امروز دوشنبه 04 مهر 1401

دین شناسی کلیفورد گیرتز

0

چکیده

کلیفورد گیرتز انسانشناس معاصر آمریکایی است.گیرتز مانند پریچارد علاقه شدیدی به دین دارد. او با تکیه بر نواندیشی جدی در اصول و مبانی دین را یک مفهوم فرهنگی میداند که برای درک آن نیاز به روش مناسب که همانا تفسیر است، داریم. از این رو عنوان معروفترین کتاب وی "تفسیر فرهنگها"است.درواقع، می توان او را از پیشگامان راهی دانست که در آن به فهم بعد خاص انسانی دین؛ یعنی ایده ها، نگرشها واهدافی که به آن الهام میبخشند می پردازند. در این مقاله ابتدا زندگی گیرتز را مرور می کنیم. سپس به تعریف دین و تاثیرات آن بر جوامع و افراد انسانی از نظر گیرتز می پردازیم. در پایان نیز نقدهای وارد بر نظریات او را ارائه می کنیم.

مروری بر زندگی کلیفورد گیرتز:
گیرتز در سال ١٩٢6 درشهر سان فرانسیسکو از ایالت کالیفرنیا متولد شد. والدینش به هنگامی که تنها سه سال داشت از همدیگر جدا شده و او توسط یکی از بستگان دورش در یک منطقه روستایی کلمبیا بزرگ شد. در سال١٩5٠ پس از دریافت مدرک لیسانس خود در رشته فلسفه از کالج آنتیوخ به دانشگاه هاروارد رفت تا انسان شناسی بخواند. در سال دوم دانشجویی خود برای انجام کار میدانی بهمراه همسرش هیلارد عازم جزیره جاوه در اندونزی شد و دو سال جامعه پیچیده و چند دینی یک ناحیه شهری را مورد مطالعه قرارداد. درسال ١٩56 دکترای خود را در رشته انسان شناسی از بخش روابط اجتماعی دانشگاه هاروارد اخذ کرد. برای دومین مطالعه به جزیره بالی در آسیای جنوب شرقی سفر کردند. بالی برخلاف جاوه که دین اصلی آن اسلام است دارای دین خاصی است. این دین شامل عقاید وآیین هایی است که اکثرا از هندوئیزم سرچشمه می گیرد.کار میدانی گیرتز که شامل توصیف های منظم و مفصلی از این جوامع غیر غربی بود،بنیانی برای اکثر مقالات و تحلیل های بعدی او شد.
گیرتز پس از تکمیل کارمیدانی خود در جزیره بالی برای مدتی به دانشگاه کالیفرنیا و از آن پس برای ده سال به دانشگاه شیکاگو منتقل شد.دقت نظر و نگاه خلاقانه وی را می توان در کتاب "دین جاوه"یافت. در دهه١٩6٠ پنج سفر تحقیقی به مراکش کرد تا به این ترتیب با یک جامعه دینی کاملا متفاوت با شرق آسیا آشنا شود. در کتاب "اسلام مشاهده شده" یک مطالعه مقایسه ای درباره اسلام دردو فرهنگ متفاوت ارائه شده است.
