امروز جمعه 08 مهر 1401

تئودور آدورنو (1903-1969)

0

تئودورلودویگ ویزنگروند آدورنو در یازدهم سپتامبر 1903 در فرانکفورت به دنیا آمد. او یگانه فرزند تاجری ثروتمند، با فرهنگ و یهودی بود به نام «اسکار ویزنگروند» که چند ماه پس از تولد پسرش به دین مسیحیان پروتستان در آمد. مادرش اشراف زاده کاتولیکی بود از اهالی کرس به نام ماریا کالولی. خاله اش، آگاتا که شوهرنداشت با آنها زندگی می کرد. او نوازنده ی چیره دست پیانو بود و آموزگار خواهرزاده اش شد. تئودور ویزنگروند در جوانی به نام خانوادگی مادرش یعنی آدورنو در زمینه موسیقی مقاله می نوشت و سرانجام در سال 1942 در ایالات متحده، این نام را برای همیشه برگزید. در نوجوانی به آموختن موسیقی پرداخت و چنان در نواختن پیانو مهارت داشت که همگان به تحسین او می پرداختند. در سال 1918، زیگفرید کراکائر، یکی از دوستان خانوادگی که 14 سال از تئودور بزرگتر بود، کتاب هایی از کانت، هگل، مارکس، بلوخ و لوکاچ به او هدیه داد. آدورنو هدایای او را با دقت خواند و همین موضوع باعث علاقه او به فلسفه و علوم اجتماعی شد. در سال 1920(نظریه رمان) لوکاچ را که تازه به صورت کتاب منتشر شده بود، خواند و سخت تحت تاثیر آن قرار گرفت. سال بعد دبیرستان را به پایان رساند و برای تحصیل فلسفه به دانشگاه یوهان ولگانگ گوته وارد شد. سه سال بعد رشته فلسفه را با نگارش رساله ای درباره پدیدارشناسی هوسرل به پایان برد و در آن زمان فقط 21 سال سن داشت. استاد محبوب آدورنو در مقطع دکترا فردی به نام «کورنلیوس» بود که او را با نوشته های فیلسوفان نوکانتی آشنا کرد و به تمایل های سیاسی چپ گرایانه ی او دامن زد. در جریان درس های کورنلیوس بود که در سال 1922 با مارکس هورکمایر آشنا شد و رفاقت و همکاری شان تا پایان زندگی ادامه یافت. به تشویق هورکهایمر به مطالعه روانشناسی پرداخت و دانش او درد این زمینه در آثارش تاثیر زیادی گذاشت. از وی همچنین مقالات فراوانی در زمینه موسیقی باقی مانده است. آدورنو برای ادامه تحصیل در زمینه موسیقی در سال 1925 به وین رفت و و در بهار سال 1927 به فرانکفورت بازگشت. او در همان زمان به انجمن پژوهش های اجتماعی که در آن زمان ریاست آن با کارل گرونبرگ بود، پیوست. در تابستان همان سال از پایا ن نامه دکترای خود درباره «مفهوم ناخودآگاه در نظریه برین ذهن» دفاع کرد. از آن پس آدورنو به ارائه درس هایی در زمینه های فلسفه و موسیقی پرداخت. در همان زمان به دختری به نام گرتل کارپلوس دل بست و برای دیدن او مدام به برلین سفر می کرد. در این سفرها بود که وی با دوستان گرتل از جمله برتولت برشت و والتر بنیامین آشنا شد. دوستی با بنیامین راهگشای مسیر تازهای در کار فکری اش شد. در همین سال ها او با هربرت مارکوزه که شاگرد مارتین هایدگر بود، نیز آشنا شد. یکی از مهمترین دلایل جدایی مارکوزه از فلسفه هایدگر را بحثهای آدورنو با وی عنوان می کنند. در سال 1931 که هورکهایمر به ریاست انجمن پژوهش های اجتماعی برگزیده شد، آدورنو نیز جدی تر مشغول کار شد و مقاله ای با عنوان شرایط اجتماعی موسیقی منتشر کرد. مارکوزه نیز کار خود را در انجمن آغاز کرد و به راهنمایی او بود که آدورنو نخستین آثار مارکس را که تازه انتشار آنها شروع شده بود، مطالعه کرد. از آن پس، مفهوم از خودبیگانگی همچون بیانی دیگر از شئ شدگی که لوکاچ در «تاریخ و آگاهی طبقاتی» پیش کشیده بود، در آثار آدورنو جایگاه ویژه ای یافت.

