امروز چهارشنبه 12 بهمن 1401

رشد اخلاقی از دیدگاه کالبرگ و بندورا

0

بروز ناهنجاری های اجتماعی به ویژه بزهکاری، خشونت، مصرف مواد مخدر و خودکشی در میان نوجوانان به ویژه در جوامع صنعتی غرب، بسیاری از جامعه شناسان و روانشناسان را به بررسی در زمینه ارزش های اخلاقی جلب نموده است. با آنکه ریشه و ماهیت بسیاری از ناهنجاری های اجتماعی می تواند، اخلاق باشد، برخی براین باورند که مشکلات، اقتصادی، فرهنگی نیزمی توانند در گسترش و تشدید کجروی های اجتماعی موثرباشند. با وجود این، آموزش ارزش های اجتماعی و اخلاقی در میان نوجوانان و جوانان از اهمیت ویژه ای برخوردار گردیده است.

در زمینه موضوع روانشناسی رشد اخلاقی و سنجش رشد اخلاقی، سالهاست که نظریه های شناخت شناسی ژنتیک و رفتارگرایی اجتماعی (که مبتنی بر دیدگاههای رشد قضاوت اخلاقی پیاژه، کلبرگ و بندورا است) در مرکز توجه روانشناسان و متخصصان علوم تربیتی و مورد استفاده مراکز مشاوره ای آموزش و پرورش و سایر مراکز روانشاسی کشور ما می باشد.

اولین تحقیقات روانشناسی در رشد اخلاق در سالهای 1930-1928 به وسیله دو روانشناس به نامهای هارتشون H.hartshorne و می M.E.may انجام گرفت و پس از آن تحقیقات پیاژه در رشد اخلاق در سال 1932در کتابی به نام «داوریهای اخلاق کودکان» منتشر شد. سپس روانشناس دیگری به نام لارنس کلبرگ از حدود سال 1948 در این زمینه مطالعات گسترده ای انجام داد.

بررسی نظریه های رشد اخلاقی در میان روانشناسان غربی ما را به این نتیجه می رساند که آنان را می توان در سه گروه قرارداد:

1- گروهی از روانشناسان (از جمله لارنز1983، گودال 1990، دووال1991 و...هاید2001) ریشه اخلاقیات و رفتار اجتماعی را در تاریخ تکامل زیستی انسان می دانند.

2- گروهی دیگر (همچون روان تحلیلگرانی چون فروید و نظریه پردازانی یادگیری اجتماعی چون بندورا،1977) اخلاقیات را سازگاری با هنجارهای اجتماعی تلقی می کنند.

3- گروه سوم (ژان پیاژه، لارنس کلبرگ) که دیدگاهشان بیش از همه مورد توجه واقع شده است، روانشناسانی هستند که سطح رشد شناختی را اساس اخلاق می دانند. روانشناسان دیگری مانند گیلیگان و رست مطالعات جدیدتری در این موضوع انجام داده اند.

قبل از پرداختن به نظریه لارنس کلبرگ لازم است یک نگاه کلی به نظریه پیاژه داشته باشیم؛ چون کلبرگ تحقیقاتش را در زمینه تحول اخلاقی به روش پیاژه دنبال کرد و به گسترش نظریه او در این زمینه پرداخت. هر چند کلبرگ تغییرات عمده ای در نظریه پیاژه به وجود آورد و با پذیرفتن مراحل تحول اخلاقی طرح جدیدی از آن داد به چهارچوب نظریه پیاژه پایبند بود.

به نظر پیاژه، اخلاق مانند هوش طی مراحلی رشد می کند که تحولی است و به رشد شناختی کودک وابسته است و هر مرحله جدید از تحول شناختی، سطح بالاتری از آگاهی اخلاقی را به دنبال دارد.هر دو روانشناس بر این باورند که دستیابی به تحول شناختی شرط لازم در تحول اخلاقی است و نحوه گذر از مراحل ابتدایی اخلاقی به مراحل بالاتر براساس تحول شناختی کودک استوار است.

