امروز پنجشنبه 14 مهر 1401

نظریه های تورم و بیکاری فصل هفتم اقتصاد کلان

0

تعریف تورم:

به افزایش سطح عمومی قیمت ها تورم گفته می شود. به عبارت دیگر هرگاه شاخص قیمت ها که نشان دهنده میانگین قیمت ها در جامعه می باشد، افزایش یابد، گفته می شود آن جامعه با تورم روبرو می شود. تورم هنگامی وجود دارد که میانگین قیمت ها در جامعه در حال افزایش باشد.

اندازه گیری تورم:

به نرخ رشد شاخص قیمت ها طی یک دوره تورم گفته می شود.                             

آثار تورم:

تورم بر جنبه های مختلف زندگی اقتصادی و اجتماعی اثر گذار می باشد که عبارتند از:

1) اثر تورم بر توزیع درآمد: شاید این جمله را شنیده باشید که «تورم فقیر را فقیرتر و غنی را غنی تر می نماید» ولی این جمله را نمی توان اثبات یا رد کرد.

تورم وضعیت کسانی را که درآمدهای ثابت دارند، بدتر می کند، زیرا درآمد حقیقی آنها پایین می آید. یا اگر افزایش درآمد کمتر از افزایش قیمت ها باشد، وضعیت افراد بدتر می شود. همچنین می توان گفت که اگر ارزش اسمی دارایی های افراد کمتر از تورم، افزایش یابد افراد وضعیت بدتری پیدا خواهند نمود. کسانی که در دوران تورم وام با نرخ بهره ثابت دریافت کرده اند، از تورم نفع می برند و کسانی که قرض داده اند تورم به آنها لطمه می زند.

2) اثر تورم بر تولید: معمولاً گفته می شود که اگر تورم ملایم باشد، به تولید کمک می کند، زیرا انجام هزینه ها زودتر از درآمدها می باشد، بنابراین در دوران تورم، هزینه ها کمتر از درآمدها بالاتر می رود. اگر تورم شدید باشد به علت اینکه افراد به سرمایه گذاری های بلندمدت روی نمی آورند و به کارهای زود بازده می پردازند تورم به تولید لطمه می زند.

3) آثار حقوقی، سیاسی و روانی تورم: در دوران تورم به علت افزایش قیمت ها افراد به تعهدات خود پایبند نیستند، بنابراین مشکلات حقوقی افزایش می یابد و افراد حاضر به تعهدات بلندمدت نیستند. اگر تورم شدید و دائمی شود، نشانه ضعف حکومت ها تلقی می شود و به شورش های اجتماعی و سیاسی منجر می شود. همچنین در دوران تورم، حتی کسانی که از تورم سود می برند نیز نگرانند زیرا فکر می کنند ممکن است نتوانند وضعیت خود را حفظ کنند، بنابراین در دوران تورمی نگرانی و حالت عدم تعادل روانی برای همه مردم پیش می آید که از آثار منفی تورم می باشد.

علل تورم:

تورم همان افزایش قیمت ها می باشد، علت افزایش قیمت نیز یا افزایش تقاضای کل است و یا کاهش عرضه کل. بنابراین در حالت کلی می توان گفت که علت تورم یا در افزایش تقاضای کل نهفته است یا در کاهش عرضه کل، پس هر علتی که باعث افزایش تقاضای کل و یا کاهش عرضه کل گردد، می تواند از علل ایجاد تورم باشد. به عنوان مثال سیاست های پولی و مالی انبساطی باعث افزایش تقاضای کل شده و در نتیجه باعث تورم می شود. افزایش هزینه های تولید باعث کاهش عرضه کل اقتصاد می گردد و به تورم منجر می گردد.