آدورنو همچنین به مطاله جدی در مورد ریش ههای «فلسفه هستی» پرداخت که نتیجه آن کتاب بحث برانگیز «کیرکه گارد: شالوده ریزی زیبایی شناسی» شد که بررسی چالشی و انتقادی اندیشه فیلسوف دانمارکی «کیرکه گارد» بود. در هشتم ماه مه 1931، آدورنو درس گفتاری با عنوان «فعلیت فلسفه» ارائه کرد که در بررسی اندیشهِ فلسفی او اعتباری استثنایی دارد. این متن پس از مرگ آدورنو منتشر شد.

به قدرت رسیدن هیتلر و مهاجرت آدورنو به انگلیس و آمریکا فعالیت آدورنو در زمینه تدریس و نویسندگی تا سال 1933 که نازی ها قدرت رادر آلمان بدست گرفتند، ادامه یافت. یکی از نخستین کارهای هیتلر در زمینه فعا لیت های فرهنگی و دانشگاهی تعطیلی انجمن پژوهش های اجتماعی فرانکفورت بود. با افزایش فشارهای سیاسی انجمن از آلمان خارج شدند. هورکهایمر به سوییس رفت و آدورنو راهی آکسفورد شد. او به یاری شناسنامه ای جعلی چندبار به آلمان سفر کرد و توانست بسیاری از اسناد انجمن رابه ژنو منتقل کند. در اواخر سال 1937 در جریان اقامت کوتاهی در برلین با (گرتل کارپلوس) ازدواج کرد. آنان در فوریه 1938 به نیویورک رفتند، جایی که هورکهایمر انجمن را به عنوان بخشی از دانشگاه کلمبیا بازگشایی کرده بود.

آدورنو بعد از خروج از آلمان، حدود چهار سال در انگلستان در دانشگاه آکسفورد زندگی کرد و دراین سال ها نظراتش را بیشتر در زمینه موسیقی ارائه کرد. از جمله کارهای او در این سال ها تهیه نخستین نسخه درباره(منش بت واره موسیقی) بود که مهمترین مقاله وی در مخالت با)صنعت فرهنگ(به شمار می رود. آدورنو پس از ورود به آمریکا، در دانشگاه پرینستن با پل لازارسفلد به همکاری پرداخت. طبیعی بود که وی نمی تواند با لازارسفلد که پوزیتویست و از معتقدان سرسخت روش پژوهش های ریزنگارانه اجتماعی و تحقیق های محلی استوار بر پر سوجوهای فردی بود، کنار بیاید و پس از یک سال، همکاری این دو با هم قطع شد. نتیجه کار یک ساله این دو فقط چند مقاله درباره نقش رادیو در ویران کردن تاثیر موسیقی بود.

در سال های بعد آدورنو به کالیفرنیا رفت. او در فاصله سا لهای 1940 تا 1942 همراه با لئو لوونتهال در پژوهشی درباره (ضد یهودیت) شرکت کرد و برای این طرح مقاله ای با عنوان (ضد یهودیت و تبلیغات فاشیستی) نوشت که در سال 1946 منتشر شد. در سال 1942، هورکهایمر به طرحی قدیمی درباره منطق دیالکیتگ روی آورد و برای انجام آن از اعضای انجمن از جمله آدورنو کمک خواست. آدورنو در جریان انجام این کار متوجه شد که این طرح صرفا نمی تواند به صورت فلسفی پیش رود و ناگزیر باید به بررسی های تاریخی، اجتماعی و فرهنگی پرداخت. به اعتقاد او، برای تحلیل دیالکیتگ راهی جز دقت در تاریخ و مسیر مدرنیته و ایجاد بحثی نقادانه وجود ندارد. این اندیشه در طول سال 1943 در او قدرت گرفت و یک سال بعد در سانتامونیکا درجنوب کالیفرنیا با هورکهایمر به بحث هایی در مورد مدرنیته پرداخت. همسرش گرتل، از این بحث ها یادداشت بر می داشت و آن دو، نوشته ها را با دقت بازنویسی می کردند. نتیجه به صورت کتابی سه سال بعد در آمستردام با عنوان (دیالکیتگ روشنگری) منتشر شد. این کتاب که انتقادی تلخ و بی رحم از روزگار نو، خرد ابزاری و صنعت فرهنگ است، سالها طول کشید تا به فروش رود ولی در دهه 1960 و درجریان جنبش رادیکال آن دوره این کتاب بارها تجدید چاپ و به زبان های مختلف ترجمه شد. اساس بحث آدورنو دراین کتاب درباره خردورزی مدرن، سرمایه سالاری، نادرستی تلقی مدرن از مفهوم پیشرفت، مخاطرات علم و تکنولوژی، صنعت فرهنگ و نقادی اش از برداشت سودجویانه انسان از طبیعت است.

