسیال دموکرات و دولت تحت فرمان فاشیستها، تفاوتی واقعی وجود داشته باشد (ریتزر، 1382:ص 234).

جالب این است که ساختارگرایی در ذهن برخی از منتقدان آن با نظریه هایی جامعه شناختی که بیشتر مارکسیستها با آن ها مخالف اند، یعنی کارکرد گرایی ساختاری و نظریه کشمکش، وابسته انگاشته شده است:

چه باقی می ماند وقتی هگل مثله می شود و به صورت یک کارکرد گرای کثرتگرا در قالب مقولات مارکسیستی ظاهر می شود... بدین ترتیب؛ صورت بندی آلتوسر چیزی جز یک صورت وارونه ی کارکرد گرایی ساختاری نیست و شاید از آن چه که گهگاه «نظریه کشمکش» خوانده می شود چندان دور نباشد.

حتی منتقد هواداری همچون جسوب از «کارکردگرایی ضمنی» برخی از جنبه های کار پولانزاس انتقاد می کند. به همین سان، نفسی دی توماسکو نیز همانندیهای نزدیکی در کار آلتوسروپاسونزدیده است (ریتزر، 1382: ص 235).

مهم ترین مشکلی که معتقدان به ساخت یابی باید بهحل آن می پرداختند ایجاد مبنای نظری بود که هم برای ساخت یابی، هم برای عاملیت، وذن و اهمیت شایسته قائل شود. آنان خود را به عاملیت تاریخی انسان و تشخیص و اعتبار اخلاقی لازمه آن متعهد می دانستند: تاریخ را می شود ساخت. اما آنان همچنین از اجبارها و الزام های ساختاری عینی عاملان هم درکی قاطع داشتند:تاریخ را نمی شود با اراده ها ساخت. (پارکر، 1386: ص 30).