امروز جمعه 08 مهر 1401

روان شناسی دین از دیدگاه جیمز

0

مقدمه:

دین از حقایقی است که در عرصه های گوناگون انسان حضور جدی دارد و دین پژوهی نیز متناظر بااین عرصه ها،شاخه های عدیده ای یافته است.روان شناسی دینی،یکی از شاخه های دین پژوهی است که با دین ورزی و دین داری ربط و نسبت وثیق دارد.همچنین می توان روان شناسی دین را،یکی از شاخه های روان شناسی نیز دانست،که به مطالعه علمی دین از منظر روان شناختی می پردازد.

روان شناسی دین،از نظامی فکری و فرهنگی دین برخاسته است که در آن بشر،روش علمی و دین پژوهی،هر دو به نحوی پخته و پیشرفته شدند که چون در معرض پرسشهای مشابهی قرار گرفته اند،به یکدیگر نزدیک گردیدند.قرن نوزدهم همزمان با تولد روان شناسی،شاهد شکوفایی رهیافتهای غیر فرقه گرایانه و روشمند مطالعه پدیدارهای دینی در غرب بود.روان شناسان بسیاری،با رویکرد روان شناختی به مطالعه دین و پدیدارهای دینی پرداختند،که در بین این روان شناسان می توان از ویلیام جیمز،فروید و یونگ نام برد.در این مقاله نظریه روان شناسی مشهور ویلیام جیمز در رابطه با روان شناسی دین بررسی می گردد.

زندگی نامه جیمز:

وی بزرگترین فرزند هنری جیمز بود که در محیط پروتستانی کالون گرا تربیت شده و در اثر آشنایی با آثار سوئد نبرگ(swedenborg e)،خود را وقف مطالعه و تبلیغ آثار دینی وی کرد.اوبا حرفه هنری آغاز و به قصد خواندن شیمی آن را رها کرد.آنگاه به زیست شناسی متمایل شد و سرانجام به پزشکی رسید.اما ویژگی شخصی اش او را به فلسفه کشاند و به عنوان استاد فلسفه در دانشگاه هاروارد تدریس کرد..جیمز،فردی خونگرم و معاشرتی بود و در دیگران ایجاد علاقه و احترام می کرد..وی نخستین آزمایشگاه روان شناسی را در آمریکا در دانشگاه هاروارد بر پا کرد.مسئله چیستی و هستی خداوند،اندیشه جیمز را در طول زندگی به خود مشغول ساخت.او اگر چه مسیحی تمام عیار نبود، مخالف روحانیت (دستگاه کلیسا) هم شمرده نمی شد و شخصی عمیقا مذهبی بود.

مبانی فکری جیمز:

بدون تردید دیدگاه جیمز درباره دین و تحلیلهای روان شناختی وی درباره پدیدارهای دینی،از اندیشه های فلسفی وی در باب پراگماتیسم سرچشمه می گیرد.جیمز در پراگماتیسم راهی برای وحدت بخشیدن به علم و دین یافت،زیرا تمام حقیقت را تجربه می دانست و تجربه دینی هر فردی،بدون شک پدیده ای است که نباید از سوی همه به عنوان یک واقعیت پذیرفته شود.از دیدگاه پراگماتیسم،آزمون هر عقیده ای این است که آن عقیده چه تغییری در زندگی شخصی به وجود می آورد؟همین آزمون، گذرگاه انواع گو.ناگون جهان بینی هاست.

روان شناسی دین از دیدگاه جیمز

[ Titr ]:شلا یر ماخر در مقابل نظر کانت(kant) مبنی بر یکسان نگاری دین و اخلاق،عواطف دینی را مقدم می داند.او در این کار از سنتی حمایت می کند که در آن به تجربه دینی که عمدتا تجربه عاطفی، شناخته شده و متمایز از عقل و اراده است،به عنوان شکل اصیل و ویژه دین نظر می شود.در میان نمایندگان این سنت،شخصیتهای گوناگونی نظیر جاناتان ادواردز،ویلیام جیمز و رود ولف اتو قرار دارند.آنان به رغم اختلافشان در برخی مسائل،در این نکته با هم موافقند که شکل اصیل و ویژه دین،حس یا احساسی است که نباید با عقیده یا عمل یکی انگاشته شود.ویلیام جیمز،نمونه بارز این سنت است،زیرا معتقد است احساس منبع ژرف تر دین است وابعاد فلسفی و کلامی جنبه ثانوی دارند.چون تجربه دینی بطور مستقیم و بدون وساطت مفاهیم و احکام به وجود می آید،شبیه ادراکات حسی است و تنها از راه شناخت شخصی ادراک می شود. نوشته های جیمز در کتاب انواع تجربه دینی را می توان در عنواین زیر فهرست بندی کرد.که در واقع دیدگاه اساسی جیمز را درباره دین نشان می دهد.

1- دین پدیده ای همگانی در نوع انسان است و بنابراین نمی تواند نابهنجاری ناشی از بیماری یا هر گونه اختلال روانی دیگر باشد.این در حالی است که ویژگی های نابهنجار در برخی رهبران دینی و پیروانشان وجود دارد.

