امروز شنبه 09 مهر 1401

مبانی تعلیم و تربیت در نظام فلسفی راسل

0

هدف بنیادین تحقیق حاضر بررسی مبانی تعلیم و تربیت در نظام فلسفی برتراند راسل است. وضعیت حاکم بر عصر تکنولوژی و فقدان یک جهان‌بینی صحیح و ایدئولوژی خردمندانه، دلیل اصلی پرداختن به مقوله تعلیم و تربیت است. پیشرفت بشر در عرصه تکنولوژی رشد خرد را به دنبال نداشته و این خود زنگ خطری برای حیات بشریت محسوب می‌شود. در این میان راسل معتقد است تنها از طریق تربیت می‌توان خرد عامه را دگرگون و به واسطه نوسازی اجتماعی «social reconstruction» از انحطاط تمدن بشری جلوگیری کرد.

ساختار اصلی این مقاله مبتنی بر تحلیل این نظریه است که چگونگی جهان در گرو چگونگی شخصیت ما و چگونگی شخصیت ما در گرو چگونگی تربیت ما است. در ابتدا راسل کارکرد سنتی تربیت را در قالب پیشینه تاریخی آن مورد بررسی قرار داده سپس با طرح ماهیت و شرایط تحقق تعلیم و تربیت آرمانی خویش به ذکر معایب تربیت سنتی و پیامدهای آن می‌پردازد.

نگارنده مقاله در نگارش مباحث اصلی بر روی 2 کتاب ارزشمند برتراند راسل به نامهای درباره تربیت «on education» و تربیت و نظم اجتماعی «education and social orders» متمرکز شده است. راسل در کتاب نخست، آرمان تعلیم و تربیت را پرورش فرزندانی می‌داند که «شهروندان آزاد جهان» «free citizens of universe» خواهند بود و در کتاب بعدی به تبیین فشارهای اجتماعی و موانع تحقق چنین آرمانی می‌پردازد.

از دیرباز مساله تعلیم و تربیت یکی از دغدغه‌های اصلی فیلسوفان و اندیشمندان بوده است. شاید بتوان گفت قدمت پرداختن به این موضوع به درازای قدمت اندیشه فلسفی بشر است. در یونان باستان نخستین بار افلاطون در قالب نگارش کتاب قوانین به طور نظام‌مند به این موضوع پرداخت. در آن برهه کنکاش در این موضوع از آن جهت مهم بود که انسان به عنوان موجودی بالطبع اجتماعی در نظر گرفته می‌شد در نتیجه نیازمند تعلیم و تربیت خاصی بود تا آماده ورود به اجتماع شود. دغدغه‌ها و بحث‌های افلاطون در دو کتاب جمهوری و قوانین خود موید این مطلب است.

در قرون میانه، حاکم شدن اندیشه مسیحی و در نظر گرفتن انسان به عنوان وارث گناه اولیه، متولیان کلیسا را بر آن داشت که به تربیت رنگ و بوی دینی ببخشند و مسیحیان را برای ورود به ملکوت آسمان آماده کنند. با گذر از قرون میانه و ظهور رنسانس تربیت نیز معنایی کاملا متمایز از دو دوره قبل به خود گرفت و این بدان علت بود که انسان از نو تعریف شد. انسان عصر جدید نه حیوان مدنی بالطبع یونانی بود و نه وارث گناه اولیه مسیحی، بلکه او به دنبال تحقق حیاتی آزاد و خردمندانه در همین جهان بود.

اما در عصر حاضر آنچه اهمیت پرداختن به مقوله تربیت را دوچندان می‌کند امری فراتر از تحقق حیات آزاد و خردمندانه است. هر چند تعریف تربیت در عصر حاضر وجوه مشترک بسیاری با تعریف تربیت در عصر رنسانس دارد لکن مساله اصلی چیز دیگری است. شتاب رشد و پیشرفت علوم که از عصر رنسانس آغاز گشته و در عصر حاضر که عصر تکنیک نامیده می‌شود به اوج خود رسیده است، هر چند به ظاهر همچون یک معجزه است، اما در واقع امر، تهدیدی جدی به دنبال دارد. جهان به تعبیر راسل «در یک همچو صلح تسلیحاتی به سر می‌برد که تمدن چندین هزار ساله نوع بشر را بر لبه پرتگاه نیستی قرار داده است.» پیشرفت یک جانبه علوم رخنه در ارکان خرد انداخته است. یکه‌تازی علوم در عصر حاضر هر چند با سست گردانیدن ایمان‌های کلیسایی آغاز شد، اما به دنبال خود موجبات تیره‌ورزی حیات آدمی را نیز فراهم آورد. قافله خرد فاصله بسیاری با کاروان علم دارد و همین شکاف موجب شده است که عصر حاضر پراضطراب ترین عصر تاریخ برای بشریت در نظر گرفته شود. دستاورد پیشرفت علوم بیش از آنکه موجب آرامش خاطر و خرسندی انسان‌ها را فراهم آورد، تشویش و اضطراب را بر وجود بشریت حکمفرما کرده است.

در چنین شرایطی راسل معتقد است که بیش از هر زمان دیگری خلاء یک جهان‌بینی صحیح و ایدئولوژی بخردانه احساس می‌شود و رفع این مشکل تنها از طریق تربیت امکانپذیر خواهد بود. نیروی سرشتن عقل‌های کوچک کاری بس پرخطر و حساس است و همچون تیغ دولبه می‌باشد از یک سو می‌تواند حیات سعادتمندانه آدمی را رقم زند و از سوی دیگر قابلیت این را دارد که مقدمات انحطاط نوع بشر را فراهم آورد. راسل با ترسیم فضای حاکم بر عصر تکنیک معتقد به نوسازی اجتماعی (social reconstruction) است که تحقق آن منوط به دگرگون کردن خرد عامه مردم از طریق تربیت صحیح است. در این مقاله تلاش خواهیم کرد تا حد امکان به بحث پیرامون اصول و مبانی تعلیم و تربیت از منظر راسل پرداخته و شرایط و ثمرات چنین تربیتی را نمایان سازیم.

بخش اول: تعلیم و تربیت

در طول تاریخ اندیشه بشری تعاریف مختلف و متعددی از مقوله تعلیم و تربیت به عمل آمده است. تعاریف ارائه شده هر چند دربرگیرنده بخشی از تعلیم و تربیت مورد نظر راسل است، لکن مقصود راسل را برآورده نمی‌سازند. راسل معتقد است که تاکنون تعلیم و تربیت به دو معنا به کار رفته است:

الف) در معنای وسیعتر، تعلیم و تربیت نه تنها شامل آنچه که ما از طریق آموزش یاد می‌گیریم بلکه همچنین شامل همه آنچه که از طریق تجربه شخصی حاصل می‌کنیم نیزمی شود.

