امروز جمعه 15 مهر 1401

تفسیر فردریک جیمسون از پست مدرنیسم

0

بسیاری از مفسران پست مدرنیسم چنین فرض می کنند که تفاوتی قاطع میان دوران مدرن و دوران پست مدرن وجود دارد. دوران مدرن دوره ای است که در اواخر قرن هفدهم (در اروپای غربی) آغاز می شود و در زمانی در دهه ی 1960 به پایان می رسد. عصر پست مدرن چند دهه ی اخیر است. بسیاری معتقدند که یکی از مهم ترین تفاوت ها میان این دو عصر به مسأله ی یکپارچگی، کلیت و تمامیت مربوط می شود. مردم در عصر مدرن خواهان نوعی از تمامیت بودند. مفهوم یکپارچه ای از جهان، مجموعه ی متحدی از ارزش ها، یک فرهنگ و سبک زندگی یکسان. برخی از انسانهای مدرن فعالانه در جستجوی چنین تمامیتی بودند. برخی دیگر انتظار نداشتند تا چنین یگانگی ای را بیابند و درنتیجه  به صورت واقعی در جستجوی آن نبودند. اما آنها نیز فقدان آن را احساس می کردند و از فقدان آن متأسف بودند. در نتیجه مردم مدرن در حسرت زمان پیش از مدرن بودند، دورانی که یکپارچگی و تمامیت امکان پذیر بود، و آرزوی کسب این کلیت در زندگی خود بودند.

پست مدرنیسم: طرد تمامیت

از منظر غالب نظریه های پست مدرن، پست مدرنیسم کاملا متفاوت است. نه تنها ما اکنون امکان پذیری تمامیت را در زندگی خود از دست داده ایم، بلکه دیگر به آن اهمیتی نمی دهیم. اکنون تمامیت آن چنان ناپدید شده است که ما دیگر حتی به خاطر نمی آوریم که زمانی ممکن بوده است. در نتیجه هیچگونه نوستالژی ای به آن و یا تمایلی به بازیافتن آن نداریم. بسیاری از مفاهیمی که ما در دانشگاه ها می آموزیم در عصر مدرن ایجاد شده اند. در نتیجه هنوز می پنداریم که بایستی درکی از کلیت در زندگی خود داشته باشیم. می اندیشیم که بایست تصویری از جهان را داشته باشیم که بر طبق آن جهان، مکانی است که در آن همه ی اجزاء در تناسب با یکدیگرند. هنگامی که اجزاء تجربه ی ما با یکدیگر سازگار نمی شوند به طور طبیعی احساس یأس و حرمان می کنیم آن چنان که گویی چیزی کاملا محوری را دز زندگی خود از دست داده ایم. شاید حتی به لحاظ شخصی خود را مسئول بدانیم، آن چنان که گویی در زندگی شکست خورده ایم. و کتاب های " خود یاری" فراوانی وجود دارند که به ما می گویند چطور اشتباه خود را تصحیح کنیم و کلیتی را که می خواهیم به دست آوریم.

اما بیشتر نظریه پردازان پست مدرن چشم انداز متفاوتی را اخذ می کنند. آنها می اندیشند که فقدان تمامیت یکپارچه اساسا امر مطلوبی است. آنها می گویند که این پیوستگی که مردم مدرن یا پست مدرن ادعای تجربه ی آن را دارند در واقعیت امر یک توهم است. تصویری موهوم است که مردم می آفرینند تا به آنها کمک کند تا حقیقت را انکار کنند. حقیقت این است که اجزاء جهان و خود هرگز با یکدیگر سازگار نیستند. در نتیجه هنگامی که ما جستجوی پیوستگی و تمامیت را فراموش کنیم، آماده ی مواجهه واقعی با واقعیت و زندگی می شویم. برخی از نظریه پردازان پست مدرن معتقدند که نه تنها تصاویر قدیمی تمامیت در واقع نادرست اند بلکه خطرناک نیز می باشند چرا که به یکسان سازی می انجامند. اگر بخواهید در جهانی زندگی کنید که همه چیز در آن همچون قطعات یک پازل با یکدیگر جفت و جور می شود، احتمال دارد که تلاش کنید تا کسانی را که می خواهند به گونه ای متفاوت زندگی کنند متوقف کنید. تفاوت ها (در فرهنگ، ارزش ها، سبک زندگی، و غیره) جفت و جور شدن همه ی اجزاء را دشوارتر می کنند. برای مردمی که برای کلیت ارزشی بیش از هر چیز دیگر قائلند، بهترین شکل جامعه یک دیکتاتوری از آب در می آید. در حقیقت این بحث بیش از همه در فرانسه و توسط کسانی گسترش یافت که هنوز می توانستند زندگی تحت رژیم نازی ها را در طول سالهای جنگ جهانی دوم به خاطر بیاورند. آنها نگران این مسأله بودند که هر حرکتی به سمت تمامیت، می تواند به محدود کردن گوناگونی ها ختم شود و از یکسان سازی غیر عقلانی پشتیبانی کند.

برخی از نظریه پردازان پست مدرن به خصوص به شکلی از تمامیت که آنرا "کلان روایت" می نامیدند حمله می برند. کلان روایت داستانی است که خارج از تمام واقعیت ها قابل درک است. کلان روایت همچون یک شاه کلید، برای  گشودن معنای همه چیز و حل تمام معماها به کار می رود. اغلب سنت های مذهبی کلان روایت هستند. چرا که آنها داستان هایی درباره ی آفرینش و هدف غایی جهان را در بر دارند. نظریه ی تکامل، کلان روایتی دنیوی (سکولار) درباره ی حیات بر روی زمین است. برخی نظریه های روان شناسی کلان روایت هایی درباره ی ماهیت هستی بشر هستند. (نظریه ی فروید مثال آن است.) سرمایه داری کلان روایتی درباره ی طبیعت بشرو روابط انسانی را در پیش فرض خود دارد. مارکسیسم نیز همین گونه است. این نظریه های اقتصادی ادعای توضیح هرکاری را که ما انجام می دهیم را بر اساس اصول ساده ی نسبتا کمی دارند.