توجه: هر افزایش تقاضا و یا هر کاهش عرضه ای الزاماً به تورم منجر نمی شود. اگر همزمان با افزایش تقاضا، عرضه نیز به همان میزان افزایش یابد قیمت ها افزایش نخواهند یافت، و یا اگر با کاهش عرضه، تقاضا نیز به همان اندازه کاهش یابد تورمی اتفاق نخواهد افتاد. افزایش تقاضا در صورتی به تورم منجر می شود که عرضه ثابت باشد و یا افزایش عرضه، کمتر از افزایش تقاضا باشد، کاهش عرضه نیز در صورتی منجر به تورم می شود که کاهش تقاضا، کمتر از کاهش عرضه باشد و یا تقاضا ثابت باشد.

توجه: کلاسیک ها معتقدند که عرضه کل عمودی است و کینز معتقد است، عرضه کل افقی است. به طور کلی برای منحنی عرضه کل، سه حالت زیر رسم می شود. آن قسمت از عرضه کل که عمودی است به دامنه کلاسیک ها معروف می باشد. در این دامنه اگر تقاضای کل افزایش یابد، به دلیل ثابت بودن عرضه کل، فقط منجر به افزایش قیمت ها می شود. در دامنه افقی، افزایش تقاضای کل فقط به افزایش درآمد ملی منجر می شود و باعث افزایش قیمت ها یا تورم نمی گردد. در دامنه میانی افزایش تقاضا منجر به افزایش قیمت و درآمد ملی می گردد.

علت اختلاف کلاسیک ها و کینزین ها در مورد منحنی عرضه کل:

کلاسیک ها معتقدند که منحنی عرضه کل عمودی است و کینز معتقد است که شیب مثبت دارد و یا در وضعیت رکود اقتصاد، افقی نیز می توان در نظر گرفت. برای اینکه مشخص کنیم که علت این اختلاف چه چیزی می باشد به دو نکته زیر توجه کنید:

الف) انعطاف پذیر کامل قیمت ها و دستمزدها: کلاسیک ها معتقدند که قیمت ها و دستمزدها کاملاً انعطاف پذیرند ولی کینز معتقد است که به دلیل وجود اتحادیه های کارگری و سایر عوامل، قیمت ها و به خصوص دستمزدها، به سمت پایین انعطاف ناپذیرند، یعنی دستمزدها به راحتی کاهش نمی یابند و با مقاومت نیروی کار روبرو می شوند.

ب) اطلاعات کامل و توهم پولی: کلاسیک های معتقد هستند که به دلیل اطلاعات کامل، توهم پولی وجود ندارد. ولی کینز معتقد بود که عرضه کنندگان نیروی کار به دلیل عدم وجود اطلاعات کامل، دچار توهم پولی می باشند.

اگر توهم پولی وجود نداشته باشد و انعطاف ناپذیری دستمزدها نیز وجود نداشته باشد، منحنی عرضه کل عمودی می شود. زیرا با افزایش قیمت ها عرضه کنندگان تمایل دارند بیشتر تولید کنند ولی به دلیل اینکه اطلاعات کامل وجود دارد، نیروی کار نیز دستمزد اسمی خود را افزایش می دهد. به اندازه افزایش قیمت ها، دستمزدها نیز افزایش می یابد، بنابراین دستمزد حقیقی ثابت مانده و عرضه نیروی کار ثابت می ماند. با ثابت ماندن عرضه نیروی کار، تولید ثابت می ماند، پس افزایش قیمت ها نمی تواند باعث افزایش اشتغال و تولید گردد. به عبارت دیگر کلاسیک ها معتقد بودند که تغییر متغیرهای اسمی (مثل تغییر حجم پول) نمی تواند متغیرهای حقیقی (مثل اشتغال، تولید ملی حقیقی) را تغییر دهد. تغییر متغیرهای اسمی فقط متغیرهای اسمی مثل قیمت ها و دستمزد اسمی را افزایش می دهد. برای تغییر متغیرهای حقیقی باید متغیرهای حقیقی تغییر کنند. در حالیکه کینز معتقد بود که متغیرهای حقیقی علاوه بر اینکه تابعی از متغیرهای حقیقی هستند، تحت تأثیر متغیرهای اسمی نیز می باشند، بنابراین معتقد بود که سیاست های پولی و مالی می تواند علاوه بر متغیرهای اسمی مثل قیمت ها و دستمزد اسمی، متغیرهای حقیقی مثل اشتغال و تولید ملی حقیقی را نیز تغییر دهد.

