امروز جمعه 08 مهر 1401

مفهوم پیچیده طبقه اجتماعی در جامعه

0

سال ها قبل نگارنده این سطور مدعی شد اکثریت قریب به اتفاق مفاهیمی که به شکلی به انسان که جهان اکبر در او پیچیده شده است، چه به گونه یی فردی یا جمعی مربوطند، مفاهیمی سهل و ممتنع اند. از آن روی سهل و ساده اند که به هر حال هر آن کس که چند صباحی در این خاکدان روزگار گذرانده باشد، برداشت و تعریفی از آن مفاهیم عرضه می دارد که از جهاتی قابل قبول به نظر می رسند. در عین حال ممتنع اند، زیرا با لحظه یی وارسی و لختی چند و چون، فراتر از برداشت سهل و ساده اولیه، پیچیدگی مفرط، ابعاد متنوع، ویژگی های درهم تنیده و دائماً در حال شدن از راه می رسد و آشکار می شود تا محقق عجول و زودباور را شگفت زده، حیران کند (نگاه کنید به پیران، 1365 و 1368).

شاید ادعای بالا در مورد هیچ مفهومی به اندازه طبقه اجتماعی صادق نباشد. به همین دلیل کمتر متفکری یا کمتر متن و منبعی را می توان یافت که چون ترجیع بندی که حالا دیگر مندرس، تکراری و ملال آور شده است به پیچیده بودن مفهوم طبقه اجتماعی اشاره و اساساً بحث خود را با تاکید بر غامضی موضوع آغاز نکند. این ویژگی طبقه اجتماعی نه تنها چون سایر مفاهیم از تنوع ویژگی ها، از تعدد ابعاد و از دگرگونی بی وقفه مفهوم طبقه اجتماعی که در بالا به آن اشاره شد نشات می گیرد، همچنین ناشی از ماهیت و طبیعت مفهوم مورد بحث فی نفسه نیز هست؛ ادعایی که مقاله حاضر به اثبات نسبی آن کمر همت بسته است و به این امید پای در میدان نهاده است. تا چه قبول افتد و چه در نظر آید. مقاله حاضر فراتر از این هدف، همچنین می کوشد نشان دهد که پیچیدگی ذاتی مفهوم طبقه اجتماعی در متن تاریخی و شرایط اکنونی جامعه یی چون ایران، دوچندان می شود. در واکنش به حرف و حدیثی که تا بدین مرحله روایت شده است، این پرسش نیز مطرح کردنی است که حال چه ضرورتی پرداختن به مفهومی با این ویژگی ها را توجیه می کند؟ آیا بهتر نیست دست از آن شسته، یا به مفهوم و بحث دیگری روی آورد یا اساساً دم از گفته های پریشان فرو بست؟ این پرسش بهنگام و اساسی، پرونده اهمیت و ضرورت شناخت و تجزیه و تحلیل مفهوم طبقه اجتماعی، آن هم در رابطه با ایران را می گشاید. واقعیت تلخ آن است که به رغم آشنایی با علوم مرتبط با انسان یعنی جامعه شناسی، روانشناسی، انواع انسان شناسی و نظایر این رشته ها، آن هم کم وبیش برای نزدیک به صد سال، بدون چشم پوشیدن از مساعی تنی چند که بدون مزد و منتی در گوشه یی عاشقانه کار کرده اند، باید اعتراف کرد حرفی برای گفتن وجود ندارد و کار چندانی نشده و در راه پرفراز و نشیب شناخت جامعه پیچیده ایرانی با مردمانی بس پیچیده تر، پیشرفت چندانی به کف نیامده است. نگارنده معتقد است در بین چند عاملی که می توانند به عنوان علل ناتوانی در شناخت جامعه ایران معرفی شوند، طرح نادرست پیش فرض ها، فرض ها، کار پایه مفهومی، ناتوانی در نظریه پردازی و محک زدن نظریه ها، جایگاه خاصی دارند. از دهه پیش تاکنون ارائه دووجهی علوم اجتماعی- انسانی مرتبط یا بامعنا از یک سو و علوم اجتماعی بی ربط و بی معنا از سوی دیگر، تاکید بر این موضوع که علوم اجتماعی- انسانی- رفتاری مرتبط و بامعنا بر نقد مطلعinformed criticism استوار است، اسطوره و افسانه زدایی از قدرت را در دستور کار دارد، وابینانه و بازتابانه است و بر بستری مقایسه یی- تاریخی می روید، از همین منظر و بر همین اساس رخ داده است. چنانچه دستورالعمل بالا چراغی فراروی آن هم جهت شناخت جامعه ایران و شرایط حاکم بر آن محسوب شود، اولین گام ارائه کار پایه یا چارچوب مفهومی منطبق با شرایط تاریخی و اکنونی جامعه ایران در زمینه های گوناگون و در رابطه با مباحث مختلف است که طبقه اجتماعی یکی از آنها است. بنیاد مباحث مربوط به طبقه اجتماعی، مفهوم نابرابری بین انسان ها در اشکال