آدورنو که در زمان همکاری با لازارسفلد می گفت که پژوهش درباره شئ شدگی، از خودبیگانگی، بت وارگی کالاها و آگاهی دروغین نمی تواند از رو شهای تجربی به جایی برسد و فرستادن پرسشنامه برای قربانیان آنها دردی دوا نمی کند، در سال پایانی جنگ درگیر پژوهش های مفصلی با موضوع«شخصیت اقتدارگرا» شد و به مسائلی چون نفرت نژادی و بیگانه ستیزی توجه کرد. نتیجه کار او و همکارانش به صورت کتاب پرحجمی با عنوان «شخصیت اقتدارگرا» منتشر شد. از دیگر کارهای آدورنو در آمریکا می توان به سه کتاب "موسیقی فیلم"،" فلسفه مدرن " و "اخلاق کوچک " اشاره کرد. کتاب «اخلاق کوچک» در برابر کتاب اخلاق بزرگ ارسطو نگاشته شده و مجموعه ای از قطعه های کوتاه و یکی از مهمترین آثار آدورنو است که در فاصله سال های 1944 تا 1947 نوشته است. دشواری های گاه تحمل ناپذیر در مهاجرت در این کتاب انعکاس یافته است. لحن کتاب که از نظر روش بیان بهترین کار نویسنده شناخته شده و یادآور لحن نوشته های نیچه و همراه با طنزهای تلخ و مطایبه رندانه است. خود آدورنو در قطعه ای از این کتاب نوشته است: «مطایبه رندانه بهترین ابزار است برای نمایش فاصله ایدئولوژی و واقعیت». هدف او از نگرش کتاب نیز درست نمایش همین فاصله بود.

بازگشت به فرانکفورت

آدورنو به رغم پذیرفتن تابعیت آمریکایی در سال 1949 پس از پایان جنگ جهانی دوم به فرانکفورت بازگشت و به همراه هورکهایمر، انجمن پژوهش های اجتماعی را بار دیگر بر پا کرد و از تعدادی پژوهشگر جوان دعوت به همکاری کرد که معروفترین آنها یورگن هابرماس بود. آدورنو به جز چند سفر بهپاریس و سفری یک ساله در سال1952 به لس آنجلس برای انجام پژوهشی دانشگاهی در مورد فرهنگ توده ای، تا پایان عمر در فرانکفورت باقی ماند. آدورنو در آن سال ها به دلیل شرایط جنگ سرد با مارکسیسم راست کیش مدام بیشتر فاصله می گرفت. یکی از دلایل این فاصله، اخبار مستند جنایت هایی بود که در شوروی و اروپای شرقی به نام سوسیالیسم انجام می گرفت.

آدورنو در آن سال ها بسیار منزوی شده بود. برنامه روزمره او شامل نواختن چند ساعت پیانو در آپارتمان کوچکش در نزدیکی دانشگاه فرانکفورت، مطالعه در کتابخانه انجمن، درس دادن و رفتن به کنسرت و اپرا بود. او در سال1952، کتاب «در جستجوی واگنر» را منتشر کرد.