کینز معتقد بود که به دلیل وجود توهم پولی، اگر دولت سیاست انبساطی اتخاذ کند و قیمت ها افزایش یابد، تولید کنندگان تولید را افزایش می دهند، زیرا دستمزدها به اندازه تغییر قیمت ها، تغییر نمی کنند که دلیل آن اطلاعات ناقص نیروی کار و توهم پولی نیروی کار می باشد، زیرا هر چند قیمت ها افزایش یافته ولی از آنجا که دستمزد اسمی تغییر نکرده است بنابراین حتی با وجود کاهش دستمزد حقیقی، به دلیل توهم پولی، نیروی کار عرضه نیروی کار خود را کاهش نمی دهد. با افزایش تولید، تقاضا برای نیروی کار افزایش می یابد، بنابراین دستمزد اسمی بالا می رود و در نتیجه عرضه نیروی کار افزایش می یابد و تولید ملی افزایش می یابد. با توجه به بحث بالا کینز نتیجه گیری می کرد که منحنی عرضه کل شیب مثبت دارد یعنی قیمت و تولید ملی رابطه مستقیم با یکدیگر دارند. به عبارت دیگر کلاسیک ها معتقد بودند که با افزایش قیمت، دستمزدها و هزینه های تولید به همان نسبت افزایش می یابند، بنابراین تولید ثابت است، ولی کینز معتقد بود که افزایش دستمزدها و هزینه ها کمتر از قیمت است، بنابراین تولید افزایش می یابد.

انواع تورم بر حسب علل ایجاد آن:

1) تورم ناشی از فشار تقاضا یا کشش تقاضا: تورمی که علت آن افزایش تقاضای کل باشد، به تورم ناشی از فشار تقاضا معروف است. هر عاملی که باعث افزایش تقاضای کل در اقتصاد گردد باعث تورم ناشی از فشار تقاضا می گردد. مانند سیاست های پولی و مالی انبساطی.

2) تورم ناشی از فشار هزینه: هر عاملی که باعث افزایش هزینه های تولید گردد منحنی عرضه کل اقتصاد را به سمت چپ انتقال می دهد و در نتیجه باعث افزایش تورم می شود. به این نوع تورم که ناشی از فشار هزینه ها می باشد، تورم ناشی از فشار هزینه گفته می شود. مثل افزایش حداقل دستمزدها و افزایش قدرت بازاری اتحادیه های کارگری و بنگاه های تجاری یا عرضه کنندگان مواد خام و ایجاد انحصار و دریافت مالیات از عرضه کنندگان.

قدرت اتحادیه های کارگری باعث ایجاد مارپیچ تورمی مزد – قیمت می شود زیرا اتحادیه ها، دستمزد را افزایش می دهند، افزایش دستمزدها باعث می شود قیمت هابالا رود، بالا رفتن قیمت باعث می شود کارگران دستمزدها را افزایش دهند.

قدرت بنگاه های اقتصاد باعث ایجاد مارپیچ تورمی قیمت – مزد می شود زیرا بنگاه های بزرگ، ابتدا برای افزایش سود، قیمت را بالا می برند و در نتیجه کارگران مزدها را افزایش می دهند و سپس افزایش مزدها منجر به بالا رفتن قیمت ها می شود و این فرآیند تکرار می شود.

3) تورم وارداتی: تورمی که علت آن افزایش قیمت کالاهای وارداتی باشد، به تورم وارداتی معروف است.

4) تورم بنیادی یا نهادی یا ساختاری: منظور از تورم شاختاری که در کشورهای در حال توسعه وجود دارد، تورمی است که ناشی از ساختار خاص اقتصادی این گونه کشورها می باشد. این تورم ناشی از کمبود و تنگناهای امکانات حمل و نقل، تکنولوژی پیشرفته، نیروی انسانی ماهر و یا وجود انحصارات، بوروکراسی اداری و عدم کارایی سیستم دولتی می باشد.