مختلف است. نابرابری در زمینه های مختلف و در رابطه با موضوعات گوناگون به انواع طبقه بندی منجر می شود که صفات تفضیلی درباره انواع مباحث را مطرح و به طیف های بسیار متنوعی جان می بخشند که از پایین پایین تا بالای بالا و از کم کم تا زیاد زیاد نمونه های آن به شمار می روند. طولانی بودن دوران کودکی انسان، فقدان ساز و کارهای دفاعی مناسب، فقدان ساز و کارهای غریزی لازم و محدود نبودن زمانی غریزه جنسی برعکس سایر موجودات در انسان، جمعی زیستن آدمی را الزامی می سازد در پگاه زندگی جمعی بشر، تفاوت در قدرت بدنی آغازگر شکل گیری اولین اشکال نابرابری و لذا اولین اشکال سلسله مراتب شد. با گسترش زندگی جامعه و ظهور، پایدار و نهادینه شدن ارزش ها، اشکال دیگری چون پیرسالاری و پدرسالاری به زورسالاری اضافه شد. تا آنجا که دانش بشر اجازه می دهد نابرابری و وجود انواع سلسله مراتب اموری جهانشمول و سالمندند. نکته مهم که جوهر نابرابری و پیدایش نوع سلسله مراتب به حساب می آید، شکل گیری نوعی نظام توزیعی نامتعادل است. این نظام توزیعی نابرابر به فرصت های زندگی مربوط می شود و نابرابری را به توزیع این فرصت ها تسری می دهند. فرصت های زندگی با گذر زمان متنوع و گسترده می شوند و در فرجامین تحلیل ده ها شاخص را در زمینه های گوناگون به خود اختصاص می دهد. منابع و متون جامعه شناختی فرصت های یاد شده را معمولاً در سه گروه طبقه بندی می کنند که عبارتند از؛ 1- قدرت، 2- رفاه و 3- منزلت. قدرت بنیاد سیاسی نابرابری، رفاه بنیاد مادی یا اقتصادی نابرابری و بالاخره منزلت بنیاد اجتماعی- فرهنگی نابرابری را شکل بخشیده و به نظامی از ارزش ها پیوند می زنند. نظام ارزش ها وظایف مهم توجیه، پایدارسازی و لذا نهادینه سازی را از یک سو و از سوی دیگر زمینه سازی برای دگرگون سازی را برعهده دارند. نکته سخت دلکش زندگی جمعی در همین تناقض آشکار نهفته است که دو گروه از نیروهای اجتماعی را مقابل هم قرار می دهد و امکان جابه جایی طبقاتی را گوشزد می کند. به دیگر سخن ارزش هایی پدید می آید و از سوی صاحبان قدرت، ثروت و منزلت تقویت می شود که به حفظ سلسله مراتب موجود جامعه در هر زمان مفروض مربوط است و در همان حال ارزش های دیگری زاده می شود، پا می گیرد و می روید که نظام سلسله مراتبی در آن لحظه مفروض را غیرمشروع و توجیه ناشدنی معرفی می کند. بر این اساس از دیرباز دو جریان رویاروی یکدیگر صف آرایی کرده به جدلی پایان ناپذیر دست می گشایند. هر یک از این دو جریان هر آنچه را که در توان دارند به کار می گیرند، از هر آن کس که می تواند به یاری شتابد، طلب کمک می کنند و به طور خلاصه روزان و شبان در کار از میدان به در کردن آن دیگری و تثبیت جایگاه خودند. تا بی عدالتی، نابرابری، ظلم و جور در کار است این جدال نیز ادامه می یابد. در دنیای نظر و عمل، اندیشه و پژوهش نیز طیفی شکل گرفته است که یک سوی آن اجماع و وفاق گرایان یا نظم خواهان قرار دارند و در سوی یا قطب دیگر تضادگرایان. بین این دو سو یا دو قطب طیف نیز انواع نگاه ها، مکاتب و نظریه ها جای گرفته اند. در دنیای مکاتب و نظریه ها به دو سوی طیف مورد بحث نیز نام های متنوعی اطلاق کرده اند که کارکردگرایی و قدرت گرایی تنها یک نمونه از آنها است. به همین دلیل به جای اشاره به نظریه کارکردگرایانه و نظریه قدرت گرایانه باید از نظریه های کارکردگرایانه و نظریه های قدرت گرایانه به صورت جمع یاد کرد. بخش عمده این نظریه ها به دنبال معرفی علل نابرابری اند. بدیهی است که نظم گرایان و کارکردگرایان بر ضرورت حفظ وضع موجود تاکید دارند و آن را توجیه می کنند و قدرت گرایان و تضادمحوران به نام ارزش هایی چون عدالت و برابری، ویران سازی نظم موجود را طالب اند و در جهت تحقق آن می کوشند. حال بر پایه وجود سلسله مراتب اجتماعی که بر نابرابری استوار است، مفهوم