به نظر پیاژه تحول قضاوتهای اخلاقی کودکان با خودمحوری شروع می شود در ابتدا کودک نمی تواند به هماهنگی و همکاری با دیگران بپردازد و هیچ گونه قانونی بر فعالیت های او حاکم نیست. در این مرحله ویژگیهای اخلاقی کودک باویژگیهای شناختی اوترکیب می شودو واقع گرایی اخلاقی را بوجود می آورد.

برای کودک «خوبی» به معنی اطاعت از قواعد، قوانین و دستور بزرگترهاست. بنابراین از قوانین بدون کم و کاست اطاعت می کند ولی به روح قوانین کمترین توجهی ندارد. گویی به قوانین احترامی توأم با ترس دارد. در این مرحله کودک نمی داند اعمال افراد ناشی از انگیزه و نیت آنهاست.

او در قضاوتهای خود به انگیزه و نیت عمل توجهی ندارد بلکه به نتایج مادی(تنبیه و تشویق) آن عمل توجه می کند به طوریکه اگر این نتایج وخیمتر و بیشتر باشد آن عمل زشت تر و مستوجب تنبیه بیشتر است.

با مطالعه کودکان بین 2 تا 8 ساله(سن خود محوری) می توان دریافت که محدودیت های شناختی آنها موجب می شود قوانین را غیر قابل تغییر و با منشاء بیرونی بدانند و نتوانند قوانین را وسیله ای برای اهداف و ارزش های انسانی تلقی کنند.

برای مثال معماهای پیاژه برای کودکان و قضاوت آنها می تواند به ما کمک زیادی در فهم موضوع نماید. پیاژه از کودکی می خواهد در مورد گناه دو کودک قضاوت کند که یکی از آنها قصد دارددر پر کردن قلم خودنویس پدرش به او کمک کند، ولی وقتی در دوات را باز می کند جوهر می ریزد و لکه بزرگی روی میز ایجاد می کند. کودک دیگر می خواهد با قلم بازی کند ولی هنگام بازی لکه کوچکی از جوهر روی میز ایجاد می کند. کودک قضاوت کننده که در مرحله واقع گرایی اخلاقی قرار دارد به میزان خسارت مادی توجه داردنه به انگیزه آن کارو مدعی است کودکی که لکه بزرگتر ایجاد کرده مقصر است.

به نظر پیاژه از 9 سالگی به بعد نسبی گرایی اخلاقی در کودک رشد می کند و بتدریج نواقص مرحله قبل برطرف می شود. کودک در این مرحله فقط به اعمال و پیامدهای ظاهری توجه نمی کند بلکه به انگیزه ها، نیات، احساسات آنها نیز توجه دارد.از حدود 11 12 سالگی به بعد کودک توانایی نسبی گرایی اخلاقی را بدست می آورد و می تواند درک کند که میزان تقصیر فرد با توجه به انگیزه او تعیین می شود. از این زمان به بعد کودک می تواند همزمان به چند جنبه امور توجه کند و با آگاهی از اینکه دیگران می توانند دیدگاههای متفاوتی داشته باشند، برخودمداری خود غلبه می کند. در نتیجه در قضاوتهای اخلاقی به انگیزه ها و اوضاع و احوال توجه می کند و در مورد قوانین انعطاف پذیرتر می شود؛ زیرا تشخیص می دهد که قوانین حاصل توافق افراد برای انجام دادن کارهای مناسب در موقعیت های معین است.

