امروز پنجشنبه 07 مهر 1401

تاریخچه و فلسفه درمان فمینیستی

0

درمان فمینیستی بیش از دیگر نظریه های روان درمانی در کنار عوامل روان شناختی به عوامل جامعه شناختی مثل تأثیر نقش های جنسیتی و زمینه های فرهنگی بر رشد اشخاص می پردازد. درمانگران فمینیست معتقدند زن ها و مرد ها به طرق مختلفی رشد می کنند مثلا رشد جنسیتی و اجتمایی آنان در نوجوانی، شیوه های پرورشی شان و نقش های شغلی شان متفاوت است. در نظریه های فمینیستی شخصیت، موضوعاتی چون تفاوت و شباهت زنان و مردان در تصمیم گیری اخلاقی،نحوه برقراری ارتباط آنان با دیگران و میزان و نحوه ارتکابشان به خشونت و سوء رفتار و میزان قربانی بودن آنان در این زمینه ها بررسی می شود. موضوع اصلی درمان فمینیستی، ستمدیدگی روانی زنان و محدودیت هایی است که جایگاه اجتمایی سیاسی تحمیل کرده و مقام زنان را به آن تنزل داده است.

فرهنگ حاکم ما، رفتارهای سلطه پذیر و فدا کردن خود را در زنان تقویت می کند، جامعه پذیر شدن زنان به ناچار بر شکل گیری هویت، خود پنداره، هدف ها و آرزوها و سلامت هیجانی آنان تاثیر می گذارد. درمانگران فمینیست فرض های مردانه را در ارتباط با آن چه که فرد سالم را تشکیل می دهد به چالش طلبیدند.

تاریخ درمان فمنیستی:

درمان فمینیستی بر خلاف نظریه های دیگر روان درمانی محصول کارهای یک یا چند نظریه پرداز خاص نیست بلکه محصول فعالیت های زنان در رشته های گوناگون دانشگاهی است که همگی معتقدند زن ها موجودات ارزشمندی هستند و باید تغییرات اجتمایی خاصی به نفع آنان روی دهد. (انگروکراوفورد، 1992) در یک دیدگاه تاریخی کلی در سراسر تاریخ بشر به دو مضمون اصلی بر می خوریم:

مرد هنجار و زن شیطان. مضمون هنجار بودن مرد را در زبان زیاد می بینیم و زنان در فرع هستند. در این دیدگاه زنان همیشه تابع هنجار هستند نه هنجار ساز. در اسطوره ها نیز زنان غالبا شیطان یا فریبکار بوده اند. در انجیل نیز آدم و حوا به این دلیل از بهشت رانده شدند که حوا از درخت ممنوعه سیب چید. درمان فمینیستی به صورت عادی در واکنش به چالش ها و نیاز های زنان به وجود آمده و از هیچ فردی نمی توان به عنوان پایه گذار این رویکرد نام برد و تاریخچه آن نسبتا کوتاه است. سرآغاز درمان فمینیستی را می توان تا جنبش زنان در دهه 1960 رد یابی کرد،زمانی که زنان برای ابراز نارضایتی خود از نقش های محدود کننده و سنتی خویش یکصدا شدند. گروه های بالا برنده آگاهی که در آن ها زنان گرد هم می آمدند تا تجربیات و برداشت ها ی خود را با هم در میان بگذارند،به زنان منفرد کمک کردند تا بدانند که آنها در دیدگاه ها ی خود تنها نیستند و نوعی رابطه خواهری به وجود آمد و از تمایلات مشترک زنان خدماتی برای بهبود بخشیدن به این جامعه به وجود آمدند که سر پناه برای زنان خرد شده، مراکز بحران تجاوز جنسی و مراکز سلامت زنان و سلامت تولید مثل را شامل می شدند.

گروه های بالا برنده آگاهی تأثیر مهمی بر زنان داشتند ولی این گروه ها قصد داشتند روان درمانی را آن گونه که به طور سنتی به کار بسته می شد تغییر دهند، به جای کمک حرفه ای، خود یاری مفیدترین روش برای کمک به زنان در نظر گرفته شد تا بتوانند خود را از محدودیت ها و نگرش های ناشی از جامعه پذیر شدن اولیه خویش رها کنند، چون رابطه درمانی به صورت سلسله مراتبی است، طوری که درمانگر در موضع قدرت قرار دارد، روان درمانی وسیله ای برای ادامه دادن وضع سرکوب کننده در نظر گرفته شد. تغییرات در روان درمانی، فقط زمانی روی داد که درمانگران زن در گروه های بالا برنده آگاهی شرکت کردند و در نتیجه تجربیاتشان تغییر یافتند، آن ها گروه های درمان فمینیستی را تشکیل دادند که مطابق با همان هنجار های گروه های بالا برنده آگاهی عمل کردند. از جمله ساختار های غیر سلسله مراتبی، تقسیم کردن برابر امکانات و نیرو مند کردن زنان که با تمرین کردن مهارت های تازه و روش های بودن در محیط امن امکان دستیابی به آن میسر می شد. تا این که اصول فمینیستی به د نیا ی کار راه یافت و خیلی از درمان گران زن آن ها را در مورد درمان جویان خود به کار می بردند. آن ها این موضع را گرفتند که درمان باید از اتکا به دیدگاه آسیب شناسی درون روانی دور شود و روی آگاهی یافتن از نیروهای بیمارگون در فرهنگ تمرکز کند که به زنان صدمه می زند و آن ها را مقید می سازد.