طبقه اجتماعی تعریف می شود. نابرابری از سرمنشاء اصلی سرچشمه می گیرد که عبارتند از استثمار اقتصادی، سرکوب سیاسی و سلطه فرهنگی. چنانچه ملاحظه می شود باز هم سه بعد اقتصادی، سیاسی و فرهنگی در شکل گیری طبقه اجتماعی نیز دخیل اند. به بیان دیگر در دل کلیت جامعه یی یا به زعم برخی از اندیشمندان در دل ساختار جامعه، سه خرده ساخت یعنی خرده ساخت سیاسی، خرده ساخت اقتصادی و خرده ساخت فرهنگی در تمامی لحظات در حال کنش و واکنش دائمی اند و حاصل این کنش و واکنش شکل کلی و ویژگی های پدیده های اجتماعی را رقم می زند. یکی از پدیده های مورد اشاره طبقه اجتماعی است. طبقه اجتماعی به مکان خاص افراد و گروه های اجتماعی در سازمان جامعه اطلاق می شود. به بیان دیگر مردمانی که در لایه اجتماعی- اقتصادی مشابهی جای دارند، اعضای طبقه اجتماعی خاصی را تشکیل می دهند. برخی از متفکران بحث های اجتماعی، در تعریف طبقه اجتماعی پا را فراتر گذاشته از همان سه بعد مورد بحث سود جسته و بیان داشته اند که «طبقه اجتماعی تعداد وسیعی از آدمیانی را دربرمی گیرد که از نظر ثروت، قدرت و پرستیژ یا منزلت، نزدیک به هم رتبه بندی می شوند.» (Henslin، 2004؛ 1920- به نقل از Russ Lony، 2007) حال اگر گروهی از آدمیان از نظر ویژگی خاصی مشترک باشند، لیکن از نظر ثروت، قدرت و پرستیژ تفاوت های فاحشی داشته باشند، قشری خاص را پدید می آورند. مثلاً هنگامی که از مفهوم دانشجو، روحانی، نظامی و نظایر آنها استفاده می شود به قشرهای مختلف توجه شده است که به رغم ویژگی مشترک تفاوت های چشمگیری می توانند داشته باشند. هنگام بحث از طبقه اجتماعی، باید به تفاوت طبقه اجتماعی با مفاهیم دیگری که نوعی لایه بندی و رتبه بندی اجتماعی را نشان می دهند، توجه ویژه مبذول داشت تا بر پیچیدگی و اغتشاش مفهومی که فی نفسه وجود دارد، افزوده نشود. در بخش عمده منابع و متون (این روزها منابع و متون براساس اشتباهی فاحش «ادبیات» خوانده می شود و به نحوی مضحک از ادبیات جامعه شناسی، روانشناسی، معماری، شهرسازی و احتمالاً در آینده از ادبیات فیزیک و ادبیات شیمی نیز یاد می شود. عجیب تر اینکه به رغم تاکید بر نادرستی و مضحک بودن چنین ترکیبی، برخی با اصرار به تکرار آن ادامه می دهند و یادآور این جمله نغز و ارزنده استاد بزرگ نگارنده اند که می گفت «برخی برای یاد نگرفتن سخت مصرند»)، طبقه اجتماعی را یکی از اشکال طبقه بندی و تمایزات اجتماعی می دانند که عمده بر معیارهای اقتصادی استوار است. حرکت از طبقه یی به طبقه دیگر را تحرک عمودی می نامند که برعکس تحرک افقی با دگرگونی جایگاه و منزلت و ثروت فرد همراه است. تحرک عمودی از طبقه بالا به پایین تر را تحرک عمودی منفی و از طبقه پایین به بالاتر را تحرک عمودی مثبت نام داده اند. تحرک عمودی در نظام های ماقبل سرمایه داری فوق العاده محدود و سخت تر بوده است. بخش بزرگی از افراد در طبقه یی به دنیا می آمدند و تا آخر عمر در همان طبقه می ماندند. جوامع صنعتی مدرن که به خصوص بر نوعی محدود از مردمسالاری یعنی مردمسالاری نمایندگی استوارند، بیشترین امکان تحرک عمودی را در اختیار فرد قرار می دهند. بهتر است با اشاره یی به نظرات دو متفکر و جامعه شناس بزرگ درباره طبقه اجتماعی یعنی کارل مارکس و ماکس وبر و نقد دیدگاه های آنان با توجه به تحولات نظری بعدی، کلیات بحث در باب طبقه را به کناری نهاده و به شرایط ایران پرداخته شود که گفته اند؛ «از هر چه بگذریم سخن دوست خوش تر است.» پس آنگاه سخن در باب ایران را نیز به نکته یی تناقض آلود محدود کرده، گذرا به آن پرداخته و بقیه بحث به وقت دیگری سپرده شود. شاید هیچ مفهومی در نظام فکری کارل مارکس به پیچیدگی و تضادآلودگی و متناقضی طبقه اجتماعی نیست. تا آنجا که بررسی ها نشان داده است، او طبقه اجتماعی را حداقل به هفت شکل مختلف تعریف کرده است.