برخی پست مدرنیست ها کلان روایتی که هیتلر در مورد برتری ذاتی نژاد آریایی و تقدیر آلمان برای حکومت بر جهان را به مردم آلمان گفت را یادآوری می کنند. آنها در هراسند که هر کلان روایتی، قابلیت زیان آور مشابهی را دارا باشد. یک کلان روایت بایست هر چیزی را توضیح دهد. در نتیجه واقعیات را در جهت سازگار کردن آنها با داستان خود نادیده می گیرد یا تحریف می کند. کلان روایت برای کلیت و تمامیت بیش از حقیقت ارزش قائل است. در نتیجه به سادگی به ذهنیت "us against them" منتهی می شود. " ما که به این داستان عقیده داریم حق داریم و شما که آنرا باور نداریم هیچ حقی ندارید." یک کلان روایت می تواند گوناگونی ها را از بین ببرد و یکسان سازی را تقویت کند.

نظریه های پست مدرن این تحلیل را به مفهوم خود یکپارچه نیز گسترش داده اند. مدرنیته به ما آموخت که بایست درکی یکپارچه از خود بعنوان یک فرد- یک شخصیت منسجم، یک هویت منفرد- داشته باشیم. به ما آموخت که بایست یکسری اصول متحد کننده وجود داشته باشد که لحظات تجربه ی ما را به یکدیگر پیوند دهد. در واقع مدرنیته به ما آموخت که زندگی ما تنها در صورتی معنا دار است که حسی از انسجام شخصیتی داشته باشیم. برخی از فیلسوفان مدرن بیان کردند که ما بایست به عنوان افرادی مسئول و پاسخگو، تصمیمات عقلانی و اخلاقی را از مرکزی شخصی و یا با تمام وجود بگیریم.

پست مدرنیست ها تأکید مدرنیته بر خودی منسجم، عقلانی و مسئول را به پرسش گرفتند. پست مدرنیست ها این تصویر مدرن از افراد را "سوژه" نامیدند. بسیاری صراحتا مرگ سوژه را اعلام کرده اند. برخی می گویند که این سوژه ی یکپارچه، مانند کلان روایت، حکایتی است که باعث می شود ما احساس راحتی کنیم اما هیچ گاه واقعا وجود نداشته است. دیگران می گویند که سوژه قبلا وجود داشته است اما در پست مدرنیته دیگر وجود ندارد. برای بسیاری از پست مدرنیست ها این مسأله خوشایند است. آنها درک منسجمی از سوژه را همچون کلان روایت ها تقویت کننده ی تمایلات خطرناک ما به تمامیت می نگرند. اگر ما مجبور شویم همه ی تجربیاتمان را در قالبی محدود درآوریم، خود را در مقابل بسیاری از تجربیات جدید منع می کنیم و به انسانهایی تنگ نظر تبدیل می شویم. به منظور وحدت بخشیدن به خود، یکسان سازی را بر دیگران نیز تحمیل می کنیم. به منظور کنترل خود، سعی در کنترل دیگران خواهیم کرد.

 

فردریک جیمسون: مارکسیسم و تمامیت

همه ی نظریه پردازان پست مدرن به این یورش علیه تمامیت نپیوستند. شناخته شده ترین نظریه پردازی که هنوز صحبت پیرامون تمامیت را ارزشمند می یابد فردریک جیمسون است. او یک منتقد هنری و ادبی است که تحلیل بنیادین مارکسیستی از جامعه را می پذیرد. در نتیجه او درون یک کلان روایت می نویسد، اگر چه آن را خامدستانه و یا غیر انتقادی نمی پذیرد. او بیشتر تلاش دارد تا نظریه ی مارکسیستی را روزآمد کند و آن را با جهان پست مدرن تطبیق دهد. بقیه ی این مقاله به وصف تفسیر جیمسون از پست مدرنیسم می پردازد. تمام مفاهیم و اندیشه های ارائه شده متعلق به جیمسون است که به زبانی ساده تر بیان می شود. (مثالهایی که برای روشن کردن اندیشه های او استفاده شده اند اغلب از آن من هستند.)

جیمسون معتقد است که کلیت هنوز ایده ای ارزشمند است. به این دلیل که ما باید تلاش کنیم تا بفهمیم چگونه تمام اجزاء جهان و تجربه های ما به یکدیگر می پیوندند. ما هیچ گاه به طور کامل موفق نمی شویم. اما در این تلاش، ما خود و جهانمان را تغییر می دهیم. به چرا؟ به این دلیل که دانش به ما قدرت می دهد. هر چه بیشتر دنیایمان را بفهمیم، انتخاب ها و اعمال خردمندانه ی بیشتری برای بهتر ساختن دنیا خواهیم داشت. اگر ما این اجزاء را در ذهنمان کنار یکدیگر قرار ندهیم، به آنها اجازه می دهیم که به شکل کنونی شان بمانند و شکل کنونی آنها رضایتبخش نیست. اقلیتی از انسانها در کل جهان بسیار ثروتمند و قدرتمند هستند. بعضی از مردم (اکثرا در کشورهای پیشرفته ی صنعتی) تا حدی مرفه اند و شاید تا حدی در وهم قدرت هستند (زمانی که رأی می دهند و یا سرمایه گذاری می کنند). اکثریت مردم دنیا فقیراند و یا در حاشیه ی فقر به سر می برند، به لحاظ جسمانی و یا روانی رنجور اند و قادر به هیچ عملی در مقابل این وضعیت نیستند.