او در این کتاب با انتقاد از واگنر برداشت او را از اسطوره، واپس گرا و اقتدارگرا خواند و عنوان کرد که در

نوشته های او می توان عناصری پذیرای فاشیسم یافت. همچنین او مفهوم " هنر تام " را خطرناک دانست. او همچنین در سال 1955 مجموعه مقاله های "منشورها، نقادی فرهنگ و جامعه " را منتشر کرد که شماری از مهمترین مقاله های او درباره مسائل گوناگون فرهنگی در آن یافت می شود.

از دیگر کتاب های آدورنو در زمینه موسیقی می توان به نامطبو ع ها (1956)، ماهلر: یک کالبدشناسی موسیقیایی(1960)، درآمدی به جامعه شناسی موسیقی (1962)،)آلبان برگ: استاد کوچکترین رابطه ها (1968) اشاره کرد.

یادداشت هایی درباره ادبیات (1960) و فرانقدشناخت شناسی (1956)، سه رساله درباره هگل(1957) و الگوهای نقادی در دو جلد (1963 و 1965) از دیگر کتاب های آدورنو به شمار می روند. مهمترین کتاب های آدورنو در سال های پایانی زندگی اش دو کتاب «دیالکتیک منفی» (1996) در نقد هگل و هایدگر و «نظریه زیباشناختی» است که پس از مرگ او در سال 1970 به چاپ رسید. آدورنو که خود از مهمترین مدافعان مدرنیسم هنری بود در این کتاب عنوان کرد که ارائه نظریه زیبایی شناسی کامل، هماهنگ، نظام مند و اثباتی در روزگار ما ناممکن است. او در سال های پایانی عمرش در سمینارهای متعددی درباره فلسفه، جامعه شناسی و سیاست شرکت کرد. مشهورترین این مباحثات، جدل او همراه با هابرماس علیه کارل پوپر در مورد پوزیتوسیم است.

آدورنو در واپسین سال های زندگی اش همچون هورکهایمر علیه جنبش دانشجویی موضع گرفت. یک بار در 31ژانویه 1969 از پلیس برای حفظ دانشگاه یاری خواست که در نتیجه پلیس 76 دانشجو را دستگیر کرد. پس از آن بیشتر دانشجویان کلاس درس او را تحریم کردند. او می گفت که از تصویر نادرست آزادی که دانشجویان به خاطر آن مبارزه می کنند، می ترسد: «وقتی من الگوی انتقادی را ساختم، هیچ فکر نمی کردم که روزی بخواهند آن را با کوکتل مولوتف تحقق دهند.» در آخرین جلسه درس او دانشجویی جوانی فریاد کشید: «آدورنو! تو و نظریه انتقادی ات با هم مرده اید». آدورنو سرانجام در اوت 1969 در سوییس در پی حمله قلبی درگذشت.«

آدورنو؛ نویسنده ای دشوارنویس

آدورنو نویسنده ای دشوارنویس است. پیچیدگی آثارش تا حدودی به ناروشنی لحن او باز می گردد. در بسیاری از موارد معلوم نیست گفته های او تا چه حد جدی است. لحن طنز آمیزش در راستای کاربرد مطایبه رندانه، یادآور نثر نیچه است. گاه به شدت تلخ و ناامید و گاه بی خیال است. این شیوه نگارش، استراتژی خواننده را در حدس معنای نوشته هایش دشوار می کند. بابک احمدی در مورد زبان نوشتاری آدورنو می گوید: «اگر کسانی چون من که بخت خواندن آثار آدورنو را به زبان آلمانی نداریم، در برگردان های عبارات او می توانیم این همه معناهای متفاوت کشف کنیم، پس خوانندگان آلمانی زبان چه لذتی می برند؟ به ویژه که خود او نیز همچون هایدگر باور داشت که میان بیان فلسفی و زبان آلمانی همخوانی شگفت انگیز و معماگون های وجود دارد«.

جالب اینجاست که هابرماس، دلبستگی هایدگر به زبان آلمانی و این نظر او را که فقط می توان به آلمانی و یونانی به فلسفه اندیشید، محکوم کرده و دلیلی بر نفوذ اندیشه نازی بر او می داند ولی در مورد آدورنو سکوت می کند.