نظریه رشد اخلاقی لارنس کلبرگ

روانشناس آمریکائی، لارنس کلبرگ در 25 اکتبر 1927 در خانواده ای متمول در نیویورک به دنیا آمد و دوران تحصیلات ابتدایی و دبیرستان خود رادر یک مدرسه خصوصی ویژه کودکان غالبا با هوش و ثروتمند سپری نمود. پس از پایان تحصیل در دبیرستان با آن که از نظر مالی بی نیاز بود، به عنوان مهندس دوم کشتی به حرفه دریانوردی پرداخت. در سال 1947 وارد دانشگاه شد. وی در امتحانات ورودی دانشگاه آن چنان نمرات درخشانی کسب کرد که تنها با گذراندن چند واحد محدود دانشگاهی پس از یک سال موفق به کسب در جه لیسانس گردید. برای تحصیل در مقاطع تحصیلی بالاتر در رشته روانشناسی در شیکاگو اقامت نمود. در سال های آغاز تحصیل در این رشته به روانشناسی بالینی علاقمند بود، اما به زودی به دیدگاه های پیاژه علاقمند شدو به کار با کودکان و نوجوانان در زمینه رشد اخلاق پرداخت. وی برای تدوین رساله دکتری خود این موضوع را دستمایه کار خویش قرار داد و تفاوت های موجود در استدلال کودکان را در باره قضایای اخلاقی در کودکان بررسی نمود. (کرین، 1985). وی به این ترتیب نخستین گام را در شکل گیری نظریه «مراحل رشد اخلاقی در انسان» برداشت. وی در سال 1973 به یک بیماری ویژه مناطق حاره مبتلا شد و بستری گردید. مدتی بعد ناپدید شد و پس از چندی جسد بی جان او را یافتند. علت مرگ وی ناشناخته ماند. کلبرگ در زمینه مفهوم عدالت پیرو نظریه پردازانی چون کانت و راول و همچنین رهبران بزرگی چون گاندی و مارتین لوتر کینگ یکی از آزادی خواهان سیاه پوست آمریکا بود. وی یک فیلسوف اخلاق و یک دانشجوی رشد اخلاق بود.

در حدود سی سال پس از انتشار آراء پیاژه در زمینه اخلاق روانشناس آمریکائی، لارنس کلبرگ (Lawrence Kohlberg)، کار پیاژه را در مورد استدلال اخلاقی گسترش داد. کلبرگ در تعیین مراحل اخلاقی براساس توانائیهای شناختی معتقد است که تحول اخلاقی پس از 12 سالگی ادامه می یابد بر همین اساس معماهایی برای نوجوانان تنظیم می کند که پیچیده تر از معماهای پیاژه است.

کلبرگ اخلاق را با مفهوم عدالت تبیین می کند و معتقد است قضاوت های اخلاقی کودکان و نوجوانان متضمن برداشت های متفاوتی از این مفهوم است.همچنین درک آنها از عدالت در سطوح مختلف متفاوت است. بالاترین سطح آن دست یافتن به حقوق مساوی و جهانی برای همه مردم و تحقق ارزش های عالی انسانی در زندگی آنهاست.

از تحقیقات کلبرگ می توان دریافت که دلایل افراد در توجیه رفتار و اعمالشان متفاوت است. در حالیکه نادرستی تقلب به نظر یک فرد گرفتاری های بعدی مانند ترس از زندانی شدن است، از بین رفتن اعتماد بین افراد جامعه می تواند از جمله دلایل فرد دیگر در این امور به حساب آید.

کلبرگ در نخستین مرحله تحقیق خود گروه محدودی از نوجوانان و جوانان پسر را انتخاب کرد که از خانواده های طبقه متوسط و در محدوده سنی 10 تا 28 سالگی بودند و سپس در یک دوره 18 ساله هر سه سال یکبار با آنها مصاحبه کرد. کلبرگ براین اساس شش جهت گیری متمایز را در تحول اخلاقی مشخص کرد و آنها را مبنای مراحل تحول اخلاقی قرارداد.

کلبرگ همچون پیاژه بر رفتار فرد و آنچه فرد انجام می دهد علاقه نشان نمی دهد زیرا اعتقاد دارد با مطالعه رفتار فرد؛ اطلاعاتی درباره میزان رشد یافتگی اخلاقی فرد بدست نمی آید. برای مثال اگر یک بزرگسال و یک کودک در مقابل وسوسه دزدیدن یک سیب مقاومت نشان دهند، به رغم همانندی در رفتار، رشد یافتگی اخلاق آنها می تواند از یکدیگر متفاوت باشد و هر یک برای کار خود (برنداشتن سیب) دلایل متفاوتی دارند.این دلایل نشان دهنده سطوح یا میزان رشد یافتگی اخلاقی فرد است. توجه به دلایل فرد، بیش از توجه به رفتار فرد می تواند آموزنده باشد.

