امروز جمعه 08 مهر 1401

نظریه های شناختی در آموزش و یادگیری

0

مکتب گشتالت و شکل گیری دیدگاه شناختی

نظریه ی گشتالت با سایر نظریه های قرن بیستم متفاوت است.بنیانگذار این نظریه،ابتدا به جمع آوری اطلاعاتی در مورد ادراک،تفکر و ساخت تجارب روانی وسپس به تعبیر وتفسیر مشاهدات خود از طریق مفاهیم جمع آوری شده از جمله به مفهوم یادگیری از طریق بینش که جانشینی برای یادگیری از نوع کوشش و خطاست پرداختند. کهلر با استفاده از میمون ها این نوع یادگیری را به نمایش گذاشت.در آزمایش های او، میمون به ناگاه روش استفاده از وسیله را برای رسیدن به مقصود کشف کرد و خود را به غذایی که دور از دسترس بود رساند. کهلر این موفقیت میمون را هوش نامید و فرضیه اش را چنین مطرح کرد که حیوان در برخورد با مسائل، راه حل های مختلفی را بررسی می کند و احتمالا به این فکر می افتد که برای موفق شدن باید از وسایل موجود به طرز خاصی استفاده کند تا غذا به دست آورد، سپس به عمل می پردازد تا دریابد تا چه اندازه موفق می شود. تکرار عملی که با موفقیت همراه است و به ایجاد بینش در حیوان منجر می گردد، یادگیری از راه بینش نامیده می شود.

روانشناسان مکتب گشتالت معتقدند حفظ کردن سطحی و طوطی وار مطلب، یادگیری تلقی نمی شود بلکه یادگیری واقعی مستلزم توجه و دستیابی به معنی، اصول اساسی و سازماندهی مطلب است و یادگیرنده باید در این مورد کوشش کند. بنابراین فهمیدن و برقراری ارتباط بین اجزا و کل در یادگیری، از مفاهیم عمده ی این نظریه است. فرد یادگیرنده مسائل را با سازمان دادن و بینش حل می کند نه با استفاده از راه حل های مکانیکی یا عادت گذشته. گروه کوچکی که روانشناسی گشتالت را پایه گذاری کرد اثر قابل ملاحظه ای بر پیشبرد مطالعات یادگیری و حافظه گذاشت، به طوری که امروزه آنها را از بنیانگذاران فکری نظریه های فعلی شناختی می شناسیم.

روانشناسان مکتب گشتالت علاقه ی چندانی به مطالعه ی یادگیری نداشتند، بلکه بیشتر در زمینه ی ادراک کار می کردند و به تعمیم اصول مورد نظر خود در ادراک می پرداختند. با این وصف آنها اثر قابل ملاحظه ای بر مطالعات یاد گیری و حافظه گذاشتند و روانشناسان دیگر را نیز تحت تاثیر قرار دادند تا تحقیقات تکمیلی و پیچیده ی دیگری را از همه ی آنها بر اهمیت موضوع بینش اتفاق نظر دارند، سازماندهی کنند.

کورت لوین از جمله روانشناسی بود که در پیوند حوزه ی روانشناسی گشتالت به روانشناسی شناختی، نقش مهمی ایفا کرد.اگر چه رشته ی اصلی لوین روانشناسی بود، در ریاضی و فیزیک نیز سر رشته داشت و مفاهیم این علوم را در مورد انسان نیز مطرح کرد. مهم ترین سهم او در روانشناسی ارائه ی مفهوم فضای روانی است. در این دیدگاه یادگیری، تابعی است از فضای روانی فرد و با مطالعه ی کلیه ی عوامل و شرایط موجود در این فضاست که می توان به درک علل رفتار فرد در اوضاع و احوال روانی مختلف نایل آمد. به این ترتیب، لوین، مکتب گشتالت را به مکتب میدان شناختی نزدیک کرد. شناخت بر تفکر تاکید دارد و نظریه ی میدانی به میدانی از نیرو ها توجه می کند که به معنی تاثیر گذاری متقابل عواملی است که در هر لحظه بر رفتار فرد اثر می گذارد. بعد از لوین، پیروانش کار او را دنبال کردند و به ارائه ی نظریه هایی پرداختند که بر مفاهیم بینش، فضای روانی و میدان روانی تاکید داشت. از سخنگویان مشهور مکتب میدان شناختی که به اهمیت ساخت و فراهم کردن فرصت هایی برای تفکر شهودی تاکید دارد و روش اکتشافی را معتبر می داند، روانشناس معروف آمریکایی جروم برونر است.