درسال ١٩٧٠ گیرتز تنها انسان شناسی بود که در "موسسه مطالعات پیشرفته پرینستون"عنوان پروفسوری داشت. علت این عنوان، مقالات انتقادی شدید وی درمورد برخی از مهم ترین مسایل نظری انسان شناسی مدرن بود که در دهه ١٩6٠ منتشر کرد. در این هنگام او مخالفت خود را با علوم اجتماعی پیشین اعلام کرد و توانست با استدلال محکمی نوع جدید انسان شناسی. تفسیری خود را ارائه دهد. مقالات وی در مجموعه هایی با عنوان "تفسیر فرهنگ ها"و"معرفت محلی" گردآوری شده اند.که برای فهم شایسته آنها باید به هر دو جنبه نظری و قوم نگاری آنها توجه کنیم.
گیرتز بخصوص تحت تاثیر دو متفکر بود. نخست لودویک ویتگنشتاین. آنچنانکه خود نگاشته است:
حمله ی ویتگنشتاین به ایده ی زبان خصوصی و نیز طرح پیشنهادی او تحت عنوان " فرم های زندگی" که در هر گونه وضعیت بغرنج طبیعی و فرهنگی جهت فهمی خاص از جهان، پیش فرض قرار می گیرد؛ مطالعه ی انسان شناختی ای که من و دیگر افراد هم سنخ من انجام می دهند را ممکن ساخته است.
متفکر دوم ماکس وبر است. گیرتز، ماکس وبر را بواسطه ی ابداع یک علم اجتماعی تفهمی می ستاید و کار خودش را نیز بوضوح یک علم اجتماعی تفهمی میداند. بهره گیری وبر از فرهنگ، دین و آرمانها جهت تبیین مدرنیزاسیون، نیز قویا در اولین کار گیرتز خود را نشان می دهد. تاثیر وبر را می توان در اثر گیرتز با عنوان توان یابی کشاورزی و نیز در دوره گردان و شاهزادگان مشاهده نمود. در این هر دو اثر، گیرتز با استفاده از یک چارچوب وبری به آزمون مدرنیزاسیون در اندونزی می پردازد.
گیرتزعلاقه مند است بعد فرهنگی دین را موردتوجه قراردهد. وی فرهنگ را "الگوی معنایی" و ایده هایی میداند که در نمادها قرار دارند؛یعنی همان چیزی که مردم به وسیله آن معرفت خود را از زندگی منتقل می کنند ونگرش های خود را درباره آن بیان می-کنند.
گیرتز دین را عبارت می داند از: نظامی از نمادها که عمل می کند تا بوسیله فرموله کردن مفاهیم مربوط به نظم عام هستی و پوشاندن این مفاهیم با چنان هاله ای از واقعیت مندی که روحیات و انگیزه های انسانی به طور منحصربه  فردی واقعی به نظر برسد در انسان، روحیات و انگیزه های قدرت مند، فراگیر وپایداری را ایجاد می کند.
جنبه ی مهم نمادها در این تعریف از مذهب عبارت است از اینکه نظام های نمادها بعنوان مدلی از واقعیت و مدلی برای واقعیت عمل می کنند. دین همچنین چیزی بنا می کند. این "چیز" از فرهنگی به فرهنگ دیگر فرق می کند اما در هر فرهنگی به معنای این است که زندگی افراد در جریان است. این چیز باید بنحو یکتایی واقع گرا ادراک شود به این معنا که این احساس باید تعبیری زمینی از فرهنگ باشد. فرد ممکن است متدین نباشد؛ اما آن هنگام که نیازمند معنایابی در عمیق ترین سطح خویش است؛ دین، نظامی از نمادها خواهد بود که از آن بهره می گیرد.