2- حیات دینی و گرایشهای مربوط به آن یکسان نیستند،بلکه متغییر و گاه متنوع است.عواطف دینی شامل تمایلات شدید اخلاقی و اشکال دیگر ایمان – احساس گناه و احساس نجات یافتگی، ایمان آوری،،تقدّس، پارسایی، یگانگی یا وحدت عرفانی با خداوند – مظاهر قابل تشخیص ایمان هستند.با وجود این،این حالتها از حیث فراوانی و تکرار در ادیان گوناگون و حتی در یک دین متفاوت اند این حالات در ادیان غیر الهی نیز وجو دارند.

3- همه ی ادیان افزون بر تعیین اشکال هدایت و عبادت،ما را به جهانی متعالی رهنمون می سازد.که با آنچه انسان با حواس (ظاهری خود می یابد،مشابه نیست.یک ((تدبیر برتر)) (نظم فرازین) آن جهان دیگر را اداره می کند و اهداف و اعمال ما را در این عالم تحت تاثیر قرار می دهد.

4- جیمز متذکر شد احساس متعالی، از امری نهانی سرچشمه می گیرد.دانش دوباره آن امر نهانی (ضمیر ناهشیار)در طول قرنها رشد کرده و جیمز آن را دربای پهناوری از آگاهی غیر قابل بیان می دانست.که فردیت و ذهن هوشیار عصاره و محصول آن هستند.تجربه گسترده از آن است که حواس(ظاهری) به تنهایی بتواند آن را در بر بگیرد.

5- فلسفه جیمز درباره تجزیه و تحلیل باور،به این نتیجه انجامید که حقیقت،یکی از انواع خیر است و باورها باید در معرض آزمون نتایج بخش تا گسترده ترین حد قرار بگیرد.جایی که معیارهای مورد توافق در دسترس نباشد،ارزیابی نتایج متفاوت خواهد یود.،چنانکه ادیان نیز متفاوت خواهند بود.اما اصولی که در این جا است،از اصول علمی متفاو.ت نیست.علم نیز اصطلاحات و مقولاتی را ابداع می کند تا بخشهای تجربه را جدا سازد. روابط و نسب را تحقیق کند وسپس خودش را (یک گزاره علمی) با اشاره به نتایجش ثابت کند.

ویلیام جیمز علم ودین را در اهداف وروشهای مشترک و مشابه دانسته، استفاده از یکی را مانع بودن از دیگری نمی داند. هر دوی دین و دانش، برای کسی که بتواند از هر یک از این دو عملا استفاده کند،کلیدهایی برای باز کردن قفل خزانه جهانند و الیته استفاده یکی،مانع استفاده دیگری نمی شود.جیمز تاثیر خداوند بر انسان را اینگونه ترسیم می کند:اگر از من بپرسند وجود خداوند چگون ممکن است در حوادث و رویدادهای بشری تغییری را سبب شود، به سادگی جواب می دهم. با اتصال بشر در موقع دعا، وبخصوص وقتی عالم ماوراء حس، قلب آدمی را لبریز می کند، آنچه آدمی در این موقع احساس می کند این است که اصلی روحانی که به یک معنا از اوست ودر عین حال از او جداست، در مرکز نیروی شخصی او اثری زندگی بخش می گذارد و زندگی نوینی به او می بخشد، به طوریکه با هیچ چیزی قابل مقایسه نیست.

روش جیمز عمدتا بر اساس بررسی تجربی است واز این رو کتاب انواع تجربه دینی را با ارائه نمونه های بسیار زیاد و متنوع از تجربه دینی آغاز می کند. او بیشتر بر عواطف وحالت های دینی خود جوش تاکید می کند تا تفسیر ها یا قاعده بندیهای نمادینه شده و متعارف.

جیمز با دقت و وسواس زیاد، پدیده های دینی را تا حد امکان بر اسا س اصول و قواعد علمی تبیین می کند. آخرین نکته این که جیمز، ژرف ترین منابع و ابعاد دین را ((عواطف)) می داند و بر این اساس می گوید: دین از مقوله عواطف است،نه عقل و برای این مطلب سه دلیل می آورد: دلیل اول: احوال دینی کیفیتی محسوس است و برای فاعل امری بی واسطه به نظر می رسد،نه نتیجه استنباط و تذکر آگاهانه. دلیل دوم: مردم غالبا از براهین عقلی در باب دین متاثر نیستند،عقاید و آموزهای دینی،نشان دهنده خواستگاه های عمیق تری در احساس و تجربه هستند.اگر تجربه دینی نتوانداعتبار کافی برای عقاید فراهم کند،احتمالا براهین عقلی قانع کننده نخواهند بود.

دلیل سوم: جیمز مدعی است مروری بر سنتهای دینی گوناگون،عقاید و مفاهیم دینی بسیار متنوعی را نشان می دهد،در حالی که احساسات و سلوکی که منشا و مبنای چنین تنوع عقلانی است ثابت است.در نتیجه برای درک ویژگی تجربه دینی و وجه مشترک سنتهای گوناگون،باید احساس و تجربه را بررسی کرد،نه عقاید و تعالیم را.جیمز می گوید: اگر بخواهید گوهر دین را درک کنید،باید به احساسات و سلوک که عناصر ثابت تر هستند توجه کنید.هسته مشترک همه ادیان که برای آن دلیل اقامه می کنند دو چیز است:احساس این که نقصی در ماست و احساس این که این نقص با ارتباط با یک قدرت برتر که از آن آگاهیم بر طرف می شود.