5) تورم بخشی: تورم بخشی به این معنی است که اگر در یک بخش اصلی اقتصاد، قیمت ها افزایش یابد، باعث افزایش قیمت در سایر بخش های اقتصاد می گردد. مثل افزایش قیمت انرژی و یا حمل و نقل.

6) ترم ناشی از تنگناهای عوامل تولید: همراه با افزایش تقاضا و نزدیک شدن اقتصاد به سطح اشتغال کامل، تنگناهایی پدید می آید، این تنگناها باعث می شود که عرضه نتواند به اندازه تقاضا در جامعه افزایش یابد و در نتیجه تورم بوجود بیاید.

7) تورم روانی: به تورمی اطلاق می شود که علت آن انتظارات و نگرانی های مردم، نسبت به آینده باشد، بد بینی نسبت به آینده موجب می شود که تقاضا کنندگان، تقاضای خود را جلو بیندازند و بیشتر تقاضا کنند و عرضه کنندگان نیز عرضه خود را به تعویق اندازند و کمتر عرضه نمایند، در نتیجه تورم ایجاد می شود و یا تورم موجود شدت می یابد.

8) تورم پولی: به تورمی که ناشی از افزایش حجم پول و نقدینگی در جامعه باشد، اطلاق می گردد.

9) تورم رکودی یا رکود تورمی: اگر منحنی عرضه کل به سمت چپ انتقال یابد، همزمان قیمت ها افزایش و تولید کاهش می یابد، به عبارت دیگر تورم و رکود اقتصادی همزمان بوجود می آید، به چنین وضعیتی، وضعیت تورم رکوید اطلاق می شود. تورم ناشی از فشار هزینه منجر به تورم رکودی می شود. افزایش تقاضا هر چند تورم ایجاد می کند ولی در صورتی که منحنی عرضه کل صعودی باشد، به افزایش تولید نیز منجر می شود، ولی کاهش عرضه به تورم و کاهش تولید منجر می شود.

طبقه بندی تورم بر حسب شدت و ضعف آن:

بر حسب شدت تورم، آن را به تورم ملایم یا خزنده؛ تورم معتدل؛ تورم چهار نعل یا افسار گسیخته یا حاد تقسیم بندی می کنند.

به تورم های یک رقمی، تورم خزنده؛ به تورم های دو رقمی، تورم معتدل؛ به تورم های سه رقمی و بیشتر تورم چهار نعل گفته می شود.

درمان تورم:

برای درمان تورم باید یاتقاضای کل را کاهش داد و یا عرضه کل را افزایش داد و یا ترکیبی از این دو سیاست. سیاست های پولی و مالی انقباضی که باعث کاهش تقاضای کل می گردند یک سیاست ضد تورمی است، افزایش واردات، افزایش کارایی، کاهش هزینه های تولید، بهبود تکنولوژی و... باعث افزایش عرضه کل می گردند، بنابراین یک سیاست ضد تورمی می باشند. یکی از راه های مبارزه با تورم اتخاذ سیاست های درآمدی است. کنترل مستقیم قیمت ها و نرخ گذاری دولتی و تعیین و تثبیت نرخ دستمزدها که درآمد افراد را تحت تأثیر قرار می دهد، سیاست درآمدی نام دارد.

تعریف بیکاری:

در اقتصاد بیکار به شخصی اطلاق می شود که در دستمزدهای رایج بازار حاضر به کار باشد ولی شغلی برای او وجود نداشته باشد.

نرخ بیکاری عبارت است از جمعیت بیکار، تقسیم بر جمعیت فعال ضربدر 100.

جمعیت کشور را به فعال و غیرفعال تقسیم بندی می کنند، بازنشستگان، زنان خانه دار، محصلین جزء جمعیت غیرفعال می باشند. جمعیت فعال که همان عرضه نیروی کار است اگر به کار مشغول باشند، شاغل و در غیر این صورت بیکار می باشد. جمعیت شاغل همان تقاضای نیروی کار است.