آدورنو در آثار خود کوشیده است تا ناهمسانی و عدم توافق میان ابژه، چنان که در خود هست و چنان که به بیان در می آید، نشان دهد. او همواره از ارائه معناهای کلی طفره می رفت، زیرا چنین معناهایی را اقتدارگرا می دانست. او همواره از "مجازها"، "شک لها"، "تصویرها"،"منشورها" و "الگوها" حرف می زد تا نشان دهد که آنچه می گوید کامل و نهایی نیست.

بابک احمدی کلنجار رفتن با دشواری های زبان و سبک آدورنو را بارها دشوارتر از شناخت پیچیدگی های زبان هگل می داند. به گفته او، کسی که بخواهد روشن کند آدورنو چه گفته و بکوشد تا حرف های او را خلاصه بگوید، در رویارویی با نوشته های او گاه به منتهای ناامیدی خواهد رسید. برعکس، تاویل کننده اندیشه هایش یعنی کسی که در پی معناهای باطنی متون او برآید و این را هم از خود او آموخته باشد که در جریان ادراک نوشته های او ناچار خواهد شد، خود به ابداع معناها دست بزند، در این آثار نمونه هایی یکه در بیان اندیشه خواهد یافت. با این وجود کارل پوپر که از او به عنوان (قهرمان مکالمه باز فلسفی) و (مدافع حجت منطقی) یاد می کنند در پی مناظره ای فلسفی با آدورنو و هابرماس در مقاله ای با عنوان (خرد یا انقلاب) (1970) پیروان نظریه انتقادی را محکوم کرد که "خیلی ساده، حرف های مبتذلی می زنند ولی بازبانی پر سرو صدا" و در مورد هابرماس هم در آن مقاله نوشت: «بیشتر چیزهایی که او می گوید به گمان من مبتذل و پیش پاافتاده است، بقیه هم خیلی ساده غلط است.»

اثر کلی صنعت فرهنگ، ضدروشنگری است

آدورنو معتقد بود که نوید روشنگری، ایمان به پیشرفت علمی و عقلانی و گسترش آزادی های انسان به کابوس تبدیل شده است و علم و عقلانیت برای از بین بردن آزادی انسان بکار رفته است. او می گوید: «اثر کلی صنعت فرهنگ، اثر ضد روشنگری است که در آن... روشنفکری- همان سلطه فنی و تکنیکی پیشرفته- به عامل عوام فریبی توده ها و وسیله ای برای ممانعت از هشیاری تبدیل می شود. روشنفکری مانع از رشد افراد خودمختار و مستقلی می شود که هشیارانه برای خود تصمیم می گیرند و قضاوت می کنند... روشنگری همچنین مانع از تلاش های انسان برای رهایی است، انسان برای این آزادی تا حدی که نیروهای مثبت این عصر اجازه می دهد، کاملاً آمادگی دارد.»

تفاوت دیدگاه های آدورنو با مارکس

آدورنو با آرای خود نه تنها امید واهی رهایی عقلانی را که روشنگری وعده می دهد، رد می کند بلکه مارکسیسم را نیز مورد انتقاد قرار م یدهد. اگر چه نظرات آدورنو هم دیالکتیکی و هم مادی بود، اما هرگز اعتقادی به انقلاب کارگری نداشت و تحلیل اقتصادی و نظریه مارکس را رد می کرد. او همچنین منتقد دیدگاه تاریخی مارکس بود ولی در ضمن به نقد آگاهی طبقاتی بورژوازی می پرداخت. آدورنو همراه با هورکهایمر معتقد به مارکسیسم بدون پرولتاریا بودند. آدورنو معتقد است که جوامع به سمت یکپارچگی و اداره شدن واحد پیش می روند و از این وضعیت به شدت انتقاد می کند. با این وجود نمی توان منکر شباهت های فراوان آرای آدورنو با مارکس شد.نظریه مارکس در بطن نظریه آدورنو درباره صنعت فرهنگ نهفته است. بحث مارکس درباره بت وارگی کالا برای او اساس نظری های است که می گوید اشکال فرهنگی از قبیل موسیقی پاپ می توانند تسلط اقتصادی، سیاسی و ایدئولوژیکی سرمایه را تضمین کنند. آنچه در ذهن آدورنو باعث بوجود آمدن این نظریه شد که پول مناسبات اجتماعی را در جوامع سرمایه داری تعریف کرده و برآنها حاکم است، دقیقا با اظهارات مارکس در مورد ریشه های بت وارگی کالا مطابقت دارد. آدورنو در واقع تحلیل مارکس از بت وارگی کالا و مبادله را به حیطه کالاهای فرهنگی گسترش داده است، چنان که خود او می گوید: «کالاهای فرهنگی کاملا در دنیای کالاهای مصرفی جای می گیرند، برای بازار تولید می شوند و برای بازار در نظر گرفته می شوند.»

صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای

شاید انتشار مقاله مشترک آدورنو با هورکهایمر در سال 1944 با عنوان «صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب تود های» را که بعدها در قالب کتابی منتشر شد، به عنوان نقطه عطفی در تاریخ مکتب فرانکفورت نامید. آدورنو در این مقاله صنایع فرهنگی را بخش جدیدی از صنعت موسسات "اطلاع رسانی" مانند رادیو، مطبوعات و سینما می داند که برای به نتیجه رساندن منافع صاحبان صنایع بکار می روند. آدورنو می گوید: «سینما و رادیو دیگر نیازی ندارند تا به هنری بودن تظاهر کنند. این حقیقت که آنها فقط نوعی کسب و کارند به ایدئولوژی رایج بدل می شود تا مزخرفاتی را که سینما و رادیو عمداً تولید می کنند، توجیه کند. این رسانه ها خود را صنعت می نامند و زمانی که رقم درآمدهای مدیران آنها منتشر می شود، هر شک و تردیدی در سودمندی اجتماعی محصولات تمام شده بر طرف می گردد.» از دیدگاه وی نتیجه این صنایع فرهنگی، تولید تخدیرکننده محصولات فرهنگی، ایجاد بازارهای وسیع تر تجاری و سازگاری سیاسی است. او فرهنگ توده ای را حاصل فرهنگ منفعل و اسیرکننده می داند. از نظر آدورنو، جهان امروز و آینده، جهان اداره شده است و آزادی حقیقی در اثر توسعه عقلانیت در جامعه که همان تسلط موثر بر طبیعت است، لطمه دیده و در جهان امروز، خرسندی و خوشبختی فرد تحقق نمی یابد، بلکه در روندی تاریخی با زوال فردیت انسان همراه است که به سه شکل یکپارچه شدن آگاهی انسان به وسیله ارتباطات هدایت شده، ناچیز شمردن خصلت و کیفیت فرد در تحول اشکال تولید و دگرگونی در ساختمان روانی انسان به دلیل اجتماعی شدن یکپارچه انسان ها ظهور پیدا می کند.

به اعتقاد آدورنو، یگانه دلیل اینکه چرا صنعت فرهنگ سازی می تواند به صورتی چنین موفقیت آمیز با فردیت برخورد کند، آن است که فردیت همواره شکنندگی جامعه را بازتولید کرده است. او در جایی دیگر از مقاله صنعت فرهنگ سازی می گوید: «هر آن کسی که در قدرت یکنواختی و تکرار شک کند، ابله است. صنعت فرهنگ سازی اعتراض علیه خود را دقیقاً همان قدر مردود می شمارد که اعتراض علیه جهانی که به صورتی بی طرفانه توسط این صنعت دوباره سازی می شود.»

از دیدگاه آدورنو، صنایع فرهنگی (مانند برنامه های شبک ههای تلویزیونی) که مهار فرهنگ نوین را در دست دارند، فرهنگ توده ای می سازند که جهت داده شده، غیرخودجوش، ساختگی و غیر واقعی است. وی از یکسو نگران دروغین بودن این فرهنگ و از سوی دیگر منتقد تاثیر ساکت کننده، بی حس کننده و سرکوبگر این فرهنگ بر مردم است. به اعتقاد وی، جهان نوین به آخرین مرحله تسلط بر افراد رسیده است و در واقع نظارت بر افراد چنان کامل شده است که دیگر نیازی به عمل عمدی رهبران نیست. این نظارت در همه ابعاد جهان فرهنگی نفوذ کرده و از آن مهمتر، عملکرد ذهن کنشگران شده است. تسلط به چنان مرحله کاملی رسیده است که دیگر به هیچ روی تسلط به نظر نمی رسد، زیرا تصور می شود که این تسلط نه تنها زیانی به شخص نمی رساند، بلکه چنین می نماید که جهان همان است که بایستی باشد، دیگر برای کنشگران روشن نیست که جهان به چه چیزی باید شبیه باشد. آدورنو خود می گوید: «