به نظر نگارنده بخشی از این مشکلات ناشی از چندوجهی بودن زندگی مارکس و تناقض بین این وجوه است. نخست خواننده گرانقدر باید توجه کند که مارکس متفکر و جامعه شناس را باید از فعال سیاسی و رهبر جنبش های کارگری تفکیک کند زیرا بسیاری از اطلاعیه ها یا نوشته های کوتاه او که در گرماگرم مبارزات کارگران اروپای غربی به ویژه در دهه های 40 و 50 قرن نوزدهم نگاشته شده است، فاقد دقت کارهای مدرسه یی یا آکادمیک است و اساساً چنین انتظاری از آنان نیز انتظاری نادرست است. در این گروه از نوشته ها هدف مارکس هدایت فکری جنبش کارگری است و لذا بیشترین تاکید را بر مبارزه طبقاتی پرولتاریا یا کارگران انقلابی علیه سرمایه داران روا داشته است. نکته دوم تفکیک جنبه های تشخیصی یا تشخیص شناسانه مارکس از جنبه های رهنمودشناسانه یا نسخه پیچی های اوست. بدون تردید شناخت مارکس از نظام سرمایه داری و منطق درونی آن حتی تا به امروز شناختی بی بدیل مانده است. لیکن خوش بینی های او در باب انقلاب عظیم کارگری و پیدایش جامعه کمونیستی آن هم از طریق گذار سوسیالیستی طبعاً با مشکلات جدی روبه رو شده است. بالاخره نکته آخر تناقضات بسیار گسترده طیف بسیار متنوع گروه ها و افرادی است که خود را طرفدار مارکس و راه او معرفی کرده و جنگ 72 ملت به راه انداخته اند. با چنین پس زمینه یی باید به نظرگاه مارکس توجه کرد. در این نگاه گذرا صرفاً به دیدگاه جامعه شناختی او آن هم از منظری کاملاً غیرسیاسی و غیرجانبدارانه پرداخته می شود. بدون تردید کارل مارکس در اهمیت بخشیدن به مفهوم طبقه اجتماعی به عنوان مفهومی جامعه شناختی نقشی بسیار مهم و کلیدی داشته است. در عین حال همان گونه که نویسندگان کتاب «طبقه و نابرابری در جوامع ماقبل صنعتی، سرمایه داری و مردم گرایانه» تاکید کرده اند، او هیچ گاه طبقه اجتماعی را به وضوح تعریف نکرده و بیشتر درباره آنچه طبقه اجتماعی نیست قلم زده است. به زعم او طبقه اجتماعی اندازه و مقدار درآمد، میزان ثروت، شغل، شیوه زندگی، سابقه اجتماعی خانوادگی و نظایر آنها نیست. به نظر مارکس طبقه بنیاداً به مساله روابط متقابل ابزار تولید و جایگاهی که هر فرد در رابطه با سازمان اجتماعی تولید اشغال می کند، مربوط است. به همین دلیل در نظام سرمایه داری، یک سوی رابطه تضادآلود، پرولتاریا قرار دارد و سوی دیگر سرمایه دار. بورژوا یا سرمایه داری که صاحب ابزار تولید است و پرولتاریایی که هیچ چیز جز کارش برای صرف شدن در فرآیند تولید ندارد و تنها کارش را آن هم در شرایط بازاری که توسط سرمایه دار کاملاً کنترل می شود، می فروشد. به همین دلیل چنین رابطه یی بر استثمار که یکی دیگر از واژه های کلیدی اوست، استوار است. البته مارکس معتقد بود تنها زمانی می توان از طبقه اجتماعی در کامل ترین معنای آن سخن گفت که طبقه با آگاهی طبقاتی افراد آن طبقه، همراه باشد. به نظر او شرط پیروزی تاریخی طبقه کارگر کسب آگاهی طبقاتی است که می تواند وظیفه روشنفکران انقلابی باشد. به نظر مارکس در جوامع غیرسرمایه داری و در دوران های ماقبل سرمایه داری به علت فقدان آگاهی طبقاتی تنها طبقه اجتماعی به عنوان «طبقه در خود» بروز و ظهور می یابد و با آگاه شدن آن هم در نظام سرمایه داری برای اولین بار «طبقه برای خود» پای به عرصه وجود می نهد. در کتاب «مبارزه طبقاتی در فرانسه» او از طبقه مالی، طبقه صنعتی، خرده بورژوا و لمپن پرولتاریا نیز یاد و در آثار دیگرش دهقانان را به دلیل ضعف یا فقدان همبستگی شدیداً نقد می کند. مشکل اساسی در کاربرد طبقه استفاده از مفهوم سازی مارکس برای تحلیل دوره های بعدی است. به ویژه پیدایش طبقه متوسط که نه صاحب ابزار تولید است و نه فروشنده نیروی کار یدی، سبب شدیدترین نقدها به مارکس شده است. پیدایش شرکت های عظیم مالی- صنعتی- اداری چندملیتی، که با انبوه مدیران اداره شده و گاه هزاران سهامدار مالک آنها تلقی می شوند، زمینه های دیگری را برای نقد مارکس گشوده است. بالاخره کارمندان عظیم دولت از یک سو و صاحبان تخصص به ویژه در جوامع دانش محور که معرفت علمی بزرگ ترین و باارزش ترین سرمایه به شمار می رود از سوی دیگر، طرح کلی مارکس را به چالش کشیده اند. در مقابل ماکس وبر جامعه شناس ژرف اندیش آلمانی همان گونه که قبلاً اشاره شد به سه بعد مشخص برای تعریف طبقه اشاره کرده است که عبارتند از بعد سیاسی (قدرت)، بعد اقتصادی (ثروت) و بالاخره بعد فرهنگی (منزلت یا پرستیژ). اهمیت این ابعاد در آن است