ب) معنای محدودتر، عبارت است از آنچه که به آموزش محدود شده و اطلاعات مشخصی درباره موضوعات مختلف که در زندگی مفید هستید به شخص انتقال داده می‌شود.

راسل معتقد است که نوع نخست از تعلیم و تربیت مهم است ولی مد نظر او نیست و از سوی دیگر در مورد معنای دوم معتقد است که آموزش و تحصیل علم به خودی خود منجر به تربیت مطلوب و مورد نظر او نمی‌شود. هر چند راسل در آثار و مقالات خود به تعریفی جامع و مانع از تربیت نمی‌رسد لکن شرایطی را برای تحقق چنین تربیتی مطرح می‌کند که می‌توان با تامل در آنها مقصود او را از تربیت آرمانی دریافت.

1- تعلیم و تربیت اساسا دربردارنده مفهومی ایجابی و سازنده (constructive) است. به عبارت دیگر از مفهومی ایجابی سخن گفته می‌شود که بناکننده زندگی مناسب و «کلید جهان نو» است.

2- پیش شرط هر گونه اظهارنظر پیرامون بهترین نوع تربیت مستلزم داشتن مفهومی از نوع انسانی است که درصدد ایجاد آن می‌باشیم. این نکته از اهمیت خاصی برخوردار است زیرا از دیدگاه راسل چگونگی جهان ما در گرو چگونگی شخصیت ما است و چگونگی شخصیت ما نیز وابسته به چگونگی تربیت است.

3- تعلیم و تربیت مورد نظر راسل یک تعلیم و تربیت علمی (scientific education) است. این بدان معنا است که بنیان اصلی آن خرد است.

مسلما پس از ذکر شرایط فوق و مطالعه بخش‌های بعدی، تعریف تعلیم و تربیت از منظر راسل به تدریج آشکار خواهد شد.

بخش دوم: اهداف تعلیم و تربیت

تعلیم و تربیت مانند هر مقوله دیگری دارای غایت و یا غایاتی است. در پس این سؤال که «هدف از تعلیم و تربیت چیست؟» پاسخ‌های بسیاری قرار گرفته‌اند که می‌توان تقریبا همه آنها را در سه تئوری خلاصه کرد:

تئوری نخست: غایت تعلیم و تربیت فراهم کردن فرصت‌هایی برای رشد و رفع تاثیرات بازدارنده است.

تئوری دوم: غایت تعلیم و تربیت گسترش توانایی‌های فرد است.

تئوری سوم: غایت تعلیم و تربیت بیشتر در ارتباط با جامعه و تربیت شهروندان خوب مطرح می‌شود.

راسل به تئوری‌های دوم و سوم به عنوان تئوری‌های مثبت می‌نگرد در حالی‌که معتقد است کارکرد تعلیم و تربیت در تئوری نخست سلبی در نظر گرفته شده است. از سوی دیگر تئوری نخست نسبت به دو تئوری دیگر جدیدتر و سومی قدیمی ترین تئوری محسوب می‌شود. در گزینش میان این سه تئوری راسل معتقد است یک نظام صحیح تربیتی در یک مقیاس وسیع مبتنی بر پذیرش یک تناسب مناسب میان این سه تئوری است و هیچکدام از این سه تئوری به تنهایی کافی نخواهند بود.

در جای دیگر راسل بیان می‌کند که تعلیم و تربیت در جوامع مختلف بر 2 هدف اصلی بسیار تکیه کرده اند:

الف) پرورش مهارت ب) پرورش خرد.

چنان‌که پیش از این نیز بیان شد در عصر تکنیک مهارت گوی سبقت را از خرد ربوده و بیم آن می‌رود که بخش خرد به یکباره حذف شود. جان کلام این‌که مهارت فاقد خرد در آینده مصیبتی بس بزرگ را برای بشریت به ارمغان خواهد آورد. برای اجتناب از رخ دادن چنین وضعیتی راسل اهداف متعددی در حوزه فردی و اجتماعی برای تعلیم و تربیت در نظر می‌گیرد. هر چند این اهداف به صورت پراکنده در آثار راسل مطرح شده ولی در اینجا در ذیل دو عنوان آورده می‌شوند.

الف) اهدافی که در حوزه فردی تحقق خواهند یافت:

1- پرورش هوش: مقصود راسل از هوش استعداد تحصیل معرفت است

2- پرورش روح علمی (scientific spirit)

3- آزاد‌اندیشی (open-mindedness)

4- گریختن از برده ذهنی بودن: راسل معتقد است هر چند در آغاز زندگی تابع بودن تا حدی از جهت فکری طبیعی و ضروری است ولی از برده ذهنی بودن باید اجتناب کرد زیرا در جهانی که به سرعت در حال تغییر است بسیار خطرناک است که بر عقاید نسل گذشته باقی بمانیم. همچنین او در جای دیگر آفت انواع نظام‌های عقلی را چنین بیان می‌کند:

«آفت انواع نظام‌های عقلی، مسیحیت، سوسیالیسم، میهن پرستی و... در این است که آماده‌اند همچون پرورشگاه یتیمان سلامتی را در عوض بردگی و بندگی به انسان اعطاء کنند.»

5- پرورش میل به حقیقت

6- تقویت جنبه فاعلی دانش‌آموز

7- پرورش میل به حقیقت و نه متقاعد ساختن به این‌که برخی اصول و عقاید بر حق هستند.

8- ایجاد اندیشه: راسل معتقد است یکی از اهداف مهم تربیت ایجاد اندیشه (thought) و نه باور (belief) در دانش آموز است. هنگامی که هدف ایجاد عقیده و باور باشد ثمره آن در اذهانی که فعال نیستند تسلط تام تعصب است.

9- پرورش خرد: راسل تعریف جامع و مانع از خرد ارائه نمی‌دهد جز اینکه آن را امری می‌داند که مقداری به معرفت و مقداری به احساس مربوط می‌شود. هنگامی که بخشی از معرفت با مقداری از ادراک و توجه به سرنوشت بشر و هدف‌های زندگانی در هم می‌آمیزد حاصل آن خرد خواهد بود.

ب) اهدافی که در حوزه اجتماعی باید تحقق یابند:

1- نخستین و شاید مهمترین رسالت تربیت از دیدگاه راسل تربیت شهروند آزاد جهان (free citizens of universe) است.

2- ایجاد انگیزه در افراد برای توانایی نگرستین به نفع شخصی از نظرگاه عامه

3- نباید تعلیم و تربیت آگاهی منفعلانه (passive awareness) از حقایق و واقعیت‌های مرده را هدف قرار دهد بلکه باید دارای جهت گیری فعالانه به سوی جهانی باشد که کوشش‌های ما باید آن را خلق کند.