جامعه به مدد صنایع فرهنگی نمی گذارد انسان ها جهان دیگری جز آنچه هست برای خود متصور شوند.

درهم ریختگی شعور به مرحله ای رسیده است که دیگر به زحمت می توان انسا نها را نسبت به این درهم ریختگی شعور آگاه کرد.»

براساس آرای آدورنو، صنعت فرهنگ منعکس کننده استحکام بت وارگی کالا، غلبه ارزش مبادله ای و رشد سرمایه داری انحصاری دولت است. این صنعت به سلیقه ها و اولویت های توده ها شکل بخشیده و به این ترتیب با تلقین مطلوب بودن نیازهای غیرواقعی، ناخودآگاه مردم را سازماندهی می کند. بنابراین، این فرهنگ در جهت نادیده گرفتن نیازهای واقعی با حقیقی، مفاهیم با نظریه های بدیل و رادیکال و روش های فکری و رفتاری ضد دولتی بکار می رود. این فرهنگ در این راستا به قدری موفق است که مردم هرگز پی نمی برند که چه اتفاقی رخ می دهد.

آدورنو نسبت به سایر نظریه پردازان فرهنگ توده ای بیشتر معتقد است که این فرهنگ به توده ها تحمیل شده است و آنها را به پذیرش خود وادار می کند، به نحوی که آنها این فرهنگ را یک فرهنگ تحمیلی محسوب نمی کنند. او در پاسخ به ادعای کسانی که فرهنگ توده ای معاصر را سرگرمیِ به نسبت بی ضرر و پاسخی دموکراتیک به تقاضاهای مصرف کنندگان قلمداد می کنند، بر بی محتوایی، پوچی و هماهنگی مردم که صنعت فرهنگ آن را تشویق می کند، تاکید دارد. از نظر او این صنعت، نیروی بسیار مخربی است و نادیده گرفتن ماهیت آن، تسلیم شدن به ایدئولوژی آن است.

از نظر آدورنو، توانایی صنعت فرهنگ در«جایگزین کردن» آگاهی توده ها به صورت خودکار و کم و بیش کامل است او می گوید: «موفقیت این صنعت در ارتقای ضعف نفس و استثماری است که اعضای ضعیف جامعه معاصر با تمرکز قدرت به آن محکوم شده اند. هشیاری آنها پس از آن بیشتر گسترش می یابد. به هیچ وجه تصادفی نیست که تولیدکنندگان بدبین فیلم های آمریکایی ظاهراً بر این عقیده هستند که فیلم های آنها باید سطح آگاهی یازده ساله ها را مدنظر داشته باشند. به این ترتیب آنها به تبدیل کردن بزرگسالان به کودکان یازده ساله تمایل پیدامی کنند.» از اینروست که او هنر برای توده ها را موجب نابودی رویا می داند.

به اعتقاد وی، قدرت صنعت فرهنگ در تضمین تسلط و تداوم سرمایه داری و قابلیت آن برای شکل دادن و خلق پیام گیران، ضعیف، وابسته، منفعل و خدمتگزار نهفته است. آدورنو معتقد است که کل جهان، ساخته شده تا از غربال صنعت فرهنگ سازی گذر کند او با انتقاد از همسانی و یکسانی رسانه های نوین می گوید: «رسانه های تکنیکی به صورتی بی رحمانه به سوی همسانی و یکسانی رانده می شوند. هدف تلویزیون ارائه ترکیبی از رادیو و فیلم است و محدود ماندن این رسانه صرفاً از این امر ناشی می شود که طر فهای ذینفع هنوز در جمع خود به توافق نرسیده اند، لیکن پیامدهای آن یقیناً عظیم و مبشر این نوید خواهد بود که تا بدان حد موجب تشدید فقر و بی مایگی وجه زیباشناختی شود که در اندک زمانی، یکسانی تمامی محصولات صنعت فرهنگ سازی می تواند حجاب نازک خویش را کنار زده و پیروزمندانه پا به صحنه گذارد و رویای واگنری- امتزاج همه هنرها در یک اثر هنری- را به مسخره تحقق بخشد.