کلبرگ برای اطلاع از دلایل افراد در توجیه رفتارهایشان داستانهایی تدوین کرد که هر یک شامل یک معمای اخلاقی بود سپس در باره این معماها سئوالهایی می کرد تا فرد درباره آنها استدلال کند.بدین ترتیب کلبرگ می توانست به میزان رشد قضاوتهای اخلاقی فرد پی ببرد. اینک برای آشنایی با این داستانها و شیوه کار کلبرگ داستان معمای هاینز او را نقل می کنیم:

در یکی از این داستان‌ها همسر مردی در حال مرگ است و نیاز به داروئی دارد که مرد استطاعت خرید آن را ندارد. مرد از داروساز تقاضا می‌کند آن دارو را ارزانتر به او بفروشد.یا مقداری از پول را بپردازد و بقیه پول دارو را بعداً بگیرد؛ وقتی داروساز امتناع می‌کند و می گوید برای تهیه دارو هزینه زیادی را متقبل شده و می خواهد از این راه به سودی مناسب برسد، مرد تصمیم می‌گیردبه نوعی وارد داروخانه شده و دارو را بدزدد. از آزمودنی‌ها خواسته می‌شود درباره عمل این مرد اظهارنظر کنند.

سئوالهایی که کلبرگ برای آزمودنی مطرح می کند اینها هستند:

آیا مرد باید دارو را بدزدد؟

به چه دلیل؟

کدامیک از این دو موقعیت بدتر است: مردن همسر یا دزدیدن دارو؟

آیا دلیل دیگری جزء دوست داشتن همسر می تواند برای دزدی وجود داشته باشد؟

آیا دزدیدن دارو برای همسر در چنین موقعیتی درست است؟

اگر این مرد در حین دزدی دستگیر شود آیا قاضی باید او را محکوم کند و به زندان بفرستد؟

به چه دلیل؟

مسئولیت قاضی در قبال جامعه چیست؟

کلبرگ علاوه بر تدوین این داستانها و قراردادن افراد در تنگناهای اخلاقی(moral dilemma)، نظامی از نمره گذاری را بنا کرد که می توانست پاسخ های متنوع افراد را سازماندهی کند و مراحل یا سطوح تحول اخلاقی آزمودنیها را نشان دهد.

کلبرگ با تجزیه و تحلیل پاسخ های آزمودنیها در مورد سئوالهای داستانهایش موفق شد مراحل تحول اخلاقی افراد را در سه سطح و شش مرحله به شرح زیر مشخص کند:

جدول مراحل استدلال اخلاقی

سطح اول: اخلاق پیش قرادادی

مرحله 1 : کودک نسبت به خوب و بد؛ درست و نادرست امور بسیار تاثیر پذیر و حساس است اوجهت‌گیری رفتارش را بر اساس تنبیه و تشویق یا بر حسب قدرت کسانی که قوانین را برای او وضع می کنند (مثلاً پدر و مادر) تنظیم می کند.در این دوره اخلاق هنوز درونی نشده و معیارهای اخلاقی به طور واقعی و حقیقی وجود ندارد. قضاوت کودک در این مرحله در باره داستان هاینز این است که عمل هاینز بر خلاف قانون بوده و او به دلیل بد بودن دزدی نباید این کار را انجام دهد.

مرحله 2 : اخلاق ابزار گونه نسبی (لذت گرایی نسبی) در این مرحله کودک برای دریافت پاداش، به سازگاری و هماهنگی با قوانین روی می آورد. در نظر کودک رفتار درست رفتاری است که نیازهای فردی، تحت شرایطی نیازهای دیگران را ارضا کند. در این مرحله روابط انسانی به صورت تجارت و معامله متقابل است، البته این معامله بیشتر برای برطرف کردن نیاز کودک است و براساس یک احساس واقعی از عدالت، سخاوت، همدردی یا دلسوزی نیست بلکه بیشتر نیازها و تمایلات خود را،مطرح می کند.پس بیشتر به دلیل منفعت خواهی کار را انجام می دهد.جواب این کودک به داستان هاینز احتمالاً این است که اگر هاینز به همسرش علاقه دارد یا به او نیازمند است می تواند دارو را سرقت کنددر غیر اینصورت نیازی به این کار نیست.