جیمسون به عنوان یک مارکسیست چنین می پندارد که انسانها خواهان بیشترین حد ممکن از کنترل بر زندگی خود هستند. این دیدگاه او در مقابل نظریات بسیاری از پست مدرنیست ها است. آنها نگران این هستند که هنگامی که ما برای به دست آوردن کنترل تلاش می کنیم، به طور اجتناب ناپذیری برای تسلط بر دیگران تلاش می کنیم و سعی در حذف تفاوت ها و تنوعات از طریق تحمیل دیدگاه خود به دیگران داریم. اما جیمسون تمایل به این خطر پذیری دارد. او معتقد است که به چنگ آوردن کنترل بر سرنوشتمان بدون تجاوز به آزادی دیگران ممکن است. برای رسیدن به این منظور نه تنها ما باید اجزای مختلف جهانمان را بشناسیم بلکه باید تمامیت آن را نیز درک کنیم. ما باید تصویر بزرگ را تا حد ممکن کامل ببینیم. البته ما هرگز آن را تماما نخواهیم دید. همیشه این خطر وجود دارد-آنگونه که فرا روایت ها انجام می دهند- از طریق تشریح آن تصویر بزرگ، برخی از اجزای آن را تحریف کنیم.

یک فراروایت یک انتزاع است و همواره در زمانی که ادعا می کند تمام حقیقت را در یک داستان واحد می گوید، کیفیت ساختگیِ معینی دارد. اما جیمسون می گوید که تحلیل مارکسیستی می تواند ما را بیش از هر داستان دیگری به حقیقت کلی نزدیک کند. به این معنا یک داستان مفید است چرا که نسبت به دیگر داستان ها به ما آزادی بیشتری در جهت کنترل بر زندگی مان می دهد.

تحلیل مارکسیستی از کلیتِ جهانِ ما با یک فرض اصلی آغاز می شود. اینکه زندگی ما به وسیله ی شیوه ی تولیدی که در جامعه ما وجود دارد شکل می گیرد. شیوه ی تولید به معنی ابزارهای متنوع در دسترس برای تولید کالاها و خدمات (نیروی کار انسانی، منابع طبیعی، تکنولوژی، سرمایه و...) و شیوه های سازماندهی این ابزار است. که شیوه هایی که ما به هنگام استفاده از این ابزارها خود را سازماندهی می کنیم را نیز شامل می شود. یعنی شیوه هایی که ما به عنوان تولید کنندگان و مصرف کنندگان کالاها و خدمات به یکدیگر مرتبط می شویم. ما تنها هنگامی قدرت واقعی داریم که بتوانیم بر شیوه ی تولید خود کنترل داشته باشیم. ما باید قادر به تولید وسایلی باشیم که خودمان واقعا می خواهیم و به شیوه هایی که واقعا دوست داریم. در نتیجه ما باید شیوه های مختلف تولید را مطالعه کنیم و آزادانه تصمیم بگیریم که کدام یک را می خواهیم و باید قادر به اجرای تصمیماتمان باشیم. منظور از ما در اینجا تمام مردم جامعه است که با یکدیگر کار می کنند. تنها راه برای بهبود واقعی جهان این است که همگان در قدرت واقعی سهیم شوند. در غیر این صورت نابرابری، تبعیض و سرکوب ادامه خواهد یافت.

نخستین گام به سمت تغییر واقعی، فهمِ شیوه ی رایج تولید و موقعیت ما در آن است. سرمایه داری به گونه ای پیش رفته است که اغلب ما از عواملی که زندگی ما را کنترل می کنند ناآگاهیم. ما نمی توانیم کلیت را ببینیم. آن تصویر بزرگ را. در نتیجه ما حتی قادر نیستیم به شیوه های نوین تر و رضایتبخش تری از زندگی بیاندیشیم و بدیلی عملی بوجود آوریم. هر شیوه ی تولیدی، فرهنگ مسلط ویژه ی خود را دارد. سبک زندگی ویژه اش را، شیوه ی سخن گفتن، مد ها، هنر ها، مذهب و... ویژه ی خود را. شیوه ی تولید و سبک های فرهنگی با یکدیگر تغییر می کنند. تغییر در فرهنگ ما از مدرنیته به پست مدرنیته، تغییری را در شیوه ی تولید منعکس می کند.

حدود 6 دهه ی نخست قرن 20 هنوز بخشی از مدرنیته بود. شیوه ی تولید در بخش اعظم جهان بر پایه ی سرمایه داری انحصاری بود. در هر کشوری، معدودی کمپانی های بزرگ بر بخش عمده ی اقتصاد کنترل داشت و دولت نیز به تداوم سیستم کمک می کرد. دولت ها نیروهای نظامی خود را برای فتح سرزمین هایی به کار می بردند که مواد خام و بازار برای محصولات کمپانی های بزرگ فراهم می آوردند. کشورهای قدرتمند بر سر کنترل کشورهای کوچک تر با یکدیگر رقابت می کردند و جهان را به حوزه های نفوذ خود تقسیم کرده بودند. عصر استعمار، امپریالیزم و جنگ های جهانی بود. تکنولوژی مسلط، ماشین ها و دستگاه های با نیروی محرکه ی الکتریکی بود.