که از عمده کردن درآمد جلوگیری به عمل می آورد. مثالی که در منابع برای نقد تعریف درآمدی طبقه اجتماعی به کار می رود، ثروت مافیای مواد مخدر است. بدیهی است افراد عضو مافیای یاد شده صرفاً به دلیل داشتن ثروت عظیم نمی توانند عضو بالاترین طبقه اجتماعی تلقی شوند. از این رو درآمد آن هم معمولاً درآمد کسب شده در یک سال از طریق کار مشروع، تنها یکی از شاخص های شناخت و تعریف طبقه اجتماعی است. قدرت به معنای وبری آن یعنی توان بسیج منابع (از جمله توافق و هم عقیده کردن دیگران) برای تحقق اهداف و خنثی کردن مقاومت ها، شاخص مهم دیگر تعریف و تشخیص طبقه اجتماعی است. بالاخره منزلت به معنای توان اثرگذاری معنوی بر دیگران شاخص سوم تشخیص طبقه اجتماعی و تمایز طبقات از یکدیگر است. حرف و حدیث در باب طبقه اجتماعی فراوان است، امروزه مساله شبکه های اجتماعی، موضوع مشروعیت، مفهوم ایدئولوژی، آگاهی، معرفت محوری، آگاهی دروغین و ده ها مفهوم دیگر با مفهوم طبقه اجتماعی مرتبط شده اند و موضوعات دلکش فراوانی به جامعه شناسی فراامروزین راه پیدا کرده است. لیکن در ایران هنوز جامعه شناسی راستینی که بر پایه دیالکتیک عام و خاص، شرایط کلی و ویژگی های بومی آن هم در بستری تاریخی- مقایسه یی، اسطوره زدا، واکاو قدرت و انواع سلطه، بازتابانه و با ربط روییده و پالیده باشد، شکل نگرفته است. برای گام نهادن در چنین مسیری انکشاف نظریه آغازین هدایت کننده جامعه یی ایران ضرورتی حیاتی است. نگارنده بر پایه 25 سال تلاش آن هم به همراه دانشجویان گرانقدر با تحلیل محتوای متون و منابع تاریخی نظریه راهبرد و سیاست سرزمینی جامعه ایران را ارائه کرده است. بر پایه نظریه یاد شده، در ایران انکشاف طبقه اجتماعی مشابه غرب غیرممکن یا ممتنع بوده است. در ایران نه قدرت، نه ثروت و نه منزلت دارای پایداری حتی نسبی بوده است که بنیاد شکل گیری طبقه اجتماعی تلقی شود. به همین دلیل در منابع و متون برای بیش از هزار سال تقسیم بندی های کلی عوام و خواص رواجی کامل داشته است. جالب آنکه تا پیدایش شبه مدرنیسم ایرانی که موجودی هولناک از کار درآمده است، کسانی از جمله خواص تلقی می شدند که امکانات مادی محدودی داشتند (مانند گروه میرزاها در دستگاه حکام) در مقابل کسانی چون تجار از عوام به حساب می آمدند که گاه امکانات مالی چشمگیر داشتند. به همین دلیل خانواده های قشر باسواد قدیمی تا اواسط دوران پهلوی که وضع مالی متوسط یا پایین تر داشتند، ازدواج دخترشان با فرزندان کسبه به مراتب ثروتمند تر را کسر شأن و منزلت خود می دانستند و ازدواج دختران شان با کارمندان جزء حکومتی را بر کسبه ترجیح می دادند. خلاصه آنکه دیالکتیک تمرکز نسبی و هرج و مرج که حکومت فردی، استبدادی را سخت کارکردی و مهم می ساخته است، شرایطی آنومیک (اغتشاش ارزش ها) بر ساختار جامعه ایران در تاریخی هزارساله تحمیل کرده که مفهوم سازی های جامعه شناختی را مساله زا کرده است. یکی از دلایل تداوم شرایط آنومیک، ناپایداری نسبی تمامی مقوله ها و پدیده ها در شرایط تاریخی جامعه ایران و دو رویه هستی انسان ایرانی است. تغییرات ناشی از شبه مدرنیسم ایرانی نیز با کشف و استخراج نفت و ظهور دولت رانتیر به شکل دیگری شرایط آنومیک را بازتولید کرده، شرایط آنومیک را به ظهور طبقات اجتماعی مدرن تسری داده است. به رغم آثار ارزشمندی که درباره وضعیت طبقات اجتماعی در ایران به رشته تحریر درآمده و کوشش های ارزنده یی که در جریان است هنوز جای خالی پژوهش های دقیق میدانی به شدت احساس می شود. نگارنده اجازه می خواهد با طرح موضوعی که سبب کج فهمی های فراوان شده است و به موضوع تحولات طبقاتی جامعه ایران مربوط است بحث حاضر را به پایان برد. متاسفانه در شرایط کنونی به علت فقدان فضای بحث و جدل علمی بی طرفانه و به علت فقدان نقد منصفانه علمی هر حرف باربط و بی ربطی مطرح می شود و مدرک داران یک شبه ره صدساله رفته نیز فوراً میدان دار می شوند. دسترسی به موتورهای جست وجوگر عمومی غیرمستندی چون گوگل و یاهو نیز مزید بر علت شده است تا با آشنایی محدود به زبان های خارجی مقالاتی به سرعت برق و باد و مملو از اشتباه عرضه شود و چنان گرد و خاکی برپا شود که تشخیص سره از ناسره غیرممکن شود. در چنین شرایط غبارآلودی که بر پیچیدگی ذاتی مفهوم طبقه اجتماعی افزوده می شود، دست زدن به پژوهش های عینی و مستند میدانی آن هم با یاری گرفتن از فنون گردآوری داده ها یا اطلاعات متنوع کیفی و کمی و بررسی