عناصر تعریف دین:
عنصر اوّل:
دین از نظر گیرتز نظامی از نمادهاست؛ یعنی عناصری که ایده ها را حمل و به مردم منتقل می کند. از این رو، اشیایی همچون چرخ عبادت بودایی، حادثه ای همانند به دار آویختن حضرت مسیح، آیینی چون مراسم تکلیف پسران یهود یا یک عمل آیینی همراه با حرکات و اشارات خاص و اموری از این قبیل که در هر دین، مجموعه ای از آن ها به گونه های مختلف وجود دارد، نمادهایی هستند که معانی مشخصی را افهام می کنند. این نمادها برای کسانی که با اعتبارات و قراردادهای مورد نظر و معانی مقصود آن ها آشنایی داشته و قدرت رمزگشایی از پیام های مرموز و مکنون آن ها را داشته باشند، حاوی معانی عمیق و بعضاً چند لایه ای هستند. این نمادها و معانی هرچند ذهنی اند اما شخصی نیستند و به دلیل همین عمومیت است که می توان آن ها را جدای از ذهن افرادی که با آن ها فکر می کنند، فهم و تفسیر نمود.
به علاوه، او معتقد است که نمادها، بخصوص نمادهای مناسکی، قادرند فضا و شرایطی را برای گروندگان پدید آورند که در آن به شناخت عمیق تری از واقعیت نایل گردند، شناختی که اعتبارش فراتر از تصدیق تجربیات است و به بنیانی مستحکم برای اتکای ارزش های اجتماعی بدل می شود. نمادگرایانی چون گیرتز و برگر آرای خویش را بر پیش فرض هایی درباره معناداری و نظم جاری در جهان استوار ساخته اند. بر همین اساس است که برگر می گوید: دین کوشش جسورانه ای است برای آنکه سراسر گیتی برای انسان معنادار شود. دین از این طریق بر بی هنجاری و ناملایماتی چون رنج، مرگ، شر و بی عدالتی فایق می آید.
عنصر دوم:
که در حقیقت به کارکرد نمادهای دینی اشاره دارد، فرموله کردن مفاهیم مربوط به نظم عالم هستی است. هدف اصلی دین از نظر گیرتز، نه ارائه رهنمود در خصوص اوراق قرضه و سهام، ورزش و بازی، تفریح و سرگرمی، مدل های لباس و آرایش و سایر امور دنیایی متعارف، بلکه ارائه تبیین های نهایی و غایی از نظم حاکم بر جهان هستی و ارائه تفسیری واقع بینانه از اهداف موردنظر خالق و ناظم بزرگ آن است. در پرتو این تبیین، می توان همه بی نظمی ها و آشفتگی های عالم هستی که از نظر فکری امکان درک و تحلیل آن ها برای انسان وجود ندارد، توجیه نمود و همچنین رنج ها و مصایبی که از نظر عاطفی و اخلاقی انسان را در فشار قرار داده و با منطق عادی توجیه ناپذیر و به طور طبیعی، تحمل ناپذیر به نظر می رسند، پذیرفتنی، موجّه و گاه بالاتر از آن، مطبوع و مطلوب ساخت و با آن به بهترین وجه ممکن کنار آمد. از این رو، دو عنصر «جهان بینی» یعنی تبیین نظم کلی عالم هستی و «خلقیات»یعنی مجموعه روحیات، انگیزه ها و تمایلات رفتاری هدایت شده توسط ایده آل های اخلاقی، دو ایده کانونی دین هستند که به نوعی به یکدیگر ارتباط و اتصال یافته اند.
عنصر سوم:
سومین عنصر مذکور در تعریف دین پوشاندن مفاهیم مربوط به نظم عالم هستی در هاله ای از واقعیت مندی است و این بدان معناست که «دین، فضایی را برای زندگی مشخص می کند که منزلت خاصی دارد. چیزی که دین را از سایر نظام های فرهنگی جدا می کند، این است که نمادهای دینی مدعی اند که ما را با چیزهایی مرتبط می سازند که به راستی واقعی اند. یعنی چیزهایی که بیش از هر چیز دیگری برای مردم اهمیت دارند و بالاتر از همه اینکه این در آیین هاست که احساس این واقعیت نیرومند مردم را فرا می گیرد.
عنصر چهارم:
چهارمین عنصر تعریف، اینکه روحیات و انگیزه های انسان کاملا واقعی به نظر می رسند و معنای آن این است که نمادهای دینی روحیات و انگیزه های قدرت مند، فراگیر و پایداری را به وجود می آورند و به عبارتی، دین کاری می کند که مردم اموری را احساس کنند و انگیزه و تمایل به انجام برخی کارها را در آن ها به وجود می آورد. انگیزه های مذکور هدفمند بوده و به وسیله مجموعه پایداری از ارزش ها هدایت می شوند. از این رو، مؤمنان در پرتو این نظام ارزشی و همسو با دین چیزهایی را خوب و مطلوب و اموری را بد و نامطلوب می انگارند. بعنوان مثال اگر به یک راهب بودایی، کباب گوشت رایج در ضیافت شام آمریکای مرکزی تعارف شود، شدیداً احساس نفرت خواهد کرد. به نظر او، هم خوردن گوشت و هم خوردن آن مقدار گوشت کار اشتباهی است. زیرا دلبستگی به غذا، تلاش او برای تولد مجدد بهتر و رهایی نهایی از زندگی در جهان طبیعی را بی اثر می کند. انگیزه او در اینجا یک امر اخلاقی است. یعنی ترجیح خیر بر شر. یهودیانی که آرزوی دیدن اورشلیم را دارند و مسلمانانی که مشتاق زیارت مکه هستند نیز کارها را طوری ترتیب خواهند داد تا به هدف خود نایل آیند. هدف آن ها همان دست یابی به تجربه اخلاقاً خوب حضور در مکانی است که در سنت آن ها مقدس می باشد. از سوی دیگر، روحیات کمتر توضیح داده شده و با وضوح کمتری بیان شده است. مثلا زمانی که یک زائر هندو به شهر بنارس و یا یک مسیحی به شهر بیت لحم وارد می شود، ممکن است به صورت غیرمنتظره ای احساس شعف و یا آرامش درونی را تجربه کند که در مقطعی، روح او را تسخیر کرده و در مقطعی دیگر رها سازد، و سپس به طور طبیعی، زمینه را برای روحیه دیگری پدید آورد.
 