4- به وجود آوردن عادت راستی، راستی هم در سخن و هم در فکر و مسلما دومی به مراتب مهمتر است.

5- پروراندن آزادی فکری در میان مردم به نحوی که انسان‌ها مشق تساهل در برابر عقاید یکدیگر را بیاموزند.

با ذکر اهداف تربیت در هر دوحوزه می‌توان چنین بیان کرد که نوع بشری که به اعتقاد راسل باید توسط تربیت ایجاد شود در حوزه فردی دارای استعداد کسب علم، آزاداندیشی وذهن فعال بوده و در حوزه اجتماعی شهروند آزاد جهان است که دارای تساهل و تسامح بوده و با آگاهی فعالانه درصدد خلق جهانی از نو است. در اینجا است که می‌توان پی به اهمیت مدعای راسل برد که چگونگی جهان ما در گرو چگونگی شخصیت ما و آن نیز در گرو تربیت ما است.

بخش سوم: کنکاش در سیرتاریخ تعلیم و تربیت

در بخش‌های قبل به تبیین آراء راسل پیرامون ضرورت پرداختن به مقوله تربیت اشاره و اهدافی که تربیت تحقق آنها بر عهده دارد ذکر شد. حال در این بخش به نقدهای راسل پیرامون سیر تاریخی تعلیم و تربیت خواهیم پرداخت و مسلماً شروع این بحث از دوره یونان باستان است.

راسل در دوره یونان باستان بر افکار و اندیشه‌های افلاطون متمرکز شده و معتقد است غایت آمال افلاطون تربیت گروهی روشنفکر بود که حکومت را به نحو انحصاری در دست گیرند. این هدف تا قرن 19 پیوسته دنبال می‌شد اما با دخالت دو عامل دموکراسی و علم این روند تغییر کرد. یکی از ثمرات تغییر چنین شیوه ای، همگانی شدن آموزش بود. هر چند همگانی شدن تعلیم و تربیت مورد اعتراضاتی واقع شد که از دیدگاه راسل ریشه اشرافی داشت. راسل همچنین یکی از نزاع‌های اصلی در دوره یونان باستان را نزاع میان تربیت زینتی [تعلیم فصاحت و بلاغت] و تربیت فایده بخش[ آماده کردن برای تجارت یا فن] می‌داند که مدت‌ها پس از این دوره نیز ادامه داشت.

او سپس به سراغ تربیت مسیحی می‌رود. تربیت این دوره، تربیت روحانی بود و مبتنی بر ساختاری پیشوایانه که از برده شروع و به تدریج به خدا ختم می‌شد. در یک کلام تربیت تابع مصلحت هیاتی به نام کلیسا بود و شاگردان همچون وسیله‌ای برای رسیدن به مقصود در نظر گرفته می‌شدند. نقدهای راسل به تربیت کلیسا را می‌توان چنین بیان کرد:

1- به تابعیت درآوردن تعلیم و تربیت برای خیر و رفاه یک نهاد که شاگردان در این روند تنها وسیله و نه هدف محسوب می‌شدند. به عبارت دیگر شاگردان همچون ماده خامی در اختیار کشیشان بودند.

2- عدم توجه به هوش، کلیسا چنین ترغیب می‌کرد که سوای فضیلت هیچ چیز قابل اهمیت نیست، فضیلت نیز نزد آنان عبارت از فهرست خاصی از اعمال بود که بر آنها عنوان گناه اطلاق می‌شد.

3- اجتناب کودک از انجام خطاء و به دیده تحقیر نگریستن به خطاکاران که نوعی راستی بی روح (cold correctness) را در افراد ایجاد کرده و خلاقیت (originality) جای خود را به احترام به مرجعیت (authority) می‌داد.

4- و در نهایت نقد بنیادین راسل به تربیت مسیحی این است که اخلاق حاکم بر این عصر هیچ راهنمایی به سوی انسان آزاد نبود.

او سپس به سراغ تربیت عصر جدید می‌رود. گذر از قرون میانه و ورود به عصر خرد تنها یک تغییر زمانی نبوده بلکه به معنای دقیق کلمه رنسانس در تمام ابعاد سیاسی فرهنگی فلسفی و اجتماعی بوده است.انسان قرون میانه از نو تعریف شد و در مرکز جهان قرار گرفت. مسلماً تغییرات آن چنان وسیع بود که تربیت نیز از این دگرگونی‌ها در امان نماند. روش‌های تربیتی دگرگون شد و به تعبیر راسل حذف اعتقاد به گناه اولیه سرآغاز شیوه‌های نوین تربیتی بود. انسان نه به عنوان موجودی رانده شده از ملکوت آسمان بلکه به عنوان خداوندگاری بر روی زمین در نظر گرفته شد که خالق اعمال خویش است. دیگر از مرجعیت کلیسا و روحانیون خبری نبود و کوژیتو دکارت نشان داد که مسوول همه اعمال، تنها خود انسان است. حس تعاون و همکاری جایگزین سلطه‌پذیری شد و این بدان معنا بود که هم در روش و هم هدف، تربیت معنای دیگری به خود گرفته بود. با این وجود تربیت این عصر نیز خالی از اشکال نیست. او معایب این عصر را چنین می‌شمارد:

نیروی سرشتن عقل‌های کوچک کاری بس پرخطر و حساس است و همچون تیغ دولبه می‌باشد از یک سو می‌تواند حیات سعادتمندانه آدمی را رقم زند و از سوی دیگر قابلیت این را دارد که مقدمات انحطاط نوع بشر را فراهم آورد. راسل با ترسیم فضای حاکم بر عصر تکنیک معتقد به نوسازی اجتماعی است که تحقق آن منوط به دگرگون کردن خرد عامه مردم از‌طریق تربیت صحیح است

1- تربیت فعلی در حوزه تاریخ و دین قطعا مضر است.امروزه تاریخ هر کشور تنها در جهت بزرگ نشان دادن آن کشور تعلیم داده می‌شود و در نتیجه دانش آموزان گمان می‌کنند که کشورشان همیشه برحق بوده و برتر از کشورهای دیگر است و این به معنی قلب واقعیت است. به کودکان تعصب، جنگ طلبی و وحشیگری را در زیر پرده تعلیمات دینی، وطن پرستی، کمونیسم، سلطه کارگری و حمیت انقلابی تعلیم می‌دهند و ثمره این روند چیزی جز افروختن آتش نزاع و جنگ نیست. آموزش تاریخ نه به عنوان وسیله‌ای برای تقویت وطن پرستی متعصبانه و متحجرانه، بلکه به منظور تقویت حس مشارکت و به عنوان یک تعهد و تکلیف بین‌المللی به وسیله کتاب‌هایی فارغ از تعصب وطن پرستانه باید آموزش داده شود. در حوزه دین نیز مهمترین مساله منع از کنکاش علمی است که مولود چنین نگرشی توقف پژوهش آزاد است.

