امروز شنبه 09 مهر 1401

تجربه عرفانی در اندیشه ویتگنشتاین

0

تجربه خود به مثابه عالم یا تجربه آگاهی فرد به عنوان وجودی که با جهان متحد است، دیگر آگاهی فرد از خودش محسوب نمی شود، بلکه به مفهوم مستغرق شدن کامل در تجربه ای خاص است، خواه این تجربه دیداری باشد، خواه شنیداری؛ به این معنا آدمی با محتوای تجربه خویش متحد می شود.

 این تجربه را می توان این گونه بیان کرد: «هیچ جهانی غیر از من وجود ندارد» و نیز می توان گفت: «ذهن چیزی جز کوه ها، رودخانه ها، سرتاسر زمین، خورشید و ماه و ستارگان نیست.» در این تجربه جهان و آگاهی فرد وجود دارد و چیز دیگری باقی نمی ماند و تجربه،این واقعیت است که هنگامی که وجود من به خاموشی می گراید جهان نیز پایان خواهد یافت. از دیدگاه عارف مرگ، مرگ بدن نیست بلکه مرگ آگاهی و نابودی چراغ دانایی و آگاهی آدمی است. من و جهان یک چیز هستیم که در آن جهان با من به وجود می آید و در لحظه مرگ رو به خاموشی خواهد گرایید. در حقیقت تقریر ویتگنشتاین از این مطلب به این صورت است: «بنابراین جهان هنگام مرگ تغییر نمی کند بلکه پایان می پذیرد.» تجربه یکسان بودن خود و جهان در نهایت به این معناست که همه دوگانگی ها توهمی بیش نیستند. دوگانگی نهایی بین ذهن و ماده است. این سخن که همه چیز یکی است یا اینکه آگاهی و جهان یکی هستند، فقط به این معناست که آنها به گفته اسپینوزا در واقعیت جدا از یکدیگر نیستند، بلکه دو بعد از یک واقعیت هستند. در این صورت است که ما می توانیم به چگونگی اتحاد وجود یعنی اتحاد خود فرد با جهان پی ببریم و همین یگانگی یا بی خویشتنی ویژگی عمده تجربه عرفانی است.

این همان تجربه واقعیت جهان در زیبایی مهیب و شگفت انگیز آن است. این همان مواجه شدن با شگفتی عریان است. دگرگون شدن شی اییت همه چیز است و در اینجاست که موسیقی به وجود می آید: «موسیقی نه آن چیزی است که با لب ها و دست های آدمیان روی آلات گوناگون ساخته می شود، بلکه موسیقی را می توان در میان علف ها، بوته ها، درختان، کوه ها، شهرها، کاخ ها و کوخ ها و افزون بر این در قلوب آنهایی که از نعمت شعور و آگاهی برخوردارند یافت.»
 کسی که مرگ را محدودیت حیات تلقی می کند و نه تجربه ای در زندگی، درمی یابد که هیچ مرگی وجود ندارد و او در چنین فرآیندی بی مرگ است و حیات جاویدان دارد. نباید جاودانگی را دوره زمانی بی نهایت تلقی کرد، بلکه باید آن را بی زمانی یا زیستن در زمان حال ابدی دانست. بنابراین ویتگنشتاین نتیجه می گیرد که در هنگام مرگ جهان تغییر نمی کند بلکه پایان می پذیرد. مرگ یک اتفاق در زندگی نیست: ما زندگی نمی کنیم که مرگ را تجربه کنیم. اگر ما جاودانگی را به معنای دوره زمانی بی پایان در نظر نگیریم، بلکه آن را بی زمانی بدانیم، در این صورت حیات جاودان به آنهایی تعلق می گیرد که در زمان حال زندگی می کنند. به این معنا زمان یک توهم است. گذر زمان که انسان ها آن را اندازه می گیرند، غیر از بی زمانی ابدیت است که در اینجا پدیدار می شود. زمان مانند وجود و آگاهی یا هست یا نیست. هنگامی که آگاهی هست وجود و زمان نیز وجود دارند. اما در هنگام مرگ یعنی در عدم آگاهی نه زمان مطرح است و نه وجود. پایان زمان را نمی توان تجربه کرد همان طور که پایان وجود را نمی شود تجربه کرد، زیرا در این صورت کسی وجود نخواهد داشت که آن را تجربه کند. به این معنا انسان بی زمان یا جاودان است. او تا وقتی که زمان هست وجود دارد و بنابراین هیچ چیز وجود ندارد. عارف هنگامی که مرگ را لاشی اییت تلقی می کند ترس از آن را نیز از دست می دهد و در قبال فقدان هر نوع ترسی صلح و آرامش را به دست می آورد. ویتگنشتاین هنگامی که از این احساس سخن می گوید معتقد است که در هیچ شرایطی چیزی نمی تواند به فرد دارای این احساس آسیب برساند. «این تجربه، تجربه احساس امنیت مطلق است.»
 هنگامی که وجود را به منزله هدیه ای شگفت انگیز و مقدس تجربه می کنیم، شر تلقی کردن رنج و مرگ رنگ می بازد. عارف هیچ شری را در جهان مشاهده نمی کند. او شروری مانند جنگ ها و رفتارهای غیرانسانی و نژادپرستانه را که از جانب انسان ها رخ می دهند شر تلقی نمی کند، بلکه آنها را غفلت از حقیقت و یک نوع بی بصیرتی و کوری می داند. عارف شر را این گونه می بیند، زیرا در تجربه وجود تمام خودخواهی ها، تکبرها، امیال و شهوات و همه دشمنی ها از بین می روند. بنابراین به این دلیل است آنهایی که با چنین مصائبی مواجه می شوند، نمی توانند جهان را به درستی ببینند و عارف عمیقا متوجه است که نباید در مواجهه با یک انسان بی بصیرت خشمگین شد، زیرا او نمی تواند چیزی را ببیند. بنابراین ترحمی که به طور خودانگیخته از تجربه عرفانی برمی خیزد، یعنی ترحم و محبت فطری به نژاد بشر، شالوده اصلی تمدن در بین تک تک افراد و در اجتماع انسان ها محسوب می شود. عارف با دیدن خود به عنوان دریافت کننده هدیه بزرگ حیات، مشاهده می کند که همه انسان ها نیز همچون او دریافت کننده این هدیه هستند. در تجربه عرفانی همه انسان ها نه تنها در رنج ها و مرگ شان، بلکه در تولد شگفت انگیزشان در مقام انسان و موجود ذی شعور و در مقام کسانی که در حیات جاودان سهیمند، یکسان هستند. ترهرن در این باره می نویسد: «تو هرگز به درستی از جهان لذت نخواهی برد مگر اینکه دریا در رگ هایت جریان یابد، آسمان ها جامه تو گردند و ستارگان تاج سرت شوند؛ آنگاه خود را تنها وارث تمامی جهان خواهی یافت و حتی فراتر از این، زیرا انسان هایی که در آن می زیند همانند تو خود را تنها وارثان آن می دانند.» تجربه عرفانی هرگز تجربه ای رازآمیز یا سری نیست، بلکه در حقیقت نوعی الگو و روش اعتدال و میانه روی است، زیرا فقط عارف کاملاهمسو با واقعیت و منطق زندگی می کند.

نویسنده: چارلز کاکس
مترجم: محمدحسین محمدپور