نکته قابل ذکر اینکه از دید گیرتز روحیات و انگیزه های مؤمنان در آیین ها با جهان بینی آن ها کاملا منطبق بوده و یکدیگر را تقویت می کنند. «جهان بینی من، به من می گوید که باید بدین صورت احساس کنم و متقابلا احساس من، به من می گوید که جهان بینی من باید درست باشد و نمی تواند اشتباه باشد. در آیین به هم آمیختگی نمادین خلقیات و جهان بینی روی می دهد. آنچه مردم می خواهند انجام دهند و احساس می کنند که باید انجام دهند یعنی خلقیات آن ها با تصویری که از چگونگی واقعی جهان دارند، به هم می آمیزند.

تأثیرات دین:
از نظر گیرتز هر دین یا جنبش مذهبی خاص در محیط عملکرد خویش کارکردهایی دارد، هرچند ممکن است در مقایسه با جامعه دیگر فاقد کارکرد باشد. از این رو، این سؤال که آیا دین به طور کلی کارکرد مثبت یا منفی دارد، از نظر گیرتز پرسش معقولی به نظر نمی رسد. ما تنها می توانیم از کارکرد یک دین خاص، در یک قلمرو معین سؤال کنیم. گیرتز در ضمن آراء خود به صورت جسته و گریخته به برخی از کارکردهای دین اشاره کرده که مهم ترین آن ها عبارتند از:
القاء یک جهان بینی مجاب کننده و تصویر ویژه از نظم کلی حاکم بر هستی و به عبارتی، جهان را معنادار و سامان مند معرفی کردن و مرتبط ساختن آن با روحیات و انگیزه های آدمیان
ایجاد چشم اندازها، حالات و انگیزش های دارای وجهه عقلانی، واقع بینانه، بی همتا، تردیدناپذیر و دارای قدرت تأثیرگذاری عمیق (به اعتقاد گیرتز، مهم ترین ویژگی دین، ایمان است)
پوشاندن مفاهیم و فرمول بندی های مربوط به نظم عام هستی در هاله ای از واقعیت مندی تردیدناپذیر
معنادار ساختن وجود انسان و اعطای هویت به او
منطقی جلوه دادن روحیات آدمیان از نظر عقلی، چه نمادهای مقدس روحیات آدم ها یعنی آهنگ، خصلت و کیفیت زندگی، سبک اخلاقی و زیباشناختی و حالت زندگی آن ها را با جهان بینی شان، یعنی همان تصویری که از واقعیت عملکرد اشیا دارندوفراگیرترین اندیشه های آن هادرباره نظم، ترکیب می کند.
ایجاد همخوانی میان سبک معینی از زندگی با نوعی تفکر مابعدالطبیعی
فهم پذیری و توضیح پذیر ساختن رخدادها و تجربه های نابهنجار زندگی همچون مرگ، خواب و خیال، بلایای طبیعی، سرگردانی، رنج و شر، ناکامی و مصیبت، سختی و گرفتاری (از جنبه عقلانی) و معنادار ساختن آن ها از طریق ارتباط دادن آن ها با قلمرو گسترده ای از واقعیت و در نتیجه، اعطای توانایی برای پذیرش، تحمل و کنار آمدن با آن ها
هدایت کنش ها و تمایلات انسانی در پرتو مجموعه پایداری از ارزش های اخلاقی و ترغیب آن ها به کسب آرمان های اخلاقی
تأیید و تقویت روحیه تحمل پذیری امور نابهنجار (از جنبه عاطفی) و کاهش بی قراری انسان با قرار دادن امور فوق در یک زمینه معنادار و انطباق انسان با آن ها و ترغیب به انجام کنش های خاص در برخورد با آن ها
فراهم کردن نمادهایی برای بیان عواطف انسان ها
توجیه تجربه های ناخوشایند بشر از نابرابری و بی عدالتی و معنادار ساختن آن (چه در منطق دین بی عدالتی های این جهان با دادگری در جهان دیگر جبران خواهند شد.)
توجیه خصلت یکنواختی و روزمرگی چرخه عادی زندگی انسان ها و اعتبار دادن به آن.