صبورانه و دقیق ده ها تک نگاری اهمیتی بی بدیل به کف می آورد. حکومت به ویژه در شرایطی که از پرداخت مستقیم یارانه ها یاد می کند نیازمند در دست داشتن مدارک مستند و قابل اتکایی است که آرایش طبقاتی جامعه را فراتر از درآمد عددی یا ریالی به وضوح نشان دهد. به هر تقدیر همان گونه که اشاره شد بر پایه نظریه آغازین و هدایت کننده تدوین شده از سوی نگارنده یعنی نظریه راهبرد و سیاست سرزمینی جامعه ایران به علت وجود و پایداری حداقل شش عامل دائمی ناامن ساز، مساله امنیت راهبردی ترین مساله ایرانیان آن هم از پگاه تاریخ بوده که از سرزمین و جایگاه قرارگیری ایران و نقش ایران در اتصال سه قاره اروپا، آسیا و آفریقا نشات گرفته است. شرایط طبیعی پیرامون افغانستان امروز یعنی اتصال سلسله جبال آلپ و هیمالیا به کوه های هندوکش، عمودی قرار گرفتن دریای خزر و سردی فوق العاده هوا برای بیش از هفت ماه در سال، وجود ایلات راهزن و شدیداً خشن در منطقه یی که امروزه ترکمنستان و قرقیزستان خوانده می شود، مجموعه عواملی است که گذرراه های تجاری، حمل و نقل، لشگرکشی و در یک کلام هرگونه حرکت از شرق به غرب و بالعکس را به اجبار به سمت کریدور وخان کشانده، ایران قدیم را سرپل جهانی اتصال جوامع آن هم برای بیش از هزار سال می ساخته است. تبدیل شدن به سرپل، همزمان ایران را به راهبردی ترین منطقه جهان بدل ساخته و از سوی دیگر همزمان ایران را محل تلاقی تضاد و امتزاج فرهنگ ها، کشمکش بر سر قدرت از طریق کنترل راه و دسترسی بدل می کرده است. در چنین شرایطی انتخاب آگاهانه استبداد در مقابل هرج و مرج آن هم در جامعه یی که دیالکتیک استبداد و تمرکز نسبی و سازندگی و رونق تجارت و امنیت و آرامش نسبی و هرج و مرج، پاشیدن کنترل های متمرکز، سر برآوردن صدها قدرت ریز و درشت، افول رونق و تجارت، گسترش ویرانی، قتل و غارت و تجاوز، دو رویه هستی انسان ایرانی را می ساخته است که بر پایه نظریه راهبرد و سیاست سرزمین از دوگانگی شخصیت باز هم بر اثر شرایط جامعه مورد اشاره رنج می برده است، در نتیجه حکومت به عنوان دارنده انحصار قدرت و ثروت عمومی به عنوان متغیری در تمامی مبادلات حضوری پررنگ به کف آورده، توزیع بخش عمده ثروت جامعه را مطلقاً در دست خویش حفظ می کرده و شرایطی پدید می آورده است که عدم ثبات جایگاه و منزلت، موضوع طبقه اجتماعی را بسیار پیچیده و لاینحل ساخته است. عدم پایداری مالکیت، گذرا بودن اشغال جایگاه قدرت، غیرموروثی بودن واگذاری های حکومت برای قرن ها، حضور نوعی ایلغار یا چپوی آشکار و نهان در تمامی زمینه ها و تداوم آن (انواع رانت ها به قول امروزی ها) مانع نهادینه شدن، درونی شدن و پایدار شدن بسیاری از مقوله ها از جمله طبقه اجتماعی شده است. عدم شکل گیری اشراف، تداوم زندگی ایلیاتی و بدتر از آن تداوم فرهنگ ایلیاتی به رغم شهرنشینی (توجه شود که نگارنده از کودکی مفتون زندگی ایلیاتی بوده و هست. آنچه دردناک است تداوم ویژگی های زندگی ایلیاتی در زندگی شهری شبه مدرن است و نه اشکالی در زندگی و فرهنگ ایلیاتی) مجموعه یی درهم و برهم و محو و ناپیدا را رقم زده است که موضوع طبقه اجتماعی یکی از شاخص های آن است. بدیهی است تحولات کمی بیش از یک قرن سبب تحولاتی در جهت یکسانی آرایش طبقاتی با آرایش طبقاتی کشورهای سرمایه داری حداقل در ظاهر امر شده است. لیکن چنین تحولاتی ناتمام و در شرایطی رخ داده است که زهکش ثروت ملی از طریق راه های قانونی و غیرقانونی، وجود اقتصاد زیرزمینی، پولشویی و... که بحث مقاله حاضر نیست از یک سو و تداوم فرهنگ ایلیاتی و حضور پرقدرت حکومت از سوی دیگر از شکل گیری تحولات اجتماعی، اقتصادی، سیاسی و فرهنگی عقلانی، قابل تشخیص، پیش بینی و برنامه ریزی ممانعت به عمل می آورد. این عوامل تعمیم الگوهای تشخیص طبقات در غرب به ایران را نیز پرمساله و گاه نادرست می سازد. درآمد نفت یا درآمدی خدادادی، حضور بخش دلالی در کنار عوامل بالا، همزیستی الگوهای متنوع ماقبل سرمایه داری در کنار شبه مدرنیتی استبدادمحور با فرهنگ ایلیاتی ایلغارمحور و سرمایه اجتماعی پرقدرت خون و تبارمبنا و تبارمحور، فضای مفهومی و نظری را تیره می سازد در نتیجه تشخیص درست با مشکل مواجه می شود. به هر تقدیر امروزه استفاده از مجموعه دارایی های سازمانی، اقتدار، مهارت و امتیازات که به شکل گیری فرصت های متنوع و از هم مجزای زندگی در فعالیت های اقتصادی منجر می شود، مبنای علمی تشخیص طبقات اجتماعی است که قابل تعمیم به شرایط ایران نیست.