انواع بیکاری:

1) بیکاری اصطکاکی (برخوردی یا طبیعی): در هر مقطعی از زمان تعدادی از نیروی کار به طور موقتی بیکار هستند ولی برای آنها شغل وجود دارد. مثلاً شما تازه فارغ التحصیل شده اید و به دنبال کار هستید، برای شما کار وجود دارد ولی شما مدتی را به جستجو می پردازید تا شغل مناسبتری پیدا کنید. یا بعضی از افراد از شغل فعلی خود ناراضی هستند و شغل خود را رها می کنند. به این تعداد بیکاران، بیکاران طبیعی یا اصطکاکی گفته می شود. به عبارت دیگر به آن تعداد از بیکاران که برای آنها شغل در اقتصاد کشور وجود دارد بیکاران طبیعی گفته می شود. (قبلاً 3 درصد بود ولی اکنون تا 6 درصد نیز می باشد) علت بالا رفتن نرخ بیکاری طبیعی یکی در تخصصی شدن شغل ها می باشد، یعنی افراد وقت بیشتری برای پیدا کردن شغل متناسب با تخصص خود صرف می کنند، بنابراین مدت زمان بیشتری بیکار هستند. همچنین گسترش بیمه های بیکاری و توام مالی افراد باعث شده است که افراد زمان بیشتری برای پیدا کردن شغل مناسب خود صرف نمایند. گاهی اوقات بیکاری فصلی را نیز جزء بیکاری طبیعی تلقی می کنند.

2) بیکاری ادواری (سیکلی یا تجاری): این نوع بیکاری ناشی از سیکل ها و یا ادوار تجاری می باشد. به عنوان مثال در دوران رکود که یکی از مراحل یک سیکل تجاری است، تقاضای کل کاهش می یابد، تولید کاهش می یابد و بنابراین کارخانه ها اقدام به اخراج نیروی کار می کنند، به این نوع بیکاری، بیکاری ادواری و یا سیکلی گفته می شود. برای از بین بردن این نوع بیکاری باید از سیاست های پولی و مالی انبساطی که به سیاست های کلان اقتصادی تثبیت معروف است استفاده کرد. یعنی با استفاده از این سیاست ها، تقاضای کل را افزایش داد، اقتصاد را از رکود خارج ساخت در نتیجه تولید افزایش می یابد و اشتغال نیز افزایش می یابد.

هر دور یا سیکل تجاری شامل چهار مرحله است: رکود؛ حضیض؛ رونق؛ اوج. علت ایجاد سیکل های تجاری معمولاً پیچیده است ولی تغییرات سرمایه گذاری یکی از علل آن شمرده می شود. عواملی مثل نوآوری ها، تغییر در انتظارات، عرضه پول و مخارج دولتی نیز از عوامل دورهای تجاری برشمرده می شود. این عوامل ممکن است شروع کننده یک دور تجاری باشد، اما وابستگی متقابل واحدهای تولید کننده است که اثرات آن را پخش کرده و موجب می شود که حرکت خود به خود صورت گیرد. رکود به وضعیتی گفته می شود که بیکاری بالا است و تولید کمتر از اشتغال کامل و ظرفیت اقتصاد می باشد. رونق به وضعیتی گفته می شود که تولید اقتصادی در سطح و یا نزدیک اشتغال کامل وجود داشته باشد. اوج در نقطه ای روی می دهد که تولید و اشتغال نسبت به ماه های قبل و بعد به بالاترین سطوح خود می رسند و حضیض موقعی روی می دهد که تولید و اشتغال نسبت به سطوح ماه های قبل و بعدی در پایین ترین سطح خود باشد.