نقدی بر نظریات گیرتز:
به نظر می رسد نخستین گام در نشان دادن هرگونه نقدی درباره مطالب دینی و یا سایر موضوعات گیرتز اعتراف به این واقعیت است که انجام چنین کاری آسان نیست.چرا که تحسین کنندگان او فراوانند و منتقدان او معدود. اما دو مسئله وجود دارد که می-توان مطرح کرد.یکی از آن ها به دیدگاه نسبتا مبهم وی در باب انسان شناسی به صورت علم و دیگری به تناقض میان اصول او و عملش در دین مربوط می شود.که در این جا به مورد دوم می پردازیم.
گیرتز هنگامی که واقعا رفتار دینی را تفسیر می کند، فقط یکی از دو عنصری را که به نظر وی برای دین بنیادی است، به تفصیل و دقت مورد رسیدگی قرار می دهد.درباره خلقیات یعنی رفتار، ارزش ها، نگرش ها، طبع و عواطف زیاد بحث می کند ولی درباره جهان بینی بسیارکم. در واقع بنظر می رسد وی با با عقایدی که به نظر می رسد برای الهام بخشیدن و شکل دادن احساسات لازم است، ارتباطی ندارد. تعریف کارکردی گیرتز از دین به رغم تمایز آشکار آن با برخی از نظریه های کارکردی شناخته شده، آن چنان گستره و شمول دارد که برخی از نظام های فکری و ایدئولوژی های گستره دنیای معاصر همچون کمونیسم، ناسیونالیسم و نظایر آن را نیز در برمی گیرد.
عدم بحث از خاستگاه و منشأ دین
- عدم توجه به نقش تاریخی آشکار دین در ایجاد دگرگونی ها و تغییرات اجتماعی (هرچند از کتاب اسلام مشاهده شده و تحلیل وجوه تمایز دو جامعه مورد مطالعه در دو کشور اندونزی و مراکش چنین برمی آید که وی، دست کم، بخشی از تغییرات به وقوع پیوسته در این دو جامعه را به نقش کانونی دین مستند ساخته است.)
عدم تبیین فرایندهای شکل گیری حالات و انگیزش ها از طریق نمادها
عدم تبیین تفاوت در خلقیات به رغم اشتراک در جهان بینی
عدم توجه به نحوه ارتباط و انسجام درونی مجموعه ایده ها و باورها موجود در یک دستگاه الهیاتی همچون اسلام.
اندیشه ها و نظرورزی های گیرتز پیرامون فرهنگ، معنا و مردم نگاری می تواند راهنما و الهام بخش انسان شناسانی باشد که قصد دارند تا با کالبد شکافی و ساختارزدایی از توسعه و نگره های مربوط به آن، قدم در حیطه ی پیچیده و در هم تنیده ی زبان شناختی و متن نهند. تمایزی که او میان توصیف پرمایه و توصیف سرسری قایل است؛ گواهی است بر اینکه در نظر او مردم نگاری و تکیه بر فرهنگ بعنوان نمادهای حامل معنی به هیچ عنوان وظیفه ای سطحی و آسان نیست. با وجود این، تردیدهای مطرح شده نشان می دهند که نظریات وی نیز نیازمند ارزیابی، اصلاح و ارتقا است.