فرهاد نعمانی و سهراب بهداد در کتابی تحت عنوان «طبقه و کار در ایران؛ آیا انقلاب اثرگذار بوده است؟» انتشارات دانشگاه سیراکیوز سال 2006، در صفحه 30 با استفاده از شاخص های بالا یعنی همان دارایی های سازمانی،اقتدار و مهارت های مدرن که سازنده فرصت های تفکیک شده زندگی اند یعنی مدلی که توسط رایت جمعیت شناس و جامعه شناس امریکایی پالایش یافته است به جدولی تحت عنوان سنخ شناسی طبقه دست یافته اند که بدون توجه به فرض ها و پیش فرض های آنان و ورود به بحث درستی و نادرستی ادعاهایشان که جای بحث فراوان دارد در زیر عیناً آورده می شود تا ضمن خلاصه کردن موضوع به بحث مهمی اشاره شود و این نوشته به پایان خود رسد.(جدول یک)

نویسندگان کتاب مورد بحث بر پایه داده هایی که از مرور داده های دومین (اطلاعات موجود در آثار در دسترس) به دست آورده اند آرایش طبقاتی جامعه ایران را طی سال های 1976، 1986، 1996میلادی (1355، 1365، 1375) در ضمیمه کتاب آورده اند که با حذف تقسیم بندی درونی هر طبقه کلیات ارائه شده جدول در زیر می آید. (جدول دو)

در مورد اطلاعات ارائه شده در بالا ذکر چند نکته الزامی است. اولین مساله اتکا به داده های رسمی به ویژه سالنامه های آماری است که طبعاً مهم ترین منابع محسوب می شوند لیکن تصویری کامل به دست نمی دهند؛ موضوعی که فراروی هر محققی با هر هدفی قرار دارد. نکته دوم تحولات بسیار حیاتی در زمینه آرایش طبقاتی جامعه ایران در فاصله سال های 1376 تا 1387 است که دوره شکل گیری و پایدار شدن طبقه سرمایه دار ناکارآفرین و نوکیسه است. فقدان اطلاعات مستند، کامل و بهنگام در تمامی زمینه ها و از جمله (و شاید بیش از سایر زمینه ها) در باب طبقه اجتماعی در ایران سبب غلط آموزی، فراوان گویی و بی ربط گویی فراوان شده است. به عنوان بحث پایانی مقاله حاضر به نکته یی اساسی اشاره می شود که تا حدودی معضل مطالعه طبقه در ایران را نیز آشکار می سازد. براساس اطلاعات موجود و بر پایه نگاه کارشناسانه چنانچه جامعه به سه طبقه و هر طبقه به سه لایه تقسیم شود و متغیرهای کیفی و کمی متعددی مورد توجه قرار گیرد به گونه یی تخمینی می توان به شکل زیر با درصدهای مربوطه دست یافت. این تخمین از پژوهش در دست انجام نگارنده که در آن ثروت (60 درصد امتیازها)، منزلت (15 درصد امتیازها) و قدرت (25 درصد امتیازها) یکجا مورد توجه قرار گرفته اند، ارائه می شود.(جدول سه) باید توجه داشت که ترکیب سه متغیر قدرت، منزلت و ثروت تصویر متفاوتی از ساختار طبقاتی صرفاً بر پایه ثروت به دست می دهد. در مطالعه نگارنده 25 درصد از کل جامعه در شرایط فقر نسبی و مطلق قرار دارند که 18 درصد آنان نیازمند دریافت نوعی کمک هستند. مساله مسکن که موضوع اصلی پژوهش مورد اشاره نگارنده است مهم ترین قلم سبد هزینه های خانوار از پایین پایین تا متوسط متوسط به حساب می آید. لایه های پایین پایین و پایین متوسط در معرض موج جدید اسکان نایایی قرار دارند. بر همین اساس نگارنده تشکیل صندوق ملی مسکن را ضرورتی فوری تلقی می کند. اشاره به این موضوع از آن روی اهمیت دارد که در صورت دسترسی به نوعی سرپناه پایدار، آرایش طبقاتی جامعه حداقل در رابطه با پنج لایه از 9 لایه (متوسط متوسط تا پایین پایین) دستخوش تغییر جدی خواهد شد. اجازه دهید با طرح مساله یی مهم که شبیه سازی های نادرست را آشکار می کند بحث حاضر به پایان آید. در منابع و متون غربی به ویژه در رسانه های همگانی از 10 سال پیش سخن از تحلیل رفتن طبقه متوسط و گسترش فقر به میان آمده است. نگارنده نیز ضمن تایید موضوع بالا به جهانی شدن از بالا یا از دریچه اقتصاد آن هم نوع محدود آن یعنی مدل اجماع واشنگتنی به عنوان متغیر واسط و منطق درونی سرمایه داری به عنوان متغیر اصلی اشاره کرده است. خروج سرمایه به سمت کشورهای فقیر و لذا تعطیلی دائمی کارخانه ها و بنگاه های اقتصادی در کشورهای پیشرفته به دلیل بالا بودن دستمزدها و از آن مهم تر خودکار شدن چشمگیر فرآیند تولید و ورود گسترده الگوها و ابزار هوشمند یا در یک کلام دانایی محوری در اقتصاد علل کاستن از طبقه متوسط بوده است. تحلیل طبقه متوسط از یک سو، شکست مقطعی الگوی اجتماعی مردمسالاری از سوی دیگر و در کنار تمامی این حرف و حدیث ها، همه گیر شدن مسابقه مصرف در شرایط بی آرمانی به رغم تاکید محافل علمی و روشنفکری به ضرورت توسعه مردمسالاری، گرایش از مردمسالاری نمایندگی به مدل آتنی یا مردمسالاری