در دهه 1970 پژوهش های زیادی درباره سوگیری جنسیتی اجرا شد که به دیدگاه های درمان فمینیستی کمک بیشتری کردند و سازمان هایی موجب گسترش این درمان شدند مانند انجمن زنان در روان شناسی. دهه 1980 با تلاش هایی برای تعریف درمان فمینیستی به عنوان موجودیتی مستقل مشخص شده بود و درمان فردی رایج ترین شکل درمان فمینیستی بود. در این دوره گروه درمانی فمینیستی تغییر چشمگیری کرد و زمانی که به طور فزاینده ای روی مشکلات و مسایل خاصی مانند تصویر بدن، روابط توام با سوء استفاده،اختلال خوردن و... تمرکز کرد،متنوع تر شد و فلسفه های فمینیستی که کاربست درمان را هدایت می کردند نیز متنوع تر شدند.


انس چهار فلسفه ماندگار فمینیستی را مشخص کرد که اغلب با عنوان موج دوم فمینیسم از آن یاد می شود.

فمینیست لیبرال:

روی کمک کردن به زنان برای غلبه کردن بر محدودیت ها وقید وبندهای الگوهای جامعه پذیری آن ها تاکید می کنند و معتقدند که زنان سزاوار برابری هستند زیرا ازهمه تواناییهای مردان برخوردارند این فمینیستها باور دارند که اگر محیط های کار و اجتماعی سوگیری نداشته باشند، تفاوت های موجود بین زنان و مردان کمتر مشکل ساز خواهند شد. از نظر فمنیست های لیبرال هدف اصلی درمان عبارت است از: قدرتمند کردن زنان، افزایش شان و منزلت، کامروایی شخصی وبرابری.

فمینیست های فرهنگی:

معتقدند که ظلم و ستم از کوچک شمردن توانایی های زنان توسط جامعه ناشی می شوند آن ها برتفاوت ها بین زنان و مردان تأکید می کنند ومعتقدند که برای برطرف کردن ظلم و ستم باید فرهنگ از حقوق زن دفاع کند تا اینکه جامعه مهرورزتر، شهودی تر، ذهن گرایانه تر و ارتباطی تر شود. از نظر فمینیست های فرهنگی، هدف اصلی درمان دگرگونی اجتماعی از طریق القای ارزش های فمینیستی در فرهنگ است (مانند مشارکت، نوع دوستی وارتباط).

فمینیست های رادیکال:

روی سرکوب زنان که در مرد سالاری تثبیت شده است تمرکز می کنند وبه دنبال تغییر جامعه از طریق عمل گرایی هستند. درمان به صورت اقدامی سیاسی با هدف دگرگون کردن جامعه در نظر گرفته می شود. فمینیست های رادیکال سعی دارند روش های مرد سالاری حاکم را برتمام زمینه ها از جمله کارهای خانه داری، پرداخت حقوق، خشونت و فرزندپروری مشخص کنند وآنها را زیر سوال ببرند. هدف های اصلی عبارتند از: دگرگون کردن روابط جنسیتی، تغییر دادن نهادهای اجتماعی، وبالا بردن خودمختاری زنان در مورد مسایل جنسی و تولید مثل

درهدف تغییر اجتماعی با فمینیست های رادیکال سهیم هستند با این حال تاکید آنها تفاوت دارد. آن ها روی سرکوب های متعدد تمرکز می کنند و معتقدند که برای حل کردن مشکلات اجتماعی باید طبقه، نژاد، اقتصاد، ملیت و تاریخ درنظر گرفته شوند. فمینیست های اجتماعی به روش هایی که کار، تحصیلات و نقش های خانواده برزندگی آن ها تأثیر می گذارند توجه دقیق می کنند از نظر این گروه هدف اصلی درمان دگرگون کردن روابط و نهادهای اجتماعی است.