در طی دهه های 50 و 60 حداقل سه دگرگونی عمده در شیوه ی تولید اتفاق افتاد. نخست توسعه ی شگفت انگیز شرکت های بین المللی بود. اغلب کمپانی های بزرگ به منظور توسعه در کشورهای دیگر برنامه ریزی کردند. اقتصادهای ملی مختلف شروع کردند به شکل دادن به یک اقتصاد درهم تنیده جهانی. در وهله ی دوم، در این اقتصاد جدید بین المللی استعمار به شیوه ی اروپایی آن نا کارآمد شد. شرکت های فراملی هنگامی که نخبگان بومی ثروتمند کنترل سیاسی کشورشان را در دست می گرفتند ثروت بیشتری بدست می آوردند. چرا که معمولا نخبگان بومی با نخبگان ثروتمند قدرت های بزرگ صنعتی همکاری می کردند. ایالات متحده آمریکا که اکنون قدرت مسلط جهان شده بود، شیوه های دوباره سازمان دهی «جهان آزاد» را بر اساس این اصول رهبری کرد. در درجه ی سوم، دستگاههای با نیروی محرکه ی الکتریکی جای خود را به عصر کامپیوتر، رسانه های جمعی و پردازشگرهای اطلاعات داد. اکنون ماشین ها بیش از آنکه برای تولید محصولات به کار روند برای بازتولید تصاویر (کلمات، عکس ها، گراف ها و...) به کار می رفتند که حاوی اطلاعات بودند. داده و نه کالا، ارزشمندترین دارایی شد که شرکت های بزرگ آن ها را کنترل می کردند. این سه تغییر انتقال از سرمایه داری انحصاری به سرمایه داری فراملی یا متأخر را مشخص می کنند.

مدرنیسم فرهنگ سرمایه داری انحصاری بود. پست مدرنیسم فرهنگ سرمایه داری فراملی یا متأخر است. البته این نکته به این معنا نیست که همه چیز در فرهنگ ما پست مدرن است. هنوز عناصر بازمانده ی زیادی از مدرنیسم با ما است. همچنین بذرهای در حال ظهور اشکال فرهنگی آینده و بعد از پست مدرنیسم نیز وجود دارد. اما پست مدرنیسم نیروی مسلط در فرهنگ ما است. نیرویی است که هرکس و هر چیز با آن رو به رو است. همانطور که سرمایه داری سعی دارد تمام نیروهای تولید را تحت کنترل خود در آورد، همانطور نیز پست مدرنیسم سعی دارد تمام فرهنگ را تحت کنترل خود درآورد. در واقع پست مدرنیسم ارتش فرهنگی سرمایه داری امروز است. نیرومندترین ابزار سرمایه داری برای تسلط بر زندگی ما است. و کاملا نیز موفق است. خصوصیات فرهنگ مدرن به سرعت با فرهنگ پست مدرن جایگزین می شوند.

سرمایه داری متأخر و پست مدرنیسم کیفیات خوب و بد تؤمانی دارند. آنها به شیوه هایی آزادی و شادمانی انسان را محدود می کنند. به شیوه هایی نیز آزادی و شادمانی را افزایش می دهند. در نتیجه به سادگی نمی توان پست مدرنیسم را محکوم و یا ستایش کرد. بلکه بیش از هر چیز باید آن را تا حد ممکن دقیق تحلیل کرد. چرا که بهترین کلید برای واقعیت جامعه ی ما است. آنچه ما برای فهم هر چه بیشتر پست مدرنیسم به آن محتاجیم، پیوند پیچیده ای میان شیوه ی تولید در سرمایه داری متأخر و اشکال فرهنگ امروز است. اگر ما قطعات پازل واقعیت معاصر را کنار یکدیگر بچینیم، می توانیم هوشمندانه درباره ی واقعیتمان فکر کنیم. می توانیم درباره ی آنچه دوست داریم تصمیم بگیریم، درباره ی آنچه می خواهیم تغییر کند و اینکه با یکدیگر چگونه کار کنیم تا آن تغییر را به وجود آوریم.

کتاب پست مدرنیزم یا منطق فرهنگی سرمایه داری متأخر با این کلمات شروع می شود: «مطمئن ترین راه برای فهم مفهوم پست مدرنیسم، تلاش برای فکر کردن به آن به شیوه ی تاریخی است، آنهم در زمانه ای که در وهله ی نخست تاریخی اندیشیدن فراموش شده است.» به بیان دیگر ما برای پیدا کردنِ معنای واقعیِ اکنونِ پست مدرن، باید آن را به گذشته ارتباط دهیم. ما باید اکنون را به صورت فصلی از داستانِ دنباله دار تمدن بشری ببینیم. اگر ما بتوانیم بفهمیم که چگونه تغییرات تاریخی گذشته منتهی به حال شده است، می توانیم درباره ی اینکه در آینده به کجا می رویم و یا باید به کجا برویم، شناخت کسب کنیم. اما تاریخ به نوع جدیدی از فرهنگ منتهی شده است. فرهنگ کنونیِ پست مدرن. که تقریبا به طور کلی گرایش دراز مدت تاریخ را نادیده گرفته است. در نتیجه، پیوند برقرار کردن میان حال با گذشته و یا آینده مشکل شده است. پست مدرنیست هایی که فراروایت ها را طرد می کنند، تاریخی اندیشیدن را نیز طرد می کنند، چرا که فراروایت ها معمولا داستان هایی درباره ی معنای تغییرات در تاریخ اند.

 

پست مدرنیسم، فقدان معنا

فرا روایت جیمسون که خود آن را نوعی اسطوره می نامد، با تاریخِ مسأله ی بازنمایی شروع می شود. او سه مرحله ی بازنمائی را ترسیم می کند. مدرنیته اعتقاد داشت که می توان واقعیت را به وسیله ی نشانه های ساده ای بازنمائی کرد. مدرنیسم با این مشکل رو به رو بود که ممکن است نشانه ها عملا و به واقع هیچ واقعیتی را ورای خود بازنمایی نکنند. پست مدرنیسم اما دیگر نگران این مسأله نیست. فرض شده که نشانه ها تنها به خودیِ خود و منفصل از هر واقعیت بیرونی وجود دارند. تصاویرِ نمونه وار امروزی وانموده ها اند. کپی هایی از اصل که به این منظور تولید می شوند که به نشانه های تولید انبوه شده ای تبدیل شوند.