با همه ی تاثیراتی که مکتب گشتالت در نیمه اول قرن بیستم در شکوفایی روانشناسی یادگیری داشت، تاکید بر رفتار مشهود و حمایت از به کار بستن روش علمی دقیق در روانشناسی برای چندین دهه از نفوذ ویژه ای برخوردار بود پس از جنگ جهانی دوم، با گسترش علاقه به روانشناسی استفاده از آن در بسیاری از زمینه های صنعتی، علمی و آموزشی، به تدریج محدودیت های رفتار گرایی در ابعاد مختلف آشکار شد تحقیقات انجام شده در این دوره نشان داد که مطالعه ی رفتار انسان در قالب روابط محرک و پاسخ برای اشکال ساده ی رفتار مناسب است، ولی نمی تواند پاسخ گوی تمامی پیچیدگی های دنیای ذهنی انسان باشد.علاوه بر این برخی از روانشناسان، تاکید بیش از حد بر عینیت در روانشناسی را محدود کننده دانستند و معتقد بودند که روانشناسی باید حوزه ی کاوش وسیع تری پیدا کند تا بتواند با جامعیت بیشتری مسائل مربوط به انسان را بررسی کند.

طولی نکشید انتقاد های وارد بر دیدگاه رفتار گرایی از حوزه ی روانشناسی فراتر رفت و ابعاد وسیع تری یافت. مجموعه ی انتقاد های وارد بر رفتار گرایی، منطق روانشناسان این دیدگاه را مورد تردید قرار داد.منتقدان اسکینر از روانشناسان انسان گرا گرفته تا زبان شناسان و مربیان روش و نتایج کار اسکینر را مورد سوال قرار دادند.پیشنهاد بسیاری از روانشناسان در شرایط جدید این بود که فرایند ذهنی ایجاد کننده ی رفتار نیز مطالعه شود و روانشناسی،خود را به رفتار های قابل مشاهده محدود نکند. علاوه بر علل یاد شده، عوامل و پدیده های جدیدی نیز در جهتگیری نوین روانشناسی موثر افتاد که از میان آنها می توان به پیشرفتهای زبانشناسی نوین اشاره کرد. تا این زمان برای درک زبان و تکلم در دیدگاه زبانشناسی توصیفی بر داده های قابل مشاهده توجه می شد و روانشناسان به بررسی کنش یا نمود آشکار زبان، یعنی گفتار می پرداختند. بر اثر نفوذ نوام چامسکی در سال های 1960 1969، مکتب زایشی تبدیلی در زبانشناسی به وجود آمد که به تفاوت های مهمی که بین ژرف ساخت و روساخت زبان وجود داشت، توجه شد. منظور از ژرف ساخت، همان لایه ی ناپیدای معنا و تفکر است که کنش زبانی محسوس حاصل از آن است.چامسکی معتقد بود زبان را نمی توان صرفا به صورت روابط محرک پاسخ بررسی کرد و شرطی شدن عامل اسکینر، قادر به تعیین پیچیدگی های زبان نیست و برای این منظور نظریه های جدیدی مورد نیاز است.

به جز تاثیرات زبانشناسی، پیشرفت هایی هم که در زمینه ی شناخت نظام عصبی و کارکرد مغز حاصل شد روانشناسان را ناگزیر از قبول این واقعیت کرد که توجه به کارکرد نظام عصبی می تواند به تبیین رفتار انسان کمک کنند. این پیشرفت ها به گسترش تحقیقات در زمینه ی ساختار های مغز و ارتباط با آن با اشکال پیچیده ی رفتار دامن زد.

توسعه ی رایانه نیز زمینه را برای توجه روانشناسان به استفاده از این وسیله جلب کرد و این اندیشه را در اذهان روانشناسانی که علاقه مند به یافتن راه های جدید مطالعه در روانشناسی بودند بیدار کرد که مقایسه ی مغز انسان و رایانه و تمرکز بر روی وجوه مشترک بین آنها می تواند کارساز باشد.

افزون بر این، آثار و مطالعات بعضی از روانشناسان،زمینه را برای گسترش دیدگاه شناختی فراهم آورد.نایسر اولین تعریف از روانشناسی شناختی را ارائه داد. تحقیقات جورج میلر نیز در سال 1956 از جمله مطالعات تعیین کننده در پیشرفت روانشناسی شناختی بود.مثلا او ضمن مقاله ای، عدد سحر آمیز 2+_7 را به عنوان گنجایش حافظه ی آنی معرفی کرد، یعنی گنجایش حافظه ی هر فرد عادی تا 7 ماده است ولی بعضی از افراد می توانند تا 9 ماده و برخی تنها 5 ماده را به خاطر بیاورند.

در سال 1958 برادبنت نیز خاطر نشان ساخت که چون انسان در پردازش اطلاعات با محدودیت هایی روبه روست، دست به انتخاب می زند و بر محرک های جذاب تر تکیه می کند و مواردی انتخاب می کند که برای پردازش اطلاعات بعدی اهمیت داشته باشد. در سال 1959 پترسون و پترسون پیشنهاد کردند که می توان بین حافظه ی کوتاه مدت و حافظه ی بلند مدت تمیز قائل شد به این ترتیب، زمینه ی تحقیق برای مراحل دوگانه ی حافظه فراهم آمد.