2- در طی تمام دوران، تمدن غرب و به تبع آن تربیت غربی متاثر از دو تئوری اخلاقی بوده است:

الف) تئوری اخلاق مسیحی ب) ناسیونالیسم

راسل معتقد است اگر این دو جدی گرفته شوند با هم ناسازگارند و آنجا که ناسازگارند مسیحیت گزینه مطلوب است و در آنجا که سازگارند هر دو نادرستند. آنچه تعلیم و تربیت باید مد نظر قرار دهد نه اخلاق مسیحی و نه حس ناسیونالیستی است بلکه آن امر تمدن است.

در تعلیم و تربیت امروز به جای فرمانبرداری و انضباط باید حفظ استقلال و انگیزه را هدف قرار داد. به جای قساوت و سنگدلی، عدالت در اندیشه را توسعه دادو به جای تحقیر، تکریم را الغاء نمود. از سوی دیگر شک سازنده (constructive doubt) باید جایگزین زودباوری شود. عشق به ماجراجویی ذهنی، حس جهان‌هایی برای تسخیر به وسیله کاری سترگ و خطیر و شجاعت در اندیشه از اموری است که تعلیم و تربیت آرمانی راسل به دنبال تحقق آنها است.

بخش چهارم: تربیت و معرفت

برتراند راسل در حوزه معرفت شناسی و مباحث مربوط به آن در زمره واقعیت گرایان جای می‌گیرد. برای پیروان واقع گرایی (realism) دو اصل بنیادین در مساله شناخت وجود دارد:

1- اصل استقلال: به این معنا که اشیاء و حوادث جهان مستقل از فاعل شناسایی وجود دارند.

2- اصل قابلیت شناسایی: مقصود این است که جهان قابلیت شناسایی برای فاعل شناسایی را دارد.

برای درک بهتر این دو اصل به سراغ راسل رفته و نظریات او را پیرامون وضعیت علمی ذهن جویا می‌شویم. او معتقد است وضعیت علمی ذهن نباید شکاکانه (skeptical) یا جزم گرایانه (dogmatic) باشد زیرا شکاک کسی است که حقیقت را غیرقابل کشف می‌داند در حالی‌که جزم گرا معتقد است حقیقت از قبل کشف شده است.

این امر در باب تربیت نیز صدق می‌کند. حاصل تربیت نیز نه انقیاد در برابر شک و نه تصدیق بی چون و چرا است، بلکه آنچه تعلیم و تربیت باید به دنبال آن باشد تحقق این امر است که اشخاص را متقاعد سازد که می‌توانند تا حدی ولو به صعوبت معرفت حاصل نمایند. به عبارت دیگر «معرفت مانند هر امر خوب دیگری دشوار است، اما غیرممکن نیست. جزم گرا صعوبت آن را فراموش می‌کند و شک گرا امکان آن را رد می‌کند. اشتباه هر دو مصیبتی عظیم به دنبال دارد.»

چنانکه پیش از این در بخش اهداف تعلیم و تربیت حوزه اهداف فردی ذکر شد یکی از اهداف مهم تعلیم و تربیت پرورش روح علمی است. راسل برای ماهیت روح علمی ویژگیهایی برمی شمارد که می‌توان آنها را چنین بیان کرد:

1- غیاب قطعیت: (finality) در دیدگاه راسل ماهیت روح علمی غیاب قطعیت است. انسان داشمند تصور نمی‌کند که کشفیات او، کشفیات مطلق و نهایی هستند و در نتیجه عقاید خود را همیشه به صورت موقتی و غیرقطعی در نظر می‌گیرد.

2- طلب دلیل: (evidence) کسی که واجد روح علمی است برای هر آنچه بدان معتقد است دلیل می‌طلبد.

3- قابلیت بحث را دارا بودن: کسی که دارای روح علمی است معتقد است که هر موضوعی قابلیت بحث عقلانی را داراست و همچنین شایسته است که به شیوه علمی مورد بررسی قرار گیرد.

4- امکان حصول معرفت: حصول معرفت هر چند دشوار است اما غیر ممکن نیست.

5- امکان خطا: در هر عصری بخشی از آنچه معرفت تلقی می‌شود معمولا کم و بیش خطا است، اما این خطاها از طریق جدیت و دقت قابل اصلاح می‌باشند.

علاوه بر ویژگی‌هایی که در بالا ذکر شد راسل برای پرورش روح علمی روندی را ترسیم می‌کند که بسیار مهم است. او معتقد است روح علمی طالب میلی برای یافتن حقیقت است. به همین دلیل از غیر یقینی شروع و با برهان و استدلال به یقین می‌رسد. علاوه بر این در این مسیر نباید به تشکیک‌های مهمل که حقیقت را امری دست نیافتنی و دلایل و براهین را غیرقاطع به نظرمی آورند راضی و خشنود شد. در عین حال از تصدیق بی چون و چرا نیز باید اجتناب کرد. چنان‌که پیش از این نیز بیان شد آنچه ویژگی اصیل روح علمی است نه رضایت به شکاکیت و نه موافقت با جزمیت بلکه توجه به این مساله است که دانش قابل حصول است هر چند تحقق این با دشواری همراه است.

با توصیف و تحلیلی که از ماهیت روح علمی از نگاه راسل دراین بخش انجام شد وارد بحث کلیدی راسل یعنی تفکر انتقادی می‌شویم که نقش بسیار مهمی در تعلیم و تربیت آرمانی راسل دارد.

بخش پنجم: تفکر انتقادی

در مقاله‌ای تحت عنوان (Bertrand Russell on critical thinking) که توسط دکتر ویلیام هر به رشته تحریر درآمده تفکر انتقادی یکی از دستاوردهای مهم راسل در حوزه تعلیم و تربیت در نظر گرفته شده است. خطر الغاء عقیده، گسترش و رواج عقاید جزم‌اندیشانه و اهمیت قضاوت فردی همگی نشان دهنده پرداختن به این موضوع است. راسل در آثار خویش تعابیر مختلف دیگری همچون نگرش انتقادی، قضاوت نقادانه و بررسی موشکافانه نقادانه، قوه پذیرش غیرجزمانه نقادانه را به کار می‌برد که هر چند به ظاهر متفاوت می‌باشند ولی به لحاظ معنا یکی هستند. تفکر انتقادی نمودی عینی در علم، عقلانیت، لیبرالیسم و تعلیم و تربیت دارد. برای تحقق چنین نگرشی انسان نیازمند پیش‌فرض قرار دان شرایط ذیل است و در صورت عدم قبول هر یک از این شرایط فاقد تفکر انتقادی خواهد بود:

1- تشخیص خطاپذیری انسان

2- حس عدم قطعیت بسیاری از امور که عموما به عنوان امور قطعی در نظر گرفته می‌شود.