او از صنعت فرهنگ سازی به عنوان «سخت ترین» و «خشک ترین» همه سبک ها یاد می کند که هدف و غایت لیبرالیسم بوده که خود همواره به خاطر فقدان سبک سرزنش می شود. آدورنو ایدئولوژی فعالان صنعت فرهنگ سازی را «کسب و کار» می داند. او همچنین توکوویل معتقد است که تح تسلطه انحصار فرهنگی خصوصی، استبداد تن به حال خود رها شده و حمله متوجه روح یا جان است.

آدورنو در مورد نقش سرگرمی و تفریح وسایل ارتباط جمعی معتقد است که این دو موضوع از مدت ها پیش از آنکه صنعت فرهنگ سازی پا به هستی بگذارد، وجود داشتند ولی اکنون این عناصر از بالا هدایت و روزآمد می شوند.

او می گوید: «صنعت فرهنگ سازی فاسد است، نه به این سبب که سرزمین معصیت است، بلکه از آن رو که معبدی در خدمت لذت سطح بالا است.» آدورنو تاکید می کند که بر اثر صنعت فرهنگ سازی، سرگرم شدن خود به یک ایده آل بدل شده و جای امور والاتر را اشغال می کند که خودش توده مردم را از آنها محروم کرده است، آن هم با تکرار این امور به شیوه ای حتی کلیش ها یتر از شعارهای آگهی های تبلیغاتی.

وی از وسایل ارتباط جمعی به ویژه سینما به عنوان «دم و دستگاه ورم کرده تولید لذت» یاد می کند که به رغم اندازه اش، هیچ شرافت و وقاری به زندگی آدمی اضافه نمی کند. او با بیان اینکه صنعت فرهنگ سازی دائماً مصرف کنندگان خود را در مورد آنچه دائماً وعده می دهد، گول می زند، تاکید می کند که وعده دستیابی به لذت در نتیجه مصرف محصولات صنعت فرهنگ سازی امری موهوم است و آن چیزی که بدست نمی آید، عنایت واقعی است و به مثابه آن است که در مراسم شام باید به منوی غذا اکتفا کرد.

آدورنو صنعت فرهنگ سازی را بر خلاف آثار هنری که به اعتقاد وی زهدطلب و بری از شرم زدگی اند،***نگار و جانماز آبکش می داند. آدورنو از بهشت ارائه شده از سوی صنعت فرهنگ به عنوان«سختی و نکبت قدیمی» یاد می کند و می گوید: «در هر یک از محصولات صنعت فرهنگ سازی، ناکامی و محرومیت همیشگی تحمیل شده از سوی تمدن بار دیگر به صورتی قطعی و روشن، اثبات و بر قربانیان خود اعمال می شود.»

نوشته: علیرضا کتابدار

منابع فارسی:

باتامور، تام، مکتب فرانکفورت، ترجمه حسینعلی نوذری، نشر نی، 1375، تهران،

احمدی، بابک، خاطرات ظلمت: درباره سه اندیشگر مکتب فرانکفورت، تهران، نشر مرکز، 1376

استریناتی، دومینیک، مقدمه ای بر نظریه های فرهنگ عامه، ترجمه: ثریا پاک نظر، انتشارات گام نو، چاپ اول، 1379، تهران،

آزادبرمکی، تقی، نظریه های جامعه شناسی،انتشارات سروش، 1381، چاپ دوم،

هورکهایمر، مارکس و تئودور آدورنو، صنعت فرهنگ سازی، روشنگری به مثابه فریب توده ای،ترجمه مراد فرهادپور، فصلنامه ارغنون، شماره 18