مستقیم و مشارکت محور ضرورت حضور مردم، تمرکززدایی، تقویت شهروندی، ظرفیت سازی، مقتدرسازی، توانمندسازی و نظایر آنها، در بین توده های مردم سخن از آرمان های انسانی طبقه متوسط کمتر به گوش می رسد. تمامی این حرف و حدیث ها در مورد کشورهای صنعتی و حتی تازه صنعتی شده صادق است و نگارنده شاید از اولین کسانی بوده است که در مجموعه مقاله هایی از جمله دو مقاله «نگاهی به تحولات پایان قرن بیستم» (1376) به آنها پرداخته است. لیکن مساله از آنجا آغاز می شود که با توجه به چنین تصویری برخی از محققان ایرانی شرایط بالا را به ایران تعمیم داده و از کوچک شدن طبقه متوسط یاد کرده اند. باز هم نگارنده تاکید می کند گرچه کوچک شدن طبقه متوسط در ایران در شرایط کاهش درآمد نفت آن هم در میان مدت و بلندمدت سخت محتمل است لیکن در شرایط کنونی و به ویژه تا قبل از بحران اقتصادی جهانی روندی معکوس داشته است. به دیگر سخن طبقه متوسط به تانی در حال رشد است. باز هم باید توجه شود که طبقه متوسط بر پایه سه متغیر ثروت، منزلت و قدرت تعریف می شود. حتی اگر ثروت به تنهایی مراد باشد نیز طبقه متوسط به ویژه لایه های پایین و متوسط آن تا امروز رشد کند خود را حفظ کرده است. کافی است نقل و انتقال ملک در تمامی شهرهای کشور، نوسازی بافت ها، رشد عمودی شهرها در تمامی محله ها و مناطق مورد تحلیل قرار گیرد تا معلوم شود طبقه متوسط ایرانی در گرماگرم کاهش عددی طبقه متوسط کشورهای پیشرفته، رو به رشد بوده است. وجود 250 میلیارد دلار درآمد در دو سه سال قبل از بحران کنونی بهترین و مستند ترین مدرک اثبات این ادعا است. معدودی از محققان که از تحلیل رفتن طبقه متوسط ایرانی یاد کرده اند، کاهش چشمگیر طرح آرمان های طبقه متوسط را ملاک تحلیل خود قرار داده اند. نکته ظریف در شرایط ایران نه کاهش عددی طبقه متوسط بلکه فقیر شدن حاملان اصلی آرمان های طبقه متوسط در شرایط رشد عددی طبقه متوسط است. به دیگر سخن در هنگامه تراکم و رانت، نویسندگان، شاعران، مترجمان، معلمان، استادان دانشگاه، لایه هایی از مدیران به ویژه مدیران بخش دولتی، کارشناسان ارشد، کارشناسان، هنرمندان یا به طور خلاصه پیشاهنگان فرهیخته و شریف جنبش های اجتماعی طبقه متوسط در شرایط رشد کمی طبقه متوسط در حال خروج از طبقه متوسط و ورود به طبقه پایین هستند. با خروج این گروه آن هم در شرایط همه گیری مسابقه مصرف، آرمان های طبقه متوسط کمتر و کمتر به گوش می رسد. لیکن تعداد آنان بر پایه متغیر ثروت رو به رشد بوده است. پس حاملان آرمان های طبقه متوسط جدید از طبقه متوسط زمانی خارج می شوند که این کاهش عددی از طریق لایه های گوناگون نوکیسگی جبران شود. اما چنین جبران عددی با جبران طرح آرمان ها همراه نیست. برعکس در شرایط تراکم و رانت و فقدان کار فرهنگی مناسب، خصلت های لمپنی در لایه هایی از طبقه متوسط و حتی بالا در حال رشد است. چنین نکاتی است که تحلیل طبقه اجتماعی را در ایران سخت مشکل می سازد. جامعه ایران جامعه یی بس پیچیده است که در آن ده ها متغیر اکنونی آن هم آنومیک و مثله شده در حال کنش و واکنش با ده ها متغیر تاریخی اند که برخی از آنها مرگ محتوم تاریخی خود را به تعویق افکنده اند. در عین حال برخی دیگر از متغیر های تاریخی به زودمرگی دچار آمده اند. تحلیل درست جامعه ایران نیازمند تحلیل بی طرفانه و بدون حب و بغض تمامی این متغیر ها آن هم با در نظر گرفتن شخصیت پیچیده و گول زننده انسان متضاد ایرانی است. تمامی تحقیقاتی که از قبل و بدون مطالعه مستند و کافی این نهاد یا آن دیگری را مسوول تداوم شرایط پیچیده ایران شناخته اند و از قبل مقصران را معرفی کرده اند، جز افزودن بر پیچیدگی مفرط و تیره و تارتر کردن فضای مفهومی و نظری خدمت دیگری نمی کنند و کار علمی در «شوره زار خشم» به بار نمی نشیند.در خاتمه باید توجه داشت که در ایران نوکیسه بودن با بار منفی همراه است. حال آنکه سازندگان اروپای غربی و امریکای شمالی نوکیسه ها بودند. اما نوکیسه های شهروند در رقابت با اشراف، ثروت قابل ملاحظه یی را صرف گسترش فرهنگ شهروندی و مشارکت مدنی، توسعه دانشگاه ها، احداث انجمن های فیلارمونیک، ایجاد فرهنگسراها، گالری های نقاشی، تقبل هزینه های صدها برنامه فرهنگی، هنری و ورزشی و فعالیت های خیریه یی کردند، در حالی که نوکیسه های وطنی در نبود کار فرهنگی و در فقدان آگاهی لازم با نمایش ثروت، بغض طبقاتی را تقویت و شرایط آنومیک را عمق می بخشند. باشد تا بعد.