در هر کالای فرهنگی پست مدرن (ساختمان، روزنامه، پوشاک، ترانه، کتاب،...) نشانه ها بصورتی تصادفی کنار هم قرار گرفته اند. آنها بدون دلیل آشکاری می آیند و می روند. امروزه یک کالای فرهنگی مجموعه ای تصادفی از نشانه هایی است که در لحظه ای به وضعیتی خاص قرار گرفته اند و آماده اند تا در هر لحظه به مجموعه تصادفی دیگری تبدیل شوند. در نتیجه نمی توانند ورای خود معنایی داشته باشند یا اینکه هیچگونه واقعیتی بیرون از خود را بازنمایی کنند. آنها تنها به خود ارجاع می دهند. مرجع خود هستند، و دنیای ما اکنون چنان تحت سلطه ی این نشانه ها و وانموده ها درآمده که هیچ چیز فراسوی آنها نیست و پرسیدن اینکه آنها چه معنایی دارند بی معنا می شود. مسئله ی معنا، به سادگی، ناپدید می شود. اگرچه ممکن است نشانه ها یکدیگر را تفسیر کنند اما ما از آنها انتظار نداریم که به شیوه ای پایدار یا منسجم به یکدیگر مرتبط باشند. آنها به واسطه ی تفاوت میانشان با یکدیگر در ارتباطند. کالاهای پست مدرن نوعی تکثر گرایی مطلق و کاملا تصادفی را نشان می دهند. یک همزیستی نه تنها بین دنیاهای چندگانه و بدیل، بلکه حتی میان زیر سیستم های نیمه خودمختار و نا مرتبط.

هر زیر سیستمی واقعیت متفاوتی از تجربه را منعکس می کند و شیوه های خودش را برای فهمیده شدن ارائه می کند. برای مثال یک ساختمان پست مدرن عناصری از معماری مصر قدیم، گوتیک، عصر ویکتوریا و مدرن را در کنار یکدیگر قرار می دهد. هر عنصر می تواند با رمز خودش تفسیر شود. اما رمز منفردی وجود ندارد که به ما بگوید چرا آنها به این شیوه در کنار یکدیگر قرار گرفته اند. نسخه ای از یک مجله ی عامه پسند نیز همین گونه است. مقالاتی درباره ی یک ستاره ی سینما، یک رهبر سیاسی و یک آواره ی بی خانمان ممکن است در کنار یکدیگر قرار بگیرند. هر یک از آنها معنایی از طریق رمز خود دارند. اما دلیل واضحی برای اینکه چرا این مطالب در یک صفحه آمده است، وجود ندارد.

ما در مقابل نشانه های کنار هم گذاشته شده قرار گرفته ایم و هر یک را به مثابه وجودی مجزا پذیرفته ایم. در نتیجه، ما می توانیم یاد بگیریم که به نشانه های زیادی بصورت همزمان تمرکز کنیم. ما از آنها انتظار نداریم که زبانی واحد را شکل دهند. بهترین کاری که می توانیم انجام دهیم، ترجمه ی واژگان یک رمز به مجموعه ی متناظری از تصاویر در رمزی دیگر، که تبدیل رمز (transcoding)  نام دارد، است. در هر یک از این رمزها ما آنچه را که قابل گفتن و قابل اندیشیدن است بررسی می کنیم و آنرا با امکانات مفهومی رقبایش مقایسه می کنیم و می گذاریم هر یک دیگری را ترجمه و تفسیر کند. از تبدیل رمز انتظار نداریم که نشانه ها را در سیستم یا رمز واحدی گرد آو.رد. همچنین این انتظار را نداریم که نشانه ها را به هر چیز دیگری در واقعیت پیوند دهیم.

تبدیل رمز بهترین چیزی است که ما می توانیم در کل جهان پست مدرن به آن امید داشته باشیم. فرهنگ مانند شهرفرنگی از تصاویر درهم و برهم است. هیچ معنایی بیش از شهر فرنگی که ما همچون کودکان با آن بازی می کنیم ندارد. این تنوع تصاویر به ما این حس را القا می کند که هیچگونه یگانگی در جهان وجود ندارد. اما جیمسون استدلال می کند نظامی که این تنوع مداوم را تولید می کند هنوز یک سیستم واحد است. پست مدرنیسم درست شبیه شهرفرنگ است، وسیله ی واحدی که هدفش تولید تنوع بی پایان است. در واقع، نظریه ی پست مدرن خود به ما می آموزد که جهان زنجیره ی بزرگی از نشانه هاست. هر نشانه ای ما را به نشانه ی دیگر متوجه می کند. از آنجا که زنجیره پایانی ندارد، نامحدود است. کلیت است.