سطح دوم: اخلاق قراردادی (متعارف)

در این سطح رفتار اخلاقی کودک سازگاری و هماهنگی با نظم اجتماعی دارد زیرا او به نگهداری و حفظ این نظم تمایل دارد. این سطح دارای دو مرحله به شرح ذیل است:

مرحله 3: جهت‌گزینی براساس الگوی دختر خوب / پسر خوب (همنوائی نشان می‌دهد تا از عدم تأیید دیگران در امان بماند) رفتار خوب در این مرحله رفتاری است که اجازه، تأیید یا رضایت دیگران را به همراه داشته باشد.در این مرحله کودک به جای منافع مادی رضایت روانی دیگران را می خواهد و در اولین مرحله آغاز پذیرش مقررات اجتماعی قراردارد.و برای اولین بار بین عمل و نیت فرد فرق می گذارد.

مرحله 4: جهت‌گزینی براساس قانون و نظم؛ قانون و قواعد اجتماعی را رعایت می‌کند تا از توبیخ مراجع قدرت و احساس گناه در مورد انجام ندادن وظایف خود درامان باشد. او اکنون دریافته است که همه باید از یک قانون اجتماعی پیروی کنند وگرنه نظم اجتماعی بر هم می خورد.به عبارت دیگر فرد در این مرحله اعتقاد دارد که هر کس باید وظیفه خود را انجام دهد تا از هرج و مرج جلوگیری شود.بزرگسالان بیشترین افراد این مرحله اند.

سطح 3: اخلاق فرا قراردادی

در این دوره استدلالها و قضاوتهای فرد درونی شده و رفتاراخلاقی با رمزهای اخلاقی درونی شده هدایت می شود. اخلاق در این دوره براساس اصول جهانی و برتر از قراردادهای اجتماعی است.دو مرحله این سطح به قرار زیر است:

مرحله 5: اخلاق براساس پیمان اجتماعی:اعمال خود را طبق اصولی که همگان برای بهزیستی جامعه الزامی می‌‌دانند هدایت می‌کند؛ از اصول پیروی می‌کند تا از احترام همگنان برخوردار باشد و از این طریق احترام به‌نفس را نیز حفظ کند. اخلاق براساس موافقت میان افراد جامعه است تا خودشان را آزادانه با هنجارهای جامعه موافقت دهند؛ هنجارهایی که برای حفظ نظم اجتماعی و حقوق افراد جامعه ضروری است.

مرحله ششم: من محوری‌ترین اصل برای فرد است و اعمال خود را براساس اصولی که خود شخصا انتخاب کرده، انجام می‌دهد. وجدان فردی و اصول اخلاقی جهانشمول که کلی و مطلق هستند مبنای عمل اخلاقی فرد را تشکیل می‌دهند. در این مرحله فرد از یک سو درصدد است، خود را با معیارهای اجتماعی مطابقت دهد و از سوی دیگر در جهت تحقق آرمان‌های درونی خود گام برمی‌دارد. انگیزه اصلی در انجام عمل اخلاقی نه ترس و انتقاد دیگران بلکه عمل به ندای وجدان است.

مرحله ششم از نگاه کلبرگ کامل‌ترین مرحله رشد اخلاقی است. اصول اخلاقی در این مرحله جهانشمول دربرگیرنده مفهومی از عدالت است و مقصود از عدالت آن است که تک‌تک افراد جامعه به راه‌حلی برسند که مطلوب همه باشد. چنین راه‌حلی هنگامی حاصل خواهد شد که هر کس خود را بی‌طرفانه در جایگاه دیگری فرض کند؛ مثلا در داستانی که پیش از این نقل شد، اگر داروساز خود را به جای همسر آن مرد می‌گذاشت، مسلما از دادن دارو امتناع نمی‌کرد. کلبرگ معتقد است اصولی مانند عدالت، عزت همه افراد، برابری و... اصولی هستند که فرد به طور آزادانه آنها را انتخاب می‌کند زیرا معتقد است چنین اصولی موجبات یک زندگی بهتر را برای همگان فراهم خواهد آورد.