3) بیکاری ساختاری: بیکاری ساختاری موقعی روی می دهد که کارگران فاقد مهارت های لازم برای مشاغل موجود باشند. علت بروز این نوع بیکاری عدم تحرک شغلی (بیکاری تکنولوژیکی) و عدم تحرک جغرافیایی (بیکاری منطقه ای) نیروی کار می باشد. عدم تحرک شغلی به علت فقدان آموزش بوجود می آید. عدم تحرک جغرافیایی هنگامی رخ می دهد که نیروی کار حاضر به ترک محل زندگی خود و مهاجرت به مناطقی که شغل وجود دارد، نیست. برای از بین بردن این نوع بیکاری باید سیاست هایی اتخاذ کرد تا تحرک شغلی و جغرافیایی نیروی کار را افزایش دهد. مثل ارائه کمک هزینه انتقال، کاهش تبعیض در مورد تسهیلات مناطق، آموزش حرفه های جدید.

4) بیکاری ارادی و غیر ارادی (داوطلبانه و غیر دواطلبانه): کسانی که به میل و اراده خود بیکار هستند، بیکار ارادی و کسانی که به دلایلی به جز میل و اراده خود بیکار شده اند، بیکار غیر ارادی هستند. بیکاران ارادی اگر به دنبال کار نباشد، در اقتصاد به عنوان بیکار تلقی نمی شوند. بیکاری طبیعی یک نوع بیکاری ارادی است که افراد به میل و اراده خود بیکاری هستند ولی دنبال کار می باشند. بیکاری ادواری یکنوع بیکاری غیر ارادی است. هدف سیاست های اقتصادی از بین بردن بیکاری غیر ارادی است.

5) بیکاری آشکار و پنهان: گاهی اوقات بیکاری را به بیکاری آشکار و پنهان تقسیم بندی می کنند. بیکاران آشکار، بیکارانی هستند که شغلی ندارند و به دنبال شغل می گردند. بیکاران طبیعی، ساختاری و ادواری بیکاران آشکار هستند. بیکاران پنهان به آن تعداد از افراد گفته می شود که شغل دارند ولی در تولید نقشی ندراند.

علت بیکاری:

علت بیکاری در افزایش عرضه نیروی کار و یا کاهش تقاضای نیروی کار است. البته افزایش عرضه نیروی کار در صورتی به بیکاری منجر می شود که تقاضای نیروی کار ثابت باشد و یا کاهش تقاضای نیروی کار در صورتی منجر به بیکاری می شود که عرضه نیروی کار ثابت باشد. اگر همزمان عرضه و تقاضای نیروی کار افزایش و یا کاهش یابند، لزوماً بیکاری ایجاد نمی شود. بنابراین هر عاملی که باعث افزایش عرضه نیروی کار و یا کاهش نیروی کار گردد، می تواند باعث ایجاد بیکاری و یا افزایش بیکاری شود. به عنوان مثال افزایش جمعیت، کاهش دوران تحصیل، افزایش نرخ مشارکت زنان، ورود زود هنگام کودکان به بازار کار، مهاجرت نیروی کار به داخل و... باعث افزایش عرضه نیروی کار و کاهش تولید، استفاده از تکنولوژی های سرمایه بر، کاهش سرمایه گذاری و... باعث کاهش تقاضا نیروی کار می شود و می تواند بیکاری را تشدید نماید.

برای درمان بیکاری باید عرضه نیروی کار را کاهش داد و یا تقاضای نیروی کار را افزایش داد.

تعریف منحنی فیلیپس:

منحنی فیلیپس رابطه بین نرخ تورم و نرخ بیکاری را نشان می دهد. اولین بار فردی به نام فیلیپس با استفاده از آمارهای بریتانیا نشان داد که رابطه ای معکوس بین نرخ افزایش مزدها و نرخ بیکاری وجود دارد، به عبارت دیگر با کاهش بیکاری، نرخ تغییرات دستمزدها بالا می رود. از آنجا که همزمان با تغییر دستمزدها، قیمت ها نیز تغییر می کنند، همان رابطه ای که بین بیکاری و دستمزدها برقرار است بین نرخ تغییر قیمت ها (نرخ تورم) و نرخ بیکاری نیز وجود دارد.