نقدی بر آراء جیمز:

البته قبل از پرداختن به موارد نقد پذیر، تاکید بر نکات قابل قبول در دیدگاه جیمز،از جمله نگرش مثبت به دین و دینداری (حیات دینی)،استخراج ویژگی های روان شناختی در حیات دینی،اهمیت دادن به عواطف و حالتهای دینی،توجه دادن به عالم برتر و متعالی و امکان ارتباط با آن عوالم و نیز تاثیر آن بر ما و....لازم به نظر می رسد.اتو در کتاب مفهوم امر قدسی صریحا از جیمز انتقاد می کند و اولویت ابعاد احساسی و عاطفی را بر جنبه معرفتی دین نمی پذیرد....

جیمز به سبب دیدگاه تجربه گرا و پرا گما تیستی اش،از شناخت قوای معرفت و قابلیت اندیشه روح آدمی عاجز و محروم مانده و ناگزیر به نوعی فرضیه انتزاعی و راز آمیز برای تبیین این واقعیت متوسل شده است.اما او این واقعیت را به روشنی کامل در می یابد و به عنوان یک شخص واقع گرا نمی تواندآن را نادیده بگیرد.ولی این احساس واقعیت،احساس یک موجود مینوی که به شکلی عینی وجود دارد،باید به عنوان داده مستقیم اصلی فعل بشر مطرح شود و بنابراین، احساس وابستگی،نتیجه و پیامدی است که کاملا به آن وابسته است،یعنی تحقیر شناساگر در دیده خودش.این دومی پیش فرض آن اندیشه اولی است.به نظر می رسد واقعیت همین کونه است که اتو می گوید.آن چه ویلیام جیمز از آن غفلت کرده،نوعی معرفت مستقیم و علم حضوری است که در اثر مواجهه بدون واسطه با حقایق ماوراء طبیعت در انسان به وجود می آید و حالات و عواطف فوق العاده در این موقعیت،نتایج تبعی و فرعی همان مواجهه با امر قدسی است.

پراد فوت نیز در کتاب تجربه دینی،در نقد مدعای ویلیام جیمز می گوید: دو ادعای عمده در تحقیق تجربه دینی جیمز وجود دارد.ادعای او ا ین است که دین،حالتی ایمانی است که ویژگی آن جنبه معرفتی آن است و به امور عاطفی آن نزدیکتر است تا امور عقلی.جیمز بر خلاف شلاپر ماخر،احساس و شهود را با هم جمع نمی کند.بلکه احساسات را (دارای شانی خاص و) عبارت از ادراک تغییراتی در وضع جسمانی می داند،در حالی که عقاید دینی را محصولاتی درجه دوم می پندارد که اگر وجود پیشین احساس دینی نبود،هرگز پدید نمی آمد.از جمله استدلالهای جیمز بر این مطلب،تنوع عقاید دینی و وحدت عواطف یا احساسات دینی در فرهنگهای گونگون است.در حالی که پراد فوت می گوید،در فرهنگ های مختلف و سنت هایی که زبان و تعالیم آن ها بسیار با هم متفاوت است،رایج و شایع اند.

نتیجه نقد پراد فوت،همین جمله اخیر است که عمومی بودن احساسات و عواطف،ویژگی ذاتی آن نیست تا بر اولویت آن بر عقاید و اعتقادات دلالت کند.بلکه به توصیف آن بستگی دارد که اگر با کلمات عام توصیف شود چنین تصوری را ایجاد می کند. به هر حال اولویت و تقدم عواطف بر عقاید(بعد شناختی و عقلانی) با این بیان جیمز قابل اثبات نیست.افزون بر این، مراجعه به متون دینی مانند قرآن در توصیف ایمان،حضور مولفه شناختی (عقلانی) را در ایمان به موازات ابعاد عاطفی گواهی می دهد:ایمان درمقابل شک و تردید قرار می گیرد.(سبا،1) ایمان همراه و هم عنان با مفاهیم شناختی می آید.

تحقیقات گسترده پیاژه و بررسی های پس از او از سوی گلد من (gold man) مشخص کرده است که تحول مفاهیم دینی،تابع تحول الگوی شناختی است.به عبارت دیگر،فرد در پذیرش محتوی دینی منفعل نیست(صرفا حالات عاطفی و احساسی نیست) بلکه آنچه از بیرون به وی ارائه می گردد،بر اساس وجود خصیصه های خاص هر دوره و مرحله از تحول تغیر شکل می یابد و سپس درون سازی می شود.بدین ترتیب،مفاهیم دینی نه فقط بر مینای صرفا اعتبار فلسفی و دینی خود،بلکه با توجه به این خصیصه ها نیز هویت می یابند

صابر محمدی

روزنامه همشهری 12خرداد 1386