 

تلویزیون

بهترین راه برای فهم این ایده روشن کردن تلویزیون است. ویدیو مشخص ترین رسانه ی پست مدرنیسم است. جوهره ی این رسانه تداوم جریان بی پایانی از تصاویر جورواجور است. بصورت مجازی تفاوت نمی کند چه واقعیتی را نشان می دهد. آنچه که هر نمایش تلویزیونی واقعا درباره ی آن است، جریان تصاویر است. یعنی خود تکنولوژیِ ویدیو. این مسأله برای اخبار و تبلیغات تجاری و برنامه های سرگرم کننده نیز صادق است. ما لبه ی تیز پست مدرنیسم را به صورت آشکار در informecials & infotaintment می بینیم. جایی که دقیقا معلوم نیست آنچه ما در حال تماشای آن هستیم اخبار است یا نمایش سرگرم کننده یا تبلیغات تجاری. در این لحظات است که ما به آشکارترین نحو پی می بریم که آنچه به حساب می آید تصاویر است و نه محتوایشان. در نتیجه دلیلی برای پرسیدن از معنای تصاویر وجود ندارد. تلویزیون بصورت آشکار در برابر مسأله ی معنا مقاومت می کند. وقتی ما تلویزیون می بینیم در باره ی معنای آن پرسش نمی کنیم، بلکه تنها تبدیل رمز می کنیم.

برای مثال ممکن است پوشش تلویزیونی جنگ با تصویری فوتبالیستی که آبجو می فروشد قطع شود. جنگ، فوتبال و آبجو رمزهای ویژه ای اند. انسانهای مدرن ممکن است با پرسیدن اینکه این تصاویر چه واقعیتی را بازنمایی می کنند، سعی در رمزگشایی پیام داشته باشند. آنها ممکن است از خود بپرسند آیا تصاویر اغوا کننده ی تلویزیونی از آبجوی یخ زده واقعا با طعم آن آبجوی به خصوص منطبق است. آنها ممکن است بپرسند چرا جامعه ی ما ستارگان فوتبال را همچون بزرگترین قهرمان ها ستایش می کند. آنها ممکن است درباره ی زمینه ی تاریخی واقعی جنگ سئوال کنند. سپس آنها در جستجوی واقعیت بزرگتر که همگرایی این سه، بازنمائی می کند برآیند. آنان در جستجوی ارتباط فوتبال، آبجو و جنگ بر می آیند. این شیوه ی مدرن رمزگشایی پیام است.

اما ما انسان های پست مدرن رمزگشایی نمی کنیم. ما تبدیل رمز می کنیم. ما تشخیص می دهیم که مستی آبجو به طور مبهمی با مستی فوتبال مرتبط است که آن هم به گونه ی مبهمی با مستی جنگ مرتبط است. همین طور درباره ی مرد محوری و جشن های پیروزی. البته مستی، مرد محوری و جشن پیروزی می توانند معناهای متفاوتی در هر یک از این سه رمز داشته باشند. اما انسان های پست مدرن این تفاوت ها را دنبال نمی کنند یا ارتباط آنها را نمی پرسند. ما تصاویر جاری در شهر فرنگ مداوما متغیر را می پذیریم.

 

مسأله ی تاریخ

تصاویر پست مدرن، معنای دوگانه ی متناقضی دارند. از یک طرف آنها بهترین کلید برای معنای تاریخیِ زمانه ی ما هستند. در همان زمان، آنها هرگونه پرسش درباره ی معنای تاریخی را حذف می کنند. در جهان ما، همچون صفحه ی تلویزیون ما، چیزها چنان سریع تغییر می کنند که به نظر می رسد تمام چیزها هر روز جدیدند. مفهوم «تازگی» ناپدید شده است چرا که هیچ چیز کهنه یا قدیمی در مقابل آن وجود ندارد. دیگر برای ما تفاوت میان نو و کهنه مهم نیست. از آنجا که این تفاوت، جوهره ی تاریخ است، ما اندیشیدن درباره ی تاریخ را متوقف می کنیم. ما می پنداریم که تغییر دائمی، خصلت ابدیِ زندگی ما است. اما تغییرات همه توسط فرهنگ پست مدرن تولید می شود و آن را دربردارد. پس آنها همه بخشی از یک واقعیت منفرد و نامتغیر اند. هر چه چیزها بیشتر تغییر می کنند، ما بیشتر در نظام پست مدرن غرق می شویم و بیشتر متقاعد می شویم که آلترناتیوی برای آن وجود ندارد. آینده چیزی بیش از وفور چیزهای کنونی نیست. این دلیل دیگری است که باعث توقف اندیشه درباره ی تاریخ می شود.

ما، مغروق در جابه جاییِ مدامِ تصاویر، در عصری زندگی می کنیم که در آن تاریخی اندیشیدن فراموش شده است. تصاویر ما از تمام رخدادهای تاریخی توسط وانموده ها ساخته شده است. ما تصاویر زیادی از گذشته داریم، اما غالب آنها از فیلم های عامه پسندِ نوستالژیک است. این تصاویر ما را سرگرم می کنند و باعث می شوند درباره ی اکنون حس خوبی داشته باشیم. آنها می توانند به طور بی پایانی بازتولید شوند. اما تصاویر ما از گذشته چیزهای کمی درباره ی معنای حقیقی گذشته یا شیوه هایی که گذشته، حال را شکل داده است، به ما می گویند.

در نتیجه ما از اتصالی واقعی بین گذشته و اکنون بریده شده ایم. تصاویر ما از آینده حتی غیر واقعی تر است. هیچ یک از این تصاویر به هیچ وجه آینده ی قابل تکوینی را که ما بتوانیم در ایجاد آن نقش داشته باشیم ارجاع نمی دهند. آنها تنها به دغدغه ها و نیازهای جامعه ی کنونی ارجاع می دهند. به دلیل اینکه تصاویر ما از گذشته و آینده وسیعا وانموده است، آنها قادر نیستند به ما بگویند که چگونه زمان حال به صورتی واقعی به گذشته و آینده مرتبط است. ما در قلمرویی بی زمان زندگی می کنیم که بسیار متفاوت از جهان مدرنیته است. مردمان مدرن به شدت از گذر زمان آگاه بودند.آنها می توانستند گذشته را به مثابه چیزی که قبل از آنها بوده است و آینده را به مثابه چیزی که در فرا روی آنها قرار دارد، حس کنند. تنش میان گذشته و اکنون اگر چه مسأله ساز بود اما در ضمن سئوالات مبهمی را نیز درباره ی آینده برمی انگیخت.