تحلیل نهایی: کلبرگ چندان تمایلی از خود نشان نداد که به بررسی دقیق ارتباط میان سن و رشد قضاوت اخلاقی بپردازد. با وجود این حدود سنی هر یک از این 3 سطح را می‌توان چنین مشخص کرد. از نگاه کلبرگ فرد تا 10 سالگی در سطح اخلاق پیش عرفی قرار دارد. هنگامی که کودک درصدد ارزیابی اعمال خود از دید دیگران بپردازد سطح اخلاقی عرفی آغاز می‌شود.

در نهایت فرد تنها زمانی وارد سطح سوم می‌شود که به سطح تفکر به شیوه عملیات صوری رسیده باشد. مقصود از تفکر به شیوه عملیات صوری این است که فرد توانایی کافی برای تفکر انتزاعی و مجرد داشته باشد. کلبرگ اعتقاد داشت، فرد پس از 20 سالگی می‌تواند به چنین سطحی از تفکر اخلاقی دست یابد، هرچند وی در اواخر حیات خود مرحله ششم نظریه خود را حذف کرد.

محدودیت های نظری و روش شناختی کلبرگ

جوامعی که کلبرگ تحقیقات خود را انجام داده آمریکا، مکزیکو، تایوان و ترکیه است و معتقد است تحول اخلاقی کودکان در همه جوامع مختلف دارای توالی منظم و محدوده سنی مشخص است. تحقیقات محققان دیگر بعد از کلبرگ در جوامع دیگر نظرات وی را تایید می نماید.

یکی از همکاران کلبرگ به نام گیلیگان که او نیز استاد روانشناسی در دانشگاه هاروارد است بر این باور است که تاکید نظریه پیاژه و کلبرگ در رشد اخلاقی که مبتنی بر اصول عقلانی و انتزاعی درباره عدالت است، بیشتر مناسب حال مردان است اما نگرش زنان به مسئله اخلاق عمدتاً بر امور شخصی و ابراز عواطف و مراقبت از خود و دیگران(به ویژه افراد محبوب آنان) استوار است. به همین دلیل به نظر گیلیگان وقتی که رشد اخلاقی آنان با آزمونهای اخلاقی عدالت محور کلبرگ سنجیده می شود، در سطحی پائین تر از مردان قرار می گیرند.

به نظر کارل گیلیگان پسران و دختران از معیارهای اخلاقی متفاوتی استفاده می کنند در حالی که استدلالهای اخلاقی پسران، بیشتر بر حقوق فردی افراد تاکید دارد ولی استدلالهای اخلاقی دختران بر مسئولیت پذیری در قبال دیگران متمرکز است.

مهمترین انتقاد وارد بر نظریه کلبرگ این است که بر استدلال اخلاقی تاکید دارد نه بر رفتارهای واقعی. چه بسا افرادی متعلق به مراحل مختلف استدلال اخلاقی، رفتاری مشابه داشته باشند یا اینکه افراد متعلق به یک مرحله، در موقعیت های مختلف، رفتارهای متفاوتی داشته باشند.

بندورا

به نظر آلبرت بندورا بهترین راه برای فهم رشد اخلاقی توجه به ترکیب عوامل اجتماعی و شناختی به ویژه در رفتارهای مربوط به کنترل خود است. به نظر بندورا پایه های اخلاق و رفتار اخلاقی در یادگیریهای اجتماعی و تقلید و الگو برداری از دیگران است و این رفتارها از جمله استدلال های فرد درباره قوانین و قراردادهای اخلاقی، اساساً از طریق فرایندهای تقویت و تنبیه و تقلید و در ارتباط با شرایط معینی که رفتار اخلاقی در آن رخ می دهد شکل می گیرد. خود کارامدی اخلاقی از طریق تعامل با الگو ها رشد می کنند. در رابطه با اخلاق والدین معمولا قواعدو مقررات اخلاقی را سر مشق کودکان خود قرار می دهند. و کودکان آنها را درونی می کنند. پس از آنکه معیارها درونی شوند تعیین می کنند که کدام رفتارها (یا افکار)نهی شوند وکدام نشوند.