3- نگرش آزاداندیشانه در ارتباط با عقایدمان

4- موقتی بودن بدون افتادن در دام یک شکاکیت توام با تنبلی یا شک جزم‌اندیشانه

نکته‌ای که شاید بتوان گفت از ابتکارات راسل در حوزه تعلیم و تربیت است طرح مساله شک سازنده (constructive doubt) است. راسل نه حکم به شکاکیت مطلق می‌دهد و نه جزم‌اندیشی مطلق را توصیه می‌کند. آنچه او در طلب آن است میلی برای دانستن آمیخته با احتیاط است.

شرایط 4 گانه فوق جواز ورود به حوزه تفکر انتقادی است اما برای بازشناسی تفکر انتقادی با تفکرات دیگر راسل ویژگی‌هایی برای آن برمی شمارد که عبارتند از:

1- تفکر انتقادی به دنبال بررسی شواهد و استدلال و ارزیابی در مورد آنها است.

2- تفکر انتقادی خود نیازمند نقادانه بودن درباره تلاش‌های خود در نقدگرایی است. به عبارت دیگر تفکر انتقادی باید شامل تاملی نقادانه بر آنچه که بر تفکر انتقادی می‌گذرد باشد.

3- تفکر انتقادی اساسا یک امر خطیر سلبی نیست و طرف دیگر آن، شک سازنده است.

4- ابطال‌ها که ثمره تفکر انتقادی هستند خود به ندرت نهایی هستند و معمولا مقدمه‌ای برای اصلاح‌های بعدی هستند. راسل در این باب به مساله ساخت-تخریب (construction-destruction) اشاره می‌کند. او معتقد است که ساخت و تخریب هر دو موجب اقناع اراده معطوف به قدرت می‌شوند اما مسلما ساخت امری دشوارتر است و در نتیجه رضایت بیشتری را نیز برای فرد حاصل می‌کند. به لحاظ روانشناسی تخریب هنگامی صورت می‌گیرد که نیروهای طبیعی برای تغییر ساختار موجود آزاد می‌شوند بدون این‌که علاقه‌ای برای ایجاد یک ساختار جدید وجود داشته باشد ولی بنا کردن هنگامی صورت می‌گیرد که یک ساختار از پیش طراحی شده را به وجود آوریم. راسل معتقد است پیدایش بسیاری از فضایل نیز ناشی از تجربه لذت ساخت است. او در این میان مثالی می‌زند که در عین سادگی بسیار عمیق و دقیق است: به طفلی که از شما می‌خواهد متعرض ساختمان او نشوید می‌توانید بفهمانید که او هم نباید متعرض بناهای دیگر شود. از این راه می‌توان در او احترام به عمل دیگری را خلق کرد.

ذکر دو نکته و یک انتقاد پیرامون تفکر انتقادی خالی از لطف نیست.

نکته نخست: راسل به دنبال یک بی‌طرفی مطلق (absolute impartiality) نیست، زیرا بی‌طرفی و عدم تعصب منجر به عدم فعالیت و عدم تحرک می‌شود. نکته دوم: تبیین راسل از تفکر انتقادی خود یک نوع تفکر انتقادی است.

اما انتقادی که توسط راسل پیرامون تفکر انتقادی مطرح شده امری جالب توجه است. او نقدی دقیق بر تفکر انتقادی پیش‌بینی می‌کند و آن این است که نقادی ممکن است منجر به این امر شود که مردم به عنوان تماشاگر و نه به عنوان شرکت‌کننده در نظر گرفته شوند. او معتقد است که فیلسوف نباید صرفا تماشاگر شکاک فعالیت‌های انسانی باشد. آنچه ما نیاز داریم زندگی بدون قطعیت است. با این وجود نباید به وسیله تردید و دودلی ضعیف شویم. یکی از دلایلی که موجب می‌شود «تفکر انتقادی» جایگاهی خاص در نظام فلسفی راسل پیدا کند مساله «مرجعیت» و تبعیت بی‌چون و چرا از امری است که دارای اقتدار است. در بخش بعد به این موضوع خواهیم پرداخت.

بخش ششم: مرجعیت

هر چند مرجعیت (authority) در بطن خود اقتدار و اعمال قدرت را به دنبال دارد؛ اما آنچه موجب می‌شود این کلمه دارای بار ارزشی منفی باشد تصدیق بی‌چون و چرا از مقامی است که در جایگاه مرجعیت قرار گرفته است. در این شرایط آدمی بدون تعقل و تامل منطقی خود را تابع فرد، هیات، حزب و... می‌کند. نمونه بارز چنین وضعیتی مرجعیت کلیسا در قرون میانه بود.

اما در نگاه راسل مرجعیت امری اجتناب‌ناپذیر در حوزه تعلیم و تربیت است، ولی او به متولیان تعلیم و تربیت توصیه می‌کند که آنچه آنها باید نصب العین خویش قرار دهند شیوه‌ای از اعمال مرجعیت است که مطابق با روح آزادی (The spirit of liberty) است. او معتقد است در شرایطی که مرجعیت امری اجتناب‌پذیر است آنچه ضروری است که موردتوجه قرار گیرد مساله احترام (reverence) است. انسانی که به این مساله توجه می‌کند هرگز گمان نخواهد کرد که وظیفه اوست که به اذهان و روان جوانان شکل و قالب ببخشد. او هرگز به دنبال این هدف نخواهد بود که کودک یا دانش‌آموز را برای تحقق اهداف بیرونی که ازسوی دولت یا هر مرجع غیرشخصی در نظر گرفته شده آماده کند بلکه تنها به دنبال این است که کودکان و دانش‌آموزان را چنان تعلیم و تربیت کند که هدفهایی که روح کودک و دانش‌آموز به طور مبهم به دنبال آن هست تحقق یابد. بر طبق دیدگاه او اعمال مرجعیت تنها در صورت عدم نقض اصل آزادی امکان‌پذیر خواهد بود و در غیر این صورت ثمره اعمال مرجعیت چیزی جز نفرت از اولیای امور به دنبال نخواهد داشت. نفرت از اولیای امور که بر کودک ظلم می‌کنند ممکن است به صورت میلی برای تحمیل ظلمی برابر بر نسل بعدی تجلی کند. او در این مورد به واقعه‌ای اشاره می‌کند که بسیار مهم است:

من پسری را در مدرسه یافتم که با پسر کوچکتر از خود بدرفتاری می‌کرد. با او جر و بحث نمودم، اما او پاسخ داد: بزرگترها مرا می زنند و در نتیجه من نیز کودکان را می‌زنم. آیا این عادلانه نیست؟ در این کلمات، او تاریخ نوع بشر را متجلی ساخت.