فقدان گذشته و آینده، این حس عمیق بودن را از بین برده است. تصاویر ما از گذشته، حال و آینده بخشی از یک سطح صوری است. ما نمی توانیم موقعیت خود را در زمان حال بفهمیم. در نتیجه تصاویر ما از موقعیتمان نیز وانموده می شود. ما تجربه ی خود را با تصاویر رسانه ای مقایسه می کنیم. ما زندگیمان را برای خود همچون فیلم های هالیوودی یا اپیزود های سریال های تلویزیونی تصویر می کنیم. تمام این واقعیت کاذب ما را بر آن وامی دارد که جریان زمان تاریخی هیچ چیز مهمی برای گفتن به ما ندارد. در نتیجه ما تلاشی برای قرار دادن خودمان در زمینه ی تاریخ نداریم. ما چنان زندگی می کنیم که گویی جریان زمان واقعا بر ما تأثیری ندارد. در نتیجه ما به این مسأله که چگونه می توان جامعه را به شیوه ای اساسی در آینده تغییر داد، نمی اندیشیم. در حقیقت ما هرگز عمیقا به آینده نمی اندیشیم.

در این چشم انداز ما کاملا از نسل های قبلی متفاوتیم. عصر صنعتی مدرن فشار زیادی را برای پیشرفت به سوی آینده ای بهتر وارد می آورد. مسیحیت نیز حاوی تصاویر زیادی از تغییر بنیادین بود. اغلب این تصاویر از یک مکاشفه سخن می گفتند. انهدام کامل جهان حاضر که متعاقب آن ایجاد جهانی کاملا نوین و کامل بود. اما ما دیگر امیدی به امکان یک تغییر بنیادین نداریم.

در واقع ما نگران آینده ایم. ما از فکر کردن به آن اجتناب می کنیم چرا که آینده به نظر هراسناک می رسد. گذشته منتهی به اکنونی شده است که هر وحدتی از هم گسسته شده است و ما مانده ایم که با اجزا و پاره های مشغول شویم. تغییر تاریخی، به نظر می رسد با تجزیه و گسستگی مترادف است. آن چنان که ما فکر کردن به تغییرِ آینده را به دست فانتزی هایی درباره ی فاجعه ی محض و تحولات ناگهانی سپرده ایم. از تصور «تروریسم» در سطحی اجتماعی تا سرطان و یا ایدز در سطحی فردی. این فانتزی ها محتوای غالب فرهنگ ما، به خصوص تلویزیون، را شکل می دهند. شاید ما به این دلیل توسط تصاویر شورش های شهری، زلزله ها و یا قحطی در آفریقا مسحور می شویم که آنها واقعیتی را که در زیر تصاویر زندگی روزمره دفن شده اند را منعکس می کنند. برای بسیاری از ما این تصاویرِ فاجعه هنوز تنها یک فانتزی است. آنها از زندگی هر روزه یا هر نوع واقعیت تاریخی منفصل شده اند. در نتیجه آنها به سادگی وانموده می شوند، و از معنا شدن اجتناب می کنند. به ما آموخته می شود که به راحتی در جهانِ در حالِ تجزیه مان زندگی کنیم و به هیچ تغییر اساسی ای در نظام به مثابه یک کل نیندیشیم.

 

خود شیزوفرنیک و جامعه ی آن

این مکاشفه ی آرام که در جریان رنگارنگی در تلویزیون منعکس شده است، تمام واقعیت را، و از جمله واقعیت خودمان را، از هم شکافته است. این مسأله همانی است که پست مدرنیست ها غالبا هنگامی که سخن از "مرگ سوژه" می گویند در نظر دارند. ما اکنون احساساتمان، تفکراتمان، ادراکات و امیالمان را ابتدائا همانند جریان بی پایانی از تصاویر از هم گسسته تجربه می کنیم. زمانی که جهان به یک سری کانال های تلویزیونی تبدیل می شود، ذهن ما طبیعتا به تلویزیون تبدیل می شود. آنها تصاویری را حمل می کنند که با آنچه هر کس دیگری تجربه می کند، مشابه است. ایده های مدرن قدیمی ممکن است ما را برانگیزند تا در جستجوی نوعی انسجام و معنایی عمیق تر در تجربیاتمان برآییم. اما ما این وظیفه را بسیار دشوار و اغلب ناممکن می یابیم. البته این مسأله ما را آزار نمی دهد چرا که بخش اعظم فرهنگ ما در بیرون از کلاس درس ما را قانع می کند تا دلواپس آن نباشیم. درنتیجه همه ی ما به طرز فزاینده ای شبیه به یک نمونه ی شیزوفرنیک می شویم. ما جهان و دیگر مردمان را همچون مجموعه های تصادفی از تصاویر بی معنا تجربه می کنیم که هیچ ارتباط منطقی ای با یکدیگر ندارند. ما می آموزیم که خود را همچون مجموعه های بی معنای مشابهی از نشانه های منقطع تجربه کنیم.