منحنی ای که رابطه بین نرخ تورم و نرخ بیکاری را نشان می دهد به نام منحنی فیلیپس معروف شد.

شکل های مختلف منحنی فیلیپس:

کینزین ها معتقدند که منحنی فیلیپس نزولی است، یعنی رابطه بین نرخ بیکاری و نرخ تورم رابطه معکوس می باشد، یعنی با افزایش نرخ تورم، بیکاری کاهش می یابد. اگر بخواهیم بیکاری را کاهش دهیم باید نرخ تورم بالاتر را بپذیریم.

علت اینکه از نظر کینز منحنی فیلیپس نزولی است این است که منحنی عرضه کل از نظر کینز صعودی است. اگر عرضه کل صعودی باشد، با افزایش تقاضای کل، قیمت افزایش می یابد، تولید و اشتغال افزایش می یابد و بیکاری کاهش می یابد.

کلاسیک ها معتقد هستند که منحنی فیلیپس عمودی است، یعنی رابطه ای بین نرخ تورم و بیکاری وجود ندارد و نمی توان با افزایش تورم، بیکاری را کاهش داد. علت اینکه کلاسیک ها معتقدند منحنی فیلیپس عمودی است این است که منحنی عرضه کل را عمودی می دانند.

انتقال منحنی فیلیپس:

هر عاملی که باعث انتقال منحنی عرضه کل اقتصاد به سمت راست شود، منحنی فیلیپس را به سمت چپ یا درون انتقال می دهد. به عنوان مثال بالا رفتن کارایی، حذف و یا کاهش قدرت انحصاری اتحادیه ها، کاهش هزینه های تولید، افزایش موجودی سرمایه و اتخاذ سیاست های درآمدی، منحنی عرضه کل اقتصاد را به سمت راست انتقال می دهد و منحنی فیلیپس را به سمت چپ انتقال می دهد. عواملی که باعث می شوند منحنی عرضه کل به سمت چپ انتقال یابد، منحنی فیلیپس را به سمت راست انتقال می دهد. به عنوان مثال افزایش در تنگناهای اقتصادی، تحرک کمتر جغرافیایی و شغلی نیروی کار، ایجاد موانع ورود به بازارهای کار تخصصی، قدرت گرفتن اتحادیه های کارگری و مؤسسات بازرگانی انحصاری، ضعف تکنولوژی، افزایش هزینه های تولید، کاهش کارایی و بازدهی عوامل تولید و... همه عواملی هستند که منحنی عرضه کل را به سمت چپ انتقال داده و باعث می شوند که منحنی فیلیپس به سمت راست انتقال یابد.

تفسیر فریدمن فلپس از منحنی فیلیپس:

فریدمن و فلپس معتقدند که منحنی معتقدند که منحنی فیلیپس در کوتاه مدت که انتظارات نیوری کار شکل نگرفته است، نزولی ولی در بلندمدت که انتظارات نیروی کار به صورت کامل شکل می گیرد عمودی است. فریدمن و فلپس معتقد هستند که نحوه شکل گیری انتظارات نیروی کار تطبیقی است، یعنی نیروی کار افزایش قیمت ها را به طور تطبیقی پیش بینی می کند.

نظریه مکتب انتظارات عقلایی در مورد منحنی فیلیپس:

مکتب انتظارات تطبیقی معتقد است که انتظارات نسبت به آینده قیمت ها و یا هر متغیر دیگری تابعی از روند گذشته متغیرها می باشد. به عنوان مثال اگر تورم انتظاری ما در سال جاری 10 درصد و تورم واقعی 20 درصد باشد افراد در پیش بینی تورم آینده میانگین این دو را در نظر می گیرند و تورم آینده را 15 درصد پیش بینی می کنند. بر اساس این نظریه اگر یک دوره تورم را کمتر از مقدار واقعی پیش بینی کنیم، برای بقیه دوره ها نیز کمتر پیش بینی می کنیم. به عبارت دیگر در انتظارات تطبیقی، همیشه با خطای پیش بینی یکطرفه روبرو هستیم.