امروز پنجشنبه 14 مهر 1401

نظریه های یادگیری و آموزش خلاقیت

0

تئوری های یادگیری شناختی که از اوائل دهه 1960 آغاز شد بر درک ما از خلاقیت تأثیر گذاشته است. این تئوری ها فکر را فرایند ساختاری می دانند، هوتز و کروک (1995). هوتز و کروک گزارش کردند که خلاقیت را می توان هم تلاش شناختی و هم عاطفی دانست. بر اساس تئوری شناختی مغز دائماً در حال خلق نمودن است. (نقل از فاسکو 2001)

ترفینگر و دیگران (1983) مدل یادگیری خلاق را طرح نموده و آن را ترکیبی از سه سطح دانستند.

سطح اول مدل یادگیری خلاق شامل عوامل متعدد شناختی و انگیزشی موسوم به کارکردهای واگرا می باشد. تأکید آن بر بازبودن، دیدن و حس کردن امکانات متعدد بسیار است و پایه و اساس فراگیری خلاق را تشکیل می دهد زیرا تعداد متنوعی از فرایندهای تفکر و احساس را که در یادگیری دارای نقش اساسی است شامل می گردد. عوامل شناختی مانند سیلان ایده ها، انعطاف پذیری، ابتکار، بهسازی و عوامل عاطفی مانند کنجکاوی به علاقه به واکنش نشان دادن، خطرپذیری،... است.

سطح دوم فرایندهای سطح بالاتر و پیچیده تر تفکرو احساس را شامل می گردد. علاوه بر آن تأکید بر برخورد با احساسها و تنش های پیچیده درگیری در تصویر سازی ذهنی و به ایجاد آزادی و ایمنی روانی است. مانند عوامل شناختی چون، کاربرد، تجزیه و تحلیل سنتز و... عوامل عاطفی مانند آرامش، پرورش ارزشها.

سطح سوم بر درگیری یادگیرنده در مسائل و چالشهای واقعی تأکید دارد. عوامل شناختی شامل تفحص مستقل، خودجهت دهی در یادگیری، مدیریت منابع و پرورش محصولات است. (قاسم زاده 1375)

ویلیامز (1970) نیز برای رشد خلاقیت در کودکان الگوی شناختی- عاطفی را طراحی نمود. حوزه شناختی شامل دانش، مهارتهای استدلال و آنچه که ویلیامز آن را الگوریتم می نامد، مهارتهای فنی و استعداد خاص می باشد، حوزه شناختی به طور کلی جزء اهداف آموزش معلم است و بستگی به تجربه و تواناییهای یادگیرنده دارد.

حوزه عاطفی شامل حس زیباشناختی، احساسات و عواطف فرد می شود. ویلیامز معتقد است: ارزش گذاری دانش آموزان به کارهای خلاق خود و دیگران مربوط به این حوزه است. دیویس و ریمم (1985) اعتقاد دارند برانگیختن تفکر خلاق از طریق نگرشهای سازنده خلاقیت میسر است. لذا به نظر می رسد، حوزه عاطفی به اندازه حوزه شناختی در ایجاد خلاقیت حائز اهمیت است.

دکتر افضل السادات حسینی