چنانکه پیش از این بیان شد مرجعیت بیش از همه در حوزه دین نمود داشته و این امر در قرون میانه کاملا نمایان است. در این راستا در فصل بعد به مساله دین و رابطه آن با تعلیم و تربیت اشاره خواهیم کرد.

بخش هفتم: تربیت و دین

راسل پیش از بحث پیرامون رابطه دین و تعلیم و تربیت به تقسیم‌بندی مهمی اشاره می‌کند. او دین را به دو قسم شخصی و سازمانی تقسیم می‌کند. دین شخصی امری خصوصی و فردی است اما دین سازمانی امری متفاوت از دین شخصی است. دین سازمانی دارای اهمیت سیاسی است و هر جا که دین سازمانی وجود دارد مالکیت از آنِ این دین خواهد بود و شخص می تواند امرار معاش کند مشروط بر اینکه از حامیان عقاید و اصول این دین باشد. در نتیجه رابطه تربیت و دین در ارتباط با دین سازمانی مطرح می‌شود. نقدهای راسل در باب دین بسیار معروفند هر چند ذکر این نکته به جاست که بیشتر این نقدها مربوط به نقد ساختار دین مسیحیت است. او معتقد است که دین به دلیل کم اهمیت نشان دادن این جهان، تضعیف اتکاء به نفس، اتکاء به مرجعیت، نفی خودگرایی و تقویت روحیه محافظه کاری مانعی مهم برای رسیدن به تربیت آرمانی است.

او مطابق با ساختار معرفت‌شناسی نظام فلسفی خویش معتقد است در گزاره‌های دینی [مانند حیات پس از مرگ] از یک سو انسان عاقل به جهل خویش معترف است و از سوی دیگر به علت فقدان دلایل کافی، تعلیق حکم (suspension of judgment) تنها نگرش عقلانی است و این در حالی است که دین مسیح به نفع حیات اخروی حکم می‌کند. راسل معتقد است که تردید در صدق یا عدم صدق گزاره‌ای خود نشانگر عدم یقینی بودن آن گزاره است و در مورد قضایای دینی این امکان وجود دارد که صدق و کذب آنها غیرقابل کشف باشد.

همچنین او بشدت به نقد سیاستمدارانی می‌پردازد که از حربه دین در حوزه تربیت برای پیشبرد اهداف خویش استفاده می‌کنند. سیاستمدارانی که معتقدند حتی اگر خدا وجود نداشته باشد مطلوب خواهد بود اگر مردم تصور کنند که خدا وجود دارد به این دلیل که این عقیده رفتار فضیلت‌آمیز را در آنها ترغیب خواهد کرد. راسل در پاسخ به چنین سیاستمدارانی بیان می‌کند که شما چگونه می‌توانید به کودکان تعلیم دهید که خوب باشند اگر شما از روی عادت و آگاهانه به آنها در باب این موضوع دروغ می‌گویید؟ چگونه برای ایجاد یک رفتار نیک از عقاید غلط به عنوان محرک ایجاد رفتار نیک کمک می‌گیرید؟ هر چند راسل نقدهای گزنده‌ای بر دین وارد می‌کند، امّا این بدان معنا نیست که به کلی منکر پرداختن به مسائل دینی شود. او معتقد است انسان خردمند بهتر است به این موضوعات تا آنجا که صادقانه ممکن است فکر کند.

با تبیین اندیشه راسل در چگونگی تربیت، وارد بحث پیرامون انسان آرمانی می‌شویم که ثمره تربیت آرمانی اوست.

بخش هشتم: انسان آرمانی

چنانچه پیش از این بیان شد چگونگی جهان در گرو چگونگی شخصیت انسان و این امر نیز وابسته به چگونگی تربیت است. در بخشهای پیشین مبانی تعلیم و تربیت مطلوب راسل مورد بررسی قرار گرفت. حال انسانی که در مسیر چنین تربیتی قرار بگیرد منشی را حاصل می‌کند که از دیدگاه راسل منش یک انسان تربیت یافته است. او 4 ویژگی برای یک منش مطلوب ذکر می‌کند که تربیت آرمانی راسل زمینه‌ساز آنها است:

1- شادابی و سرزندگی (vitality): این صفت بیش از همه یک صفت فیزیولوژی است که در نتیجه آن احساس زنده بودن، اهتمام و دلبستگی به عالم خارج و به تبع آن توانایی لازم برای انجام عملی خاص را به دنبال دارد.

2- شجاعت (courage): امری ایجابی است و نه سلبی. به این معنا که شجاعت تنها به معنای فقدان ترس نیست. شجاعت هنگامی که جنبه محسوس پیدا کند در بهترین حالت در وضعیت تسلط بر ماده به ظهور می‌رسد. از دیدگاه راسل بهترین نوع شجاعت حسّی نه از طریق مسابقه در منازعه افراد بشر با یکدیگر بلکه از طریق تعلیم مهارت در تصرف ماده و تسلط بر آن انجام می‌شود. او معتقد است در جایی که جز غلبه بر یک دشمن چاره دیگری نیست چه بهتر که این دشمن ماده و نه ابناء بشر باشد.

3- حساسیت (sensitiveness): حساسیت عبارت از تحریک عاطفه انسان ازسوی محرکات و انگیزه‌های متعدد است. نوع مطلوب حساسیت، همدردی (sympathy) است که همانا شاد شدن و رنج بردن از شادی و رنج دیگران است. همدردی هنگامی ارزشمند است که دایره آن از بستگان فراتر رود و در یک مقیاس وسیع‌تر همه افراد نوع بشر را در بر بگیرد. تنها تربیت است که می‌تواند پدیدآورنده چنین حسی در ما و بازدارنده بیدادی باشد که بخش وسیعی از جهان را فرا گرفته است.

4- هوش (intelligence): هوش هم معرفت و هم قابلیت دریافت و تحصیل معرفت را شامل می‌شود، هر چند بیشتر بر استعداد و قابلیت برای تحصیل معرفت دلالت می‌کند تا معرفتی که از قبل حاصل شده است. چنان‌که در بخش‌های پیشین اشاره شد یکی از اهداف تربیت تقویت و پرورش هوش است.

با بر شمردن ویژگی‌های بالا می‌توان گفت که جامعه موردنظر راسل جامعه‌ای خواهد بود که مردان و زنان آن صاحب روح زنده، شجاعت، حساسیت و هوش به بالاترین درجه ممکن خواهند بود. تبیین راسل از این 4 ویژگی بسیار نزدیک به صفات اشخاص سه‌گانه تثلیث هستند. چنانکه بر طبق الهیات سنتی قدرت، حکمت و عشق صفات اشخاص سه گانه تثلیث می‌باشند.

پس از بررسی چگونگی تربیت و چگونگی شخصیت نوبت به بخش آخر یعنی تربیت و جامعه می‌رسد.

بخش نهم: تربیت و جامعه

مسلما در فرایندی که فرد در مسیر تربیت طی می‌کند بتدریج مقدمات ورود او به اجتماع فراهم می‌شود. نحوه تربیت فرد نقش مهمی در بنا و پویایی جامعه خواهد داشت و به عبارت دیگر نوع تربیت افراد، تضمین یا عدم تضمین بقای جامعه بشری را رقم خواهد زد. چنان که در مقدمه این مقاله ذکر شد از دیدگاه راسل وضعیت جهان امروز به دلیل یکه تازی علم و عقب ماندن قافله خرد از این کاروان چندان رضایت‌بخش نیست. ترسیم وضعیت حاضر نشان می‌دهد که هر چند پیشرفت علم به ظاهر در ابعاد مختلف تاثیرات ملموس و مهمی داشته است، ولی با مهیا کردن وسایل کشتار و نابودی دسته‌جمعی، بقای نوع بشر را به خطر انداخته است. رقابت میان کشورها و کاربرد تسلیحات، تمدن چندین هزار ساله بشر را بر لبه پرتگاه نیستی قرار داده است و اضطرابی عظیم بر وجود انسان‌ها مسلط ساخته است، اما آنچه راسل بدان معتقد است نیاز نوع بشر در عصر حاضر به مشارکت (cooperation) به جای رقابت (competition) است. از دیدگاه او اعتقاد به مفید بودن رقابت یک اشتباه تاریخی است و نباید دیگر این اشتباه تکرار شود. انسان امروزی برای حصول رضایتمندی از حیات خویش نیازمند دو هماهنگی (harmony) است:

1- هماهنگی درونی که میان عقل و عاطفه برقرار می‌شود.

2- هماهنگی بیرونی با اراده دیگران. در صورت تحقق این دو نوع هماهنگی می توان به آینده بشر امیدوار بود. اما در این میان مساله(تقدم فرد یا اجتماع) مطرح می‌شود که ما آن را به عنوان تعارض «تربیت فردی» و «تربیت شهروندی» مورد بحث قرار می‌دهیم.

بخش دهم: تربیت فردی یا تربیت شهروندی

تعارض میان تربیت فردی و تربیت شهروندی از دیرباز مطرح بوده است. چنانکه افلاطون نیز در رساله قوانین کتاب هفتم به این مساله اشاره می‌کند. اما راسل نگرش خاصی به این مساله دارد و صورت مساله را چنین تحلیل می‌کند. او زمینه ظهور چنین تعارضی را در مساله نگرش علمی به مسائل شک‌برانگیز جستجو می‌کند. راسل معتقد است شیوه حرکت علم به صورت اکتشاف است و به عبارت دیگر شیوه تعیین ساختار ذهنی علم به گونه‌ای است که کشف را سهولت می‌بخشد و موجب نمی‌شود که انسان دارای عقیده‌ای ثابت در اصول فعلی شود. این در حالی است که یک شهروند تربیت یافته از قرار معلوم ناتوان از کشف است. او از یک سو احترام به بزرگان نسل گذشته را سرمشق خود قرار می‌دهد و از سوی دیگر با ترس و لرز و با دیده تردید به نظریه‌های ویرانگر جدید می‌نگرد. چنین است که تعارض میان تربیت فردی و تربیت شهروندی نمایان می‌شود.

در حوزه اجتماعی تعلیم و تربیت باید به دنبال شهروند آزاد،‌ ایجاد توانایی نگریستن به نفع شخصی از نظرگاه عامه و نهادینه کردن عادت راستی، هم در سخن و همفکر باشد

راسل در پاسخ به این سوال که «وظیفه تعلیم و تربیت، تربیت افراد خوب است یا ثمره آن تربیت شهروندان خوب است؟» بیان می‌کند که فرد خوب کسی است که به خیر کل کمک می‌کند در حالی که خیر کلی الگویی است که از خیر فردفرد افراد جامعه ساخته شده است. با فرض این‌که یکی از این دیدگاه‌ها پذیرفته شود طرح این موضوع که پرورش فرد و تعلیم شهروند اموری متفاوت هستند نادرست به نظر می‌رسد. او معتقد است هر چند از نظرگاه ابدیت، تربیت فرد امری عالی تر از تربیت شهروندی است، امّا از منظر سیاسی در ارتباط با نیازهای زمان، تربیت شهروند از اهمیت خاصی برخوردار است. شاید برای حل این تعارض و تکمیل پاسخ راسل بتوان به مفهوم التزام انتقادی (critical engagement) جان دیویی رجوع کرد. در دیدگاه جان دیویی «التزام انتقادی» عبارت است از: «امتزاج میان اندیشه فردی و تجویز گروهی  جامعه آرمانی که تشکیل‌یافته از مردمی است که شجاعت اندیشیدن به صورت مستقل را دارند و در عین حال خویشتن را با گروه پیوند می دهند.» یکی از معایب تربیت شهروندی که تا عصر حاضر بسیار بر آن تاکید شده تقویت حس ناسیونالیسم است که راسل از نوع افراطی آن بشدت گریزان است.

بخش یازدهم: ناسیونالیسم

ناسیونالیسم (nationalism) احساسی است که فرد نسبت به جامعه‌ای که عضوی از آن به شمار می‌آید پیدا می‌کند. این احساس هر چند طبیعی و ضروری است اما از نگاه راسل هنگامی که جنبه افراطی به خود بگیرد تبعات زیانباری به دنبال خواهد داشت. زیان‌های ناسیونالیسم افراطی آنگاه فاجعه‌آمیز خواهد بود که این حس از طریق تعلیم و تربیت انتقال داده شود. در کشورهایی که حس ناسیونالیسم افراطی را به کودکان الغاء می‌کنند، چنین تعلیم داده می‌شود که افراد یک کشور هیچ زمینه و پیوند مشترکی با کشورهای دیگر ندارند و مفهوم تمدن مشترک مانعی بر سر نزاع‌ها و کشمکش‌ها نخواهد بود. مسلما متولی اصلی چنین تعلیم و تربیتی دولتها هستند. چنانکه راسل مطرح می‌کند صاحبان اصلی تعلیم و تربیت تا به امروز یا دولت‌ها بوده‌اند یا سران مذهبی. تربیت دولتی هدفی جز تربیت روح ملیت پرستی نداشته و تربیت مذهبی نیز ثمره‌ای جز پرورش تعصب و تنگ نظری به دنبال ندارد. در تعلیم و تربیت دولتی هیچ انسانی تعلیم نمی‌بیند مگر اینکه موافق اصول جزمی ‌باشد که توسط دولت، حاکم بر جامعه شده است. هر چند تربیت دولتی معایب بسیاری دارد امّا گریزی از آن نیست در نتیجه با اصلاح معایب آن می‌توان از زیان‌های آن کاست. در این راستا راسل معتقد است که هدف حکومت در تعلیم و تربیت باید ایجاد همبستگی اجتماعی باشد، امری که فقدان آن منجر به آنارشیسم و جنگ داخلی می‌شود. به عبارت دیگر آن اقدامات دولتها که از طریق تربیت برای مقابله با بی‌نظمی‌های داخلی انجام می‌شود قابل تقدیر و تایید است، امّا هنگامی که این اقدامات منجر به بی‌نظمی‌های بین‌المللی شود نامطلوب است. چنانکه در بخش اهداف تربیت ذکر شد یکی از اهداف مهم تربیت، تربیت «شهروند آزاد جهان» است که این امر مستلزم استقرار یک حکومت جهانی است. اما آنچه مانع تحقق چنین حکومتی می‌شود احساسات حاد ملیت پرستانه‌ای است که در اعماق تاریخ ریشه دارد.

هر چند امری طبیعی و ضروری است که هر فردی میهن و ملت خود را دوست داشته و برای سازندگی و پیشرفت آن تلاش کند، اما هنگامی که حس میهن‌پرستی موجب دشمنی با سایر ملتها شود امری مذموم به شمار می‌آید. مسلما استقرار یک حکومت جهانی نافی استقلال ملی نخواهد بود همانگونه که وجود ملت اصالت خانواده را نفی نمی‌کند. استقرار چنین حکومتی است که بستری مناسب برای تعلیم و تربیت آرمانی راسل فراهم خواهد کرد. در چنین حکومتی که کارکرد اصلی آن جلوگیری از وقوع جنگ است از طریق تعلیم و تربیت خواهند آموخت که به جای حس ملیت پرستی و رقابت، حس تعاون و همکاری را در وجود خویش پرورش دهند.

برآیند کلی:

1- جهانی که درآن زندگی می کنیم وابسته به چگونگی شخصیت ما و چگونگی شخصیت ما در گرو چگونگی تربیت است. به عبارت دیگر «تربیت کلید جهان نو» محسوب می‌شود.

2- ضرورت پرداختن به مقوله تعلیم و تربیت معلول شرایط حاکم بر عصر تکنولوژی است. تکنیک فاقد خرد و تکنولوژی، بدون پشتوانه جهان‌بینی صحیح، مقدمات انحطاط تمدن چندین هزار ساله بشر را فراهم آورده و پر اضطراب‌ترین دوره را برای حیات بشری رقم زده است. در این میان تنها از طریق یک نوسازی اجتماعی می توان مانع تحقق این فاجعه شد.

3- تشخیص و تبیین بهترین نوع تربیت آنگاه امکان پذیر خواهد بود که ابتدا مفهومی از نوع انسانی که درصدد ایجاد آن هستیم را دارا باشیم.

4- در حوزه فردی پرورش خرد، هوش، روح علمی، آزاداندیشی و میل به حقیقت از اهداف مهم تعلیم و تربیت آرمانی راسل به حساب می‌آیند. چنان که در حوزه اجتماعی نیز تعلیم و تربیت باید به دنبال شهروند آزاد جهان، ایجاد توانایی نگریستن به نفع شخصی از نظرگاه عامه و نهادینه کردن عادت راستی، هم در سخن و هم فکر باشد.

5- تقابل میان فضیلت و هوش در قرون میانه ثمره‌ای جز راستی بی‌روح به دنبال نداشت. مرجعیت جانشین خلاقیت و کودک همچون ماده خامی در دست متولیان تربیت بود. در عصر جدید با حذف اعتقاد به گناه اولیه تحولی عظیم در حوزه تعلیم و تربیت به وجود آمد.

6- وضعیت علمی ذهن نه شکاکانه و نه جزم‌گرایانه است. شکاک حقیقت را غیرقابل کشف می‌داند در حالی که جزم‌گرا معتقد است که حقیقت از قبل کشف شده است. در این میان انسان خردمند تصور نمی‌کند که کشفیات او کشفیات نهایی و مطلق هستند. غیاب قطعیت، ماهیت روح علمی است.

7- تشخیص خطاپذیری انسان، حس عدم قطعیت، آزاد اندیشی و موقتی بودن بدون افتادن در دام یک شکاکیت توام با تنبلی یا شک جزم اندیشانه از لوازم نگرش انتقادی است.

8- مرجعیت امری اجتناب‌ناپذیر است، آنچه ضروری است، احترام است. اعمال مرجعیت تنها زمانی مجاز است که به اصل آزادی خدشه وارد نشود. به عبارت دیگر تنها شیوه‌ای از اعمال مرجعیت در نظام تربیتی راسل مجاز شمرده می‌شود که مطابق با روح آزادی باشد.

9- احیای تربیت فردی منوط به تقویت معنای واضحی از مفهوم شهروندان آزاد جهانی است. یکی از بزرگترین عواملی که مانع استقرار یک حکومت همه جهانی است، احساسات حاد ملت پرستانه‌ای است که در اعماق تاریخ ریشه دارد.

10- نظریه بازسازی (reconstructionism) که راسل نیز از طرفداران آن محسوب می‌شود آینده بشریت را در خطر جدی می‌بیند و معتقد است پرداختن به تعلیم و تربیت تنها راه نجات بشریت است و گرنه فنای نوع بشر حتمی خواهد بود. جامعه جهانی، برادری و مردم‌سالاری سه آرمان اصلی طرفداران این نظریه محسوب می‌شود.

منابع:

1- پرفسور اگنر، رابرت، برگزیده افکار راسل، ترجمه عبدالرحیم گواهی، تهران، 1354.

2- راسل، برتراند، حقیقت و افسانه، ترجمه منصور مشکین پوش، تهران، انتشارات فرانکلین، 1347.

3- راسل، برتراند، درباره تربیت، ترجمه عباس شوقی، تهران، انتشارات عطائی، 1347.

4- راسل، برتراند، در ستایش فراغت، ترجمه ابراهیم یونسی، تهران،.

5- پرفسور دوروارد، کارنامک برتراند راسل، ترجمه سید حسن سیدی منصور، تهران، انتشارات ابن سینا، 1346.

6- میرعبدالحسین نقیب‌زاده، نگاهی به فلسفه آموزش و پرورش، تهران، انتشارات طهوری، 1383.

7- شعاری نژاد، فلسفه آموزش و پرورش، تهران، انتشارات امیرکبیر، 1381.