ایراد اساسی که بر نظریه بندورا وارد است و وی در تبیین شکل گیری اخلاقی از آن غفلت دارد، عوامل اولیه و اساسی جهت دهنده اخلاق، یعنی طبیعت آدمی و قابلیت تمییز خوب و بد، تاریخ و فرهنگ مردم، انگیزش ها و عواطف فرد، نحوه تفکر و سطح رشد خردمندی شخص، و چگونگی شکل گیری احساس و وجدان اخلاقی در فرد است. نظریه یادگیری اجتماعی اخلاق توجهی ندارد که بر چنین زمینه هایی است که رفتار اخلاقی کودکان و نوجوانان و جوانان رشد می کند و به صورتی معین در این و یا آن وضعیت و شرایط خاص بروز می کند. تشویق و تنبیه و تقلید و الگو برداری و استدلال درباره قوانین و قراردادهای اجتماعی، که پایه های دیگاه بندورا را در رشد اخلاقی را تشکیل می دهند، همگی عوامل ثانوی هستند و نباید آنها را به جای عوامل اصلی مطرح کرد. تحقیقات روان شناسی از نوع پژوهش های پیاژه، کلبرگ و بندورا، از محدوده مفاهیم شناختی و اجتماعی فراتر نمی روند و به ما نمی گویند که ریشه خود شناسی و دیگر شناسی و صمیمیت و همدردی و وفاداری و تمییز خوب و بد چیست و چگونه این قابلیت های طبیعی از محیط اجتماعی و آموزشی و فرهنگی تاثیر می پذیرند و شکل های متفاوت و حتی متضاد در رفتار افراد تجلی می یابند.

دور شدن معیار های اخلاقی سبب ایجاد تحقیر خود می شود(هیچ تنبیهی به اندازه تحقیر خود زیان آور نیست)

از آنجاییکه سرپیچی از اصول اخلاقی موجب به وجود آمدن احساس حقارت می شود، این مکانیزم ها به صورت ناخودآگاه جهت حفظ عزت نفس انسان توسط ضمیر ناخودآگاه به کار گرفته می شوند.

آلبرت بندورا، هشت نمونه از رایجترین توجیهات اخلاقی که انسانها در زندگی روزمره یشان بکار می برند را مشخص کرد:

1. توجیه اخلاقی: توجیه کردن یک رفتار قابل سرزنش به صورت وسیله ای برای رسیدن به یک هدف بالاتر (من غیبت می کنم چون اگه غیبت نکنم، مجبور می شم خشمم رو رو در رو ابراز کنم)

2. برچسب زدن مدبرانه: گذاشتن عناوین پسندیده برای رفتار ناشایست و جلوه دادن رفتار به شکل دیگر (این حرفایی که من می زنم غیبت نیست، حقیقته)

3. مقایسه ی سودمند: مقایسه ی اعمال زشت با اعمال برتر (این کار من که خوبه. بعضیا رو ندیدی چیکار می کنن؟)

4. جا به جایی مسئولیت: فرار کردن از زیر بار مسئولیت (اونا من رو مجبور به انجام این کار کردن)

5. تقسیم مسئولیت: انجام یک عمل زشت به طور گروهی (اگه همه فلان کارو بکن منم هستم)

6. بی اعتنایی به پیامدها: نتایج اعمالشان را نادیده می گیرند (کو تا بعدا، الان رو بچسب)

7. غیر انسانی کردن: محاسبه ی دیگران به شکل موجودات پست (اینا یه مشت گوسفندن)

8. نسبت دادن سرزنش: مقصر دانستن دیگران (اگه کله گنده ها دزدی نکنن، مردم دزدی نمی کنند)

منابع:

1-اتکینسون،...، زمینه روان‌شناسی هیلگارد، ترجمه براهنی و...، رشد، ششم، 1386.

2- پارسا محمد، روان‌شناسی رشد کودک و نوجوان، بعثت، چهارم، 1371.

3- لطف‌آبادی حسین، روان‌شناسی رشد (2)، سمت، 1380.

4-کدیور پروین، روانشناسی تربیتی، سمت 183 تهران.