احساسات، تفکرات، ادراکات و امیال هنوز وجود دارند. اما آنها معلق و غیر شخصی هستند. آنها هیچ کاری به این ندارند که ما به صورت پایدار که هستیم، چرا که ما دیگر به صورت پایدار هیچ شخص به خصوصی نیستیم. آنها ژرفای درونی ما را متلاطم نمی کنند، چرا که دیگر ژرفایی درونی نداریم تا متلاطم شود. دیگر تنشی میان تجربیات بیرونی و معناهای درونی آنها وجود ندارد. هیچ کس بریده شدن از واقعیت واقعی یا خود حقیقی اش را احساس نمی کند، چرا که دیگر هیچ واقعیت واقعی و یا خود حقیقی ای جدا از این شهر فرنگ تصاویر و نشانه ها وجود ندارد. ما دیگر این پرسش را که ذهن مردم مدرن را به خود مشغول کرده بود نمی پرسیم: آیا این یک تجربه ی اصیل است؟ آیا من واقعا با واقعیت حقیقی روبه رویم؟ آیا من در تماس با عمیق ترین واقعیت خود هستم؟

عده ای از نظریه پردازان پست مدرن این مسأله را بسیار رهایی بخش می یابند. آنها معتقدند در هر صورت احساس فرد مدرن از ژرفای درونی و خود حقیقی درونی، یک توهم بوده است. هیچ کس نمی تواند این واقعیت درونی مطرح شده را بیابد چرا که اصلا وجود ندارد. پرسش های مدرنیته غیرقابل پاسخ بودند چرا که بر پایه ی پیش فرض های کاذبی بنا شده بودند. درنتیجه ما از احساس اضطراب و نیز ازخودبیگانگی که این پرسش ها ایجاد می کنند رها می شویم.

از آنجا که ما دیگر در جستجوی انسجامی درونی نیستیم، از فشار در جهت همنوایی که به راحتی منجر به فاشیسم می شود نیز رها می شویم. وقتی ما برای یک شخصیت یکپارچه مافوق همه چیز ارزش قائل می شویم، بایست تمام تجربیات را در قالب محدود "هویت حقیقی من" جای دهیم. در نتیجه از تجربیات جدید و متفاوت دوری می گزینیم. این به معنای دوری گزیدن از انسانهای جدید و متفاوت در زندگیمان است. ما به منظور یکپارچگی بخشیدن به خودمان، همنوایی را به دیگران تحمیل می کنیم. ما به منظور کنترل خودمان، تلاش در جهت کنترل دیگران می کنیم. بسیاری از پست مدرنیست ها معتقدند که اکنون ما از این فشارها به منظور همنوایی آزاد شده ایم. ما اکنون با واقعیت چیزها بیشتر در تماس هستیم. تجربیات تنها می آیند و می گذرند. ما آنها را در ماشین ذهنی-فیزیکی خود ثبت می کنیم و آنها را به این مجموعه می افزایم.

جیمسون اشاره می کند که خطر در اینجاست که ما هیچ مسئولیتی برای تجربه های خود به عهده نمی گیریم. ما زندگی خود را همچون توریست ها در توری طراحی شده می گذرانیم. ما یادبودها و مناظر معروف را جمع آوری می کنیم اما هیچ گاه به طور واقعی با مکانی که از آن بازدید می کنیم پیوند نمی خوریم. ما تنها تجربیاتی که همراه اند با نقش هایی که ما در ساختارهای بوروکراتیک مختلف (همچون مدرسه، کار، خرید، حکومت، کلیسا، کلوب و غیره) ایفا می کنیم را ثبت می کنیم. هر نقش و هر ساختار جهان بینی، مجموعه ی ارزش ها، و نظام رفتاری مخصوص به خود را دارد. ما می آموزیم که در جهان های اجتماعی متفاوت به صورت مناسبی زندگی کنیم و بسته به نیاز، به درون یا بیرون هر یک از آنها بلغزیم. ممکن است در تبدیل کد متخصص شویم و بفهمیم که چگونه بایست پاسخ هایمان را نسبت به آخرین موقعیت تغییر دهیم تا برای موقعیت بعدی مناسب باشد. برای مثال ما نحوه ی برخورد با استاد یا رئیس یا صاحبخانه را از آنچه قبلا از برخورد با معلم مدرسه و یا کشیش آموخته ایم، فرا می گیریم. همزمان ما می دانیم که هر یک از این موقعیت ها با یکدیگر متفاوت اند و به رویکرد متفاوتی نیاز دارند. ما از تمام این شخصیت ها انتظار نداریم که ساختار یکسانی از اقتدار اجتماعی و یا یک رمز واحد رفتاری را بیان کنند.

تغییر دادن تمامیت

از نظر جیمسون، بعنوان یک مارکسیست، مسائل فرهنگ پست مدرن را بایست به مسائل دگرگونی اقتصادی و سیاسی تبدیل رمز کرد. او از طریق کاویدن جامعه ی ما در تمامیت آن، به ما نشان می دهد که چرا تغییر در این یا آن بخش از سیستم کافی نیست. تمام قطعات این سیستم در یکدیگر تنیده اند. هیچ چیز درواقع متفاوت نخواهد شد مگر آنکه همه چیز متفاوت شود. و این دلیل ضرورت اندیشیدن به تمامیت است. یک دلیل برای مطالعه ی پست مدرنیسم، آموختن این مسأله است که چرا امروزه تصور چنین تغییر کلی ای چنین دشوار است.   

اما دلیل دیگر برای مطالعه ی پست مدرنیسم، اندیشیدن به بدیل هایی برای این سیستم است. پست مدرنیسم جهانی است که عملا ما در آن می زییم، و نیز تنها شکلی از جهان است.که محتملا در سالهای آینده در آن خواهیم زیست. اگر می خواهیم که درباره ی شیوه ی نوینی از زندگی، ورای فرهنگ پست مدرن، بیاندیشیم، بایست درحالی به آن بیاندیشیم که هنوز در این فرهنگ زندگی می کنیم. ما بایست جهان پست مدرن را بر اساس مناسبات خود آن بپذیریم.   

ترجمه